اگر نمیتوانید محیط خود را تغییر دهید، خود را تغییر دهید! نه منظورم ایننیست که مطابق محیط شوید، منظورم قبول فشار محیط نیست... آدمی نیاز دارد تا محیط خود را مطابق سلیقهاش بسازد، محیطش آنگونه باشد که دوست دارد... اما گاه نمیشود نمیتوان ساخت محیطی بیتنش، نمیشود همآوا کرد همه را با خود، زور که نیست هر کسی نگاهی دارد، کلامی دارد... وای بر او که ساکت است. پس خود را بهگونهای دیگر میآرایم، به طرزی شگرف خود را پنهان خواهم کرد تا کسی را توان بازخواست نباشد... در کتابی خواندم اگر توان تغییر ندارید لااقل خویش را دیگر گونه آرایش کنید...
شب تاریک است شبی تاریک است؟! نه، نوری در آسمان نظر میرباید... مگر چه شبی است امشب که آسمان رنگی دیگر دارد، نوری و سوری... گویی ابراهیم است که میرقصد، آری اوست، اوست که به دردانه فرزندش خوشآمد میگوید اوست که سجدهی طاعت و تواضع بر آستان خالق گذاشته به شکرانهی این خلق مبارکش این چه رقصی است که سما با آن همآهنگ است. هستی در رقص است و سما... گفت پدر دیگر تمام شد این بار از دوشم بردار و بر زمین بگذار، که اگر لطف باری تعالی نبود هرگز این راه به فرجام نمیآمد. آسمان بار امانت نتوانست کشید. . . قرعه کار به نام من دیوانه زدند آه... آه امشب زمین در ماتمی تلخ اما آسمان در شوری غرق. خاکیان در گریه غرقاند و کروبیان مست خندهاند. نمیدانم چه گذشتهاست بر آسمان و زمین امشب پس گفتن نشاید ناشناختهها را
پینوشت: خواستم از سفر بگویم صفر گفتم.. ببخشایید بر کفر اندیشهام
بهقول استاد هر چه داستان به زبان هنر نزدیکتر باشد قدرت تاویل آن فراتر است... گفتهبودم داستان آبشخور پیلان و نیرنگ خرگوش را. بشنو باز قولی دگر تا شوی هوشیار و باهوشتر سرِّ آن خرگـوش دان، دیو فضول -- -- کـه بـه پیـشِ نفـسِ تـو آمد رسول تا کـه نفسِ گـُول را محـروم کرد -- -- ز آب حیوانی که از وی خضـر خَورد باژگـــونه کـــردهای مـعنـیـش را -- -- کــفـر گـفتـی مستعد شو نیش را اضـطــراب مــاه گـفتــی در زلال -- -- کــه بتـرسـانیــد پیــلان را شـغـــال قصهی خرگوش و پیل آری و آب -- -- خشیـت پـیـلان زِ مَـه در اضـطــراب نگاهی بس عمیق است مولانا را که نمادها را این گونه در جایی دیگر میچیند تا برداشتی و معنایی تازه و موجز در جواب بداندیشان و احمقان بازگوید... آری همان داستان است که تفکیر گویان گفتند بر رسولان. شاه نیز بر آن صدق میگذارد و میگوید همین است که شما میگویید اما این بخوانید: خرگوش آن شغالِ دیو خصال بر آن است که شما را بفریبد و از آب حیات محرومتان سازد، شما هم اگر چون پیلی باشید باز به کوتاه زمانی اسیر و در بند شوید.. پیل خود چه بود که سه مرغِ پَران -- -- کوفتند آن پیلکان را استخوان اضـعـف مـرغـان ابـابیـل است و او -- -- پـیــل را بـدریـد و نـپـذیـرد رفـو عکس ماهِ رسول را آب گواه ساخته و اضطرابش را قطعیت گناهِ ناکرده میآوریم، بتها میسازیم تا نگاهی به قامت بلند رسول نیاندازیم... در تخیل خویش ساختهای میسازیم بر آب و با نفسی بر هم میزنیم نقشهای یافته را... اسیر نفس آمدیم و بر هر لحظهای توجیهی استوار ساختهایم! آخر تا بهکی این گونه فرار از مسایل؟ تا به کی بر هم زدن تار و پودها؟ این قالی نیمساخته به چکار آید؟! این پوچی و بیهدفی به کدام مقصد رساند ما را؟!
احمق کسی است که میبیند،میشنود و میفهمد اما خود را به ندیدن، نشنیدن و نفهمیدن میزند دیـده را نـادیـده مـیآریــد لیــک -- -- چشمتان را واگشاید مرگ نیک گیـر عالَم پُر بود خورشید و نور -- -- چون رَوی در ظلمتی مانند گور بی نصیب آیی از آن نور عظیم -- -- بستـه روزن باشی از ماه کریم تــو درون چـاه رفتـستـی ز کاخ -- -- چـه گـنه دارد جهانهـای فــراخ
بریده مینگارم، فقط به کلمات شکل میدهم اما قطعیت نه؛ تا کلام سنگ نگردد و جانش به درد نیاید. دُر پنهان بِه باشد زان گوهری -- گشت و هست نگینِ انگشتری ذهن را آشفته میگردانم تا نقوش پدید آورد اما بر آن رنگی نپاشد که همه چیز در بیرنگی معنا دارد! قلب را به تپش وا میدارم تا ضربانش تیشهی فرهاد باشد بر بیستون جان، اما شکلی نباید یافت که تجسم عین گناه است! از نقش و رنگ و تندیسها بگریختن -- صیقل جان، با همه بودن از نفسها بگریختن عـاجـزم در عمـل ، مغبـون در بازیــم -- پاک باختــن شیــوهام از قـفــاها بگــریـختـن
حکایت است: چشمهای بود که پیلان از آن بهره میجستند اما دیگر حیوانات از آن بینصیب بودند. جمله محروم و ز خوف از چشمه دور - - - حیلهای کردند چون کم بود زور خرگوشی در شب تار، از پشت بوتهزار، بانگ برآورد: شاه پیلا، رسول ماهم، ترک کن این چشمهسار... شاه پیلا من رسولم پیش بیست - - - بر رسولان بند و زجر و خشم نیست ماه میگــوید کــه ای پیـلان رویـد - - - چشمه آنِ ماست زین یکسـو شویـد ورنـه مـن تان کـور گـردانـم سِتـَم - - - گـفـتـم از گـــــردن بـــــرون انــداخـتــم تـرک ایـن چـشمه بگـوییـد و رویـد - - - تـــا ز زخـــم تیـــغ مــه ایمـــن شـویــد نشان صدقِ گفتهی من این است که چارده ماه بر لب چشمه آی تا خودِ ماه خشمش را به تو نشان دهد. چونکه زد خرطوم پیل آن شب در آب - - - مضطرب شد آب و مه کرد اضطراب پیــــل بـــاور کـــــرد از وی آن خـطـاب - - - چون درون چشمه مه کرد اضطراب پس ترک گفتند پیلان آن چشمه سار، گشت حیلهی آن خرگوش زال کار ساز
اشعار و نقل از مثنوی معنوی مولانا
آسمان ::: چهارشنبه 8/12/1386::: ساعت 12:5 عصر نگاری بر دل: نگاشته
نقدی بر سیاستمداران ایران در قبال آمریکا. مطلب را در آدمکها مطالعه کنید.
حضرت علی(ع) می فرماید: «من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا!» از ایشان پرسیدند: مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟ فرمود: «دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگی ، نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق تو را می نگرد» زندگی را به تمامی زندگی کن،در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در آب، زندگی در آب بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات...ریاضیات وابسته به ذهن اند، و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم، تنها باید خاطرات شیرین را به یاد سپاریم و لغزش های گذشته را توشه ی راه خردسازیم ، نمی توانیم آینده را پیش بینی کنیم ، تنها باید امیدوار باشیم و خواهان هر آنچه که نکوست ، و باور کنیم که چنین خواهد شد.اگر بتوانیم از شکستن یک دل جلوگیری کنیم ، زندگیمان بیهوده نخواهد بود... اگر بتوانیم یک زندگی را از درد تهی و یارنجی را فرو نشانیم ، اگر بتوانیم پرنده ی مجروحی را کمک کنیم تا دوباره به لانه بازگردد ، زندگیمان بیهوده نخواهدبود. زندگی یک سفر است ، و تو آن مسافری باش که در هر گامش ،ترنم خوش لحظه ها جاریست ... با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده ، زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود.رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید ، زندگانی را آهنگی نیست. زندگی سخت ساده است! خطر کن ، وارد بازی شو ، چه چیزی از دست می دهی؟ با دستهای تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت، نه! چیزی نیست که از دست بدهیم، پس هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است ، و کسی چه میداند؟ شاید آخرین لحظه باشد... از نوشتارهای رزین
آسمان ::: دوشنبه 6/12/1386::: ساعت 3:43 عصر نگاری بر دل: نگاشته
آسمان ::: چهارشنبه 1/12/1386::: ساعت 9:55 عصر نگاری بر دل: نگاشته
حدیث دل
آسمان[122] آمدهایم آدم شویم، فکر کنم کار سختی است،
اگر نشد، لحظهای آدمیت را نظارهگیر باشیم، باز هم نشد، لمحهای سکوت و در خود بودن را بیازماییم، آخر هم نشد، خاک گور شویم و دانهای در سینه نهیم و جانش دهیم و رشدش