و شراره‏ی چشمانت


   چون آتشی برهنه


   سکوتِ خاموش جانم را


     به سخره گرفته است


     و لبانت چونان گمراهم ساخت


           که ذهن شعبده‏ی بودن را


          به فراموشی سپرده است


آسمان ::: سه‏شنبه 21/12/1386::: ساعت 2:49 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

اگر نمی‏توانید محیط خود را تغییر دهید، خود را تغییر دهید!
نه منظورم این‏نیست که مطابق محیط شوید، منظورم قبول فشار محیط نیست... آدمی نیاز دارد تا محیط خود را مطابق سلیقه‏اش بسازد، محیطش آن‏گونه باشد که دوست دارد... اما گاه نمی‏شود
نمی‏توان ساخت محیطی بی‏تنش، نمی‏شود هم‏آوا کرد همه را با خود، زور که نیست هر کسی نگاهی دارد، کلامی دارد... وای بر او که ساکت است.
پس خود را به‏گونه‏ای دیگر می‏آرایم، به طرزی شگرف خود را پنهان خواهم کرد تا کسی را توان بازخواست نباشد...
در کتابی خواندم اگر توان تغییر ندارید لااقل خویش را دیگر گونه آرایش کنید...


آسمان ::: دوشنبه 20/12/1386::: ساعت 12:17 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

شب تاریک است
شبی تاریک است؟!
نه، نوری در آسمان نظر می‏رباید... مگر چه شبی است امشب که آسمان رنگی دیگر دارد، نوری و سوری...
گویی ابراهیم است که می‏رقصد، آری اوست، اوست که به دردانه فرزندش خوش‏آمد می‏گوید
اوست که سجده‏ی طاعت و تواضع بر آستان خالق گذاشته به شکرانه‏ی این خلق مبارکش
این چه رقصی است که سما با آن هم‏آهنگ است. هستی در رقص است و سما...
گفت پدر دیگر تمام شد این بار از دوشم بردار و بر زمین بگذار، که اگر لطف باری تعالی نبود هرگز این راه به فرجام نمی‏آمد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید. . . قرعه کار به نام من دیوانه زدند
آه...
آه امشب زمین در ماتمی تلخ اما آسمان در شوری غرق. خاکیان در گریه غرق‏اند و کروبیان مست خنده‏اند.
نمی‏دانم چه گذشته‏است بر آسمان و زمین امشب
پس گفتن نشاید ناشناخته‏ها را


پی‏نوشت: خواستم از سفر بگویم صفر گفتم.. ببخشایید بر کفر اندیشه‏ام


آسمان ::: جمعه 17/12/1386::: ساعت 12:59 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

به‏قول استاد هر چه داستان به زبان هنر نزدیک‏تر باشد قدرت تاویل آن فراتر است...
گفته‏بودم داستان
آبش‏خور پیلان و نیرنگ خرگوش را. بشنو باز قولی دگر تا شوی هوشیار و باهوش‏تر
سرِّ آن خرگـوش دان، دیو فضول  -- --  کـه بـه پیـشِ نفـسِ تـو آمد رسول
تا کـه نفسِ گـُول را محـروم کرد  -- --  ز آب حیوانی که از وی خضـر خَورد
باژگـــونه کـــرده‏ای مـعنـیـش را  -- --  کــفـر گـفتـی مستعد شو نیش را
اضـطــراب مــاه گـفتــی در زلال  -- --  کــه بتـرسـانیــد پیــلان را شـغـــال
قصه‏ی خرگوش و پیل آری و آب  -- --  خشیـت پـیـلان زِ مَـه در اضـطــراب

نگاهی بس عمیق است مولانا را که نمادها را این گونه در جایی دیگر می‏چیند تا برداشتی و معنایی تازه و موجز در جواب بداندیشان و احمقان بازگوید... آری همان داستان است که تفکیر گویان گفتند بر رسولان. شاه نیز بر آن صدق می‏گذارد و میگوید همین است که شما می‏گویید اما این بخوانید:
خرگوش آن شغالِ دیو خصال بر آن است که شما را بفریبد و از آب حیات محرومتان سازد، شما هم اگر چون پیلی باشید باز به کوتاه زمانی اسیر و در بند شوید..
پیل خود چه بود که سه مرغِ پَران  -- --  کوفتند آن پیلکان را استخوان
اضـعـف مـرغـان ابـابیـل است و او  -- --  پـیــل را بـدریـد و نـپـذیـرد رفـو

عکس ماهِ رسول را آب گواه ساخته و اضطرابش را قطعیت گناهِ ناکرده می‏آوریم، بت‏ها می‏سازیم تا نگاهی به قامت بلند رسول نیاندازیم... در تخیل خویش ساخته‏ای می‏سازیم  بر آب و با نفسی بر هم می‏زنیم نقش‏های یافته را...
اسیر نفس آمدیم و بر هر لحظه‏ای توجیهی استوار ساخته‏ایم! آخر تا به‏کی این گونه فرار از مسایل؟
تا به کی بر هم زدن تار و پودها؟ این قالی نیم‏ساخته به چکار آید؟! این پوچی و بی‏هدفی به کدام مقصد رساند ما را؟!


احمق کسی است که می‏بیند،می‏شنود و می‏فهمد اما خود را به ندیدن، نشنیدن و نفهمیدن می‏زند
دیـده را نـادیـده مـی‏آریــد لیــک  -- --  چشمتان را واگشاید مرگ نیک
گیـر عالَم پُر بود خورشید و نور  -- --  چون رَوی در ظلمتی مانند گور
بی نصیب آیی از آن نور عظیم  -- --  بستـه روزن باشی از ماه کریم
تــو درون چـاه رفتـستـی ز کاخ  -- --  چـه گـنه دارد جهان‏هـای فــراخ


آسمان ::: چهارشنبه 15/12/1386::: ساعت 9:56 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

بریده می‏نگارم، فقط به کلمات شکل می‏دهم اما قطعیت نه‏؛ تا کلام سنگ نگردد و جانش به درد نیاید.
دُر پنهان بِه باشد زان گوهری -- گشت و هست نگینِ انگشتری
ذهن را آشفته می‏گردانم تا نقوش پدید آورد اما بر آن رنگی نپاشد که همه چیز در بی‏رنگی معنا دارد!
قلب را به تپش وا می‏دارم تا ضربانش تیشه‏ی فرهاد باشد بر بیستون جان، اما شکلی نباید یافت که تجسم عین گناه است!
از نقش و رنگ و تندیس‏ها بگریختن -- صیقل جان، با همه بودن از نفس‏ها بگریختن
عـاجـزم در عمـل ، مغبـون در بازیــم -- پاک باختــن شیــوه‏ام از قـفــاها بگــریـختـن


آسمان ::: یکشنبه 12/12/1386::: ساعت 9:55 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

حکایت است:
چشمه‏ای بود که پیلان از آن بهره می‏جستند اما دیگر حیوانات از آن بی‏نصیب بودند.
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور         - - -         حیله‏ای کردند چون کم بود زور
خرگوشی در شب تار، از پشت بوته‏زار، بانگ برآورد: شاه پیلا، رسول ماهم، ترک کن این چشمه‏سار...
شاه پیلا من رسولم پیش بیست         - - -         بر رسولان بند و زجر و خشم نیست
ماه می‏گــوید کــه ای پیـلان رویـد         - - -         چشمه آنِ ماست زین یکسـو شویـد
ورنـه مـن تان کـور گـردانـم سِتـَم         - - -         گـفـتـم از گـــــردن بـــــرون انــداخـتــم
تـرک ایـن چـشمه بگـوییـد و رویـد         - - -         تـــا ز زخـــم تیـــغ مــه ایمـــن شـویــد
نشان صدقِ گفته‏ی من این است که چارده ماه بر لب چشمه آی تا خودِ ماه خشمش را به تو نشان دهد.
چونکه زد خرطوم پیل آن شب در آب         - - -         مضطرب شد آب و مه کرد اضطراب
پیــــل بـــاور کـــــرد ا
ز وی آن خـطـاب         - - -         چون درون چشمه مه کرد اضطراب
پس ترک گفتند پیلان آن چشمه سار، گشت حیله‏ی آن خرگوش زال کار ساز


اشعار و نقل از مثنوی معنوی مولانا


آسمان ::: چهارشنبه 8/12/1386::: ساعت 12:5 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

نقدی بر سیاست‏مداران ایران در قبال آمریکا.
مطلب را در آدمکها مطالعه کنید.


حضرت علی(ع) می فرماید: «من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا!» از ایشان پرسیدند: مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟ فرمود: «دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگی ، نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق تو را می نگرد»
زندگی را به تمامی زندگی کن،در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در آب، زندگی در آب بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات...ریاضیات وابسته به ذهن اند، و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم، تنها باید خاطرات شیرین را به یاد سپاریم و لغزش های گذشته را توشه ی راه خردسازیم ، نمی توانیم آینده را پیش بینی کنیم ، تنها باید امیدوار باشیم و خواهان هر آنچه که نکوست ، و باور کنیم که چنین خواهد شد.اگر بتوانیم از شکستن یک دل جلوگیری کنیم ، زندگیمان بیهوده نخواهد بود... اگر بتوانیم یک زندگی را از درد تهی و یارنجی را فرو نشانیم ، اگر بتوانیم پرنده ی مجروحی را کمک کنیم تا دوباره به لانه بازگردد ، زندگیمان بیهوده نخواهدبود.
زندگی یک سفر است ، و تو آن مسافری باش که در هر گامش ،ترنم خوش لحظه ها جاریست ... با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده ، زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود.رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید ، زندگانی را آهنگی نیست.
زندگی سخت ساده است! خطر کن ، وارد بازی شو ، چه چیزی از دست می دهی؟ با دستهای تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت، نه! چیزی نیست که از دست بدهیم، پس هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است ، و کسی چه میداند؟
شاید آخرین لحظه باشد...    از نوشتارهای رزین


آسمان ::: دوشنبه 6/12/1386::: ساعت 3:43 عصر
نگاری بر دل: نگاشته


 سرپناه


در زمستانی که حتی باد به‏دنبال سرپناه می‏گردد


       تن عریان خاطراتم را با نگاه عاشقت گرم کن


                                             مرا سرپناه باش


             سردی لحظه‏های تاریک و نم‏دار شبانه‏ام


                             در انتظار طلوع لبخند توست


آسمان ::: چهارشنبه 1/12/1386::: ساعت 9:55 عصر
نگاری بر دل: نگاشته