شب هنگام است و سحر نزدیک ... وضو ساخته ، مرغان آسمان را آشفته مییابم ، چاه در خروش است و نغمهی باد وهم است و اضطراب ... حادثهای در کمین است ... خطری که به آغوش باز پذیرایش هستم ...
به سمت مسجد در حرکتم ، گویی گالههایم همراهیم نمیکنند ؛ برهنه گشتم ... زمین از حرکت میایستد و به گونهای دیگر میچرخد ؛ به آسمان در میایم ...
رهگذری را خواب در ربوده ، نزدیکش رفته بگویمش تو را رسالتی است پس چرا سخت در خواب فرو رفتهای برخیز نماز نزدیک است و امیرالمومنین چشم به راهت ... ماتش زده ، آشفته است و .... میخواهد سخنی بگویمش با او از چه گویم و چگونه ... نه سخنی توان گفت و نه کلامی ...
نزدیک مسجد ، سدی از جن و ملک به قطار اِستاده و نهیبم میزنند : یا بنی آدم ؛ هذا المقتلک ... جوابشان دهم : میدانم ... پس چرا داخل میشوی؟؟!! گویم شما نخواهید دانست.
آری لحظه انتخاب فرا رسید:
دنیای دون را برگزیدن چه آسان و شیرین است
و چه سخت است گذر کردن بی هیچ دانشی و علمی!!
اسطورهای جاوید گشت بی هیچ تلاشی برای جاودانه گشتن ... نه اکسیر جوانی را جست و نه کیمیای عمر جاویدان را ... او هزاران سال است که میزید هر چند تنش با خاک تربتش یگانه گشته است ...
آسمان کوفه غرق خون گشت ، آسمان رنگ دیگر یافت ...
او از بیحیایی این خلق برافروخت یا از عظمت کلام فزت برب الکعبه ؟؟؟!!!
نمیدانم چگونه زاده شد ، چگونه زیست و چگونه در محراب تسلیم شد ، همین چراغ روشن راه در دور دست ما را بس.
شهادت مولای عشاق را به همه آدمیان تسلیت گویم
وبلاگ آدمکها با عنوان شب قدر به روز شد