آدمک‏ها آپ شد... با مطلبی که میشه گفت طنز سیاسی ...
http://ecom.parsiblog.com/273472.htm


آسمان ::: چهارشنبه 31/5/1386::: ساعت 12:13 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

 سرم را بالا می گیرم ، افقی دور دست را نظاره می کنم ، حقیقتی را می بینم که برای درک آن دنیا با تمام پیچ و خم و زرق وبرق و من و تویی ها پیش چشمم رنگ می بازد ، دنیا و آدمها و همه چیز زمانی ارزش دارند و برایم تعریف دارند که مرا به آن حقیقت نزدیک کنند حقیقتی که لحظه لحظه ی زندگی ام را پر می کند و برای درک آن تشنه ی جرعه جرعه معرفتم دوست دارم همه را با خود همراه کنم ، می بینم که گاهی گرفتار چه جهالت بزرگی هستیم  بعضی چنان در بازی کودکانه و جهالت خویش غرقند که حتی لحظه ای نمی اندیشند که به دنبال چه می گردند ؟ چرا هستند ؟ راز هستی خود را نمی دانند ! 
 و چه غم انگیز است ندانی چرا آمدی و به کجا می روی ؟ به دنبال چه می گردی ؟ 
لحظاتی که به تو عطا شده تا با آنها ابدیتت را بسازی برخیره هدر دهی ، بیهوده به دنبال دنیا بتازی و مرگ هم به دنبال تو !!! ناگهان فرصت تمام شود و تو ابدیتت را نابود کرده باشی 
و بعد حسرت و حسرت و حسرت ... و این است معنای یوم الحسرت 
وحشتناک تر از این معنا را درک نکرده ام : تو باشی و هیچ ... 
اینجاست که می توان معنای عمر گرانبها را درک کرد ، اینکه چرا می گویند فرصت را غنیمت بشمار فرصتی که طولانی نیست ، همیشه زود دیر می شود ، قبل از اینکه فرصت(( شدن)) تمام شود 
باش آنچه باید باشی ، آنگونه که شایسته ی توست ، تو به عنوان کسی که بار امانت الهی بر شانه ی اوست (( آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند ))
ای نازنین خدای ! هرگز دوست ندارم اسیر خاک بازی دنیا شوم ، من تو را می طلبم و تمام آنچه عطایم کردی باید در مسیر حرکت به سمت تو باشد مرا به تو نزدیک کند نه از تو دور بزرگی مرا درسی آموخت که امید دارم هرگز فراموشش نکنم ، او مرا فرمول بندگی و عشق آموخت : در انجام هر عملی اول بیندیش که آن مورد رضای رب و پروردگار تو هست یا نه ؟ آنگاه انجامش ده
به ظاهر جمله ای کلیشه ای می آید اما خوب که نگاه می کنیم ...
چقدر به این معنا توجه داریم که : این حرفی که می زنم ، این کاری که می کنم ، این رفتاری که دارم ، این صفت و خلق و خویی که با من است را خداوندم می پسندد یا نه ؟ 
پس از نظر ما آب و جارو کردن خانه ی دل چیست که برای نزدیک شدن به رمضان ما را بدان توصیه می کنند ؟ از منظر ما سلوک چیست ؟ یک سری کارهای عجیب و غریب ؟ بندگی چیست ؟ دو رکعت نماز و بس؟


نه بندگی و سلوک آن است که حسین (ع) بدان رسید : اطاعت خدا و در نظر گرفتن رضای او در تمام زمینه ها ، برای او زیستن و برای او مردن ، همو که زندگی اش آزادگی بود و مرگش زندگی ! آیا نباید از بزرگی چون او چنین راه و رسم زندگی آموخت ؟ جایگاه امامت و نبوت در زندگی ما کجاست ؟
یا حسین! اطعت الله حتی اتیک الیقین 
قدری بیندیشیم به خود 
                        به زندگی ، به مرگ 
                                  به عشق ، به حقیقت 
                      به دوستی ، به دل 
                                                      به او .......


( دلنوشته ای از من که غم غربت دارم )


مطلب فوق از وبلاگ یکی از دوستان کپی شد ، دلیل آن هم شباهت و تضادی زیبا و درهم تنیده با پست قبلیم بود. آنقدر برایم جالب بود که حیفم آمد آنرا آپ نکنم.
واقعیت این بود که من بنده‏ی خاکی فکر می‏کردم ایشان این مطلب را در جواب من آپ کردند اما فرمودند که بعد از پست خودشان ، مطلب مرا مطالعه کردند... منبع :
http://dorjeaghigh.blogfa.com/post-13.aspx 


آسمان ::: یکشنبه 28/5/1386::: ساعت 10:2 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

باز کلاس روز پنجشنبه و تلاطم و رویا و درهمی ذهن اسیرم.
می‏خواهم قالب ها را بشکنم حتی قالب نوشتن را ، می‏خواهم تیرکی برپا نماند حتی در عمق اندیشه‏ام ، می‏خواهم حصاری چیده نباشد حتی در ژرفای ذهن سیالم...


شکستن ، برچیدن ، خرد کردن ، پاشیدن


عشق ، زیبایی ، شهوت ، هوس ، آغوش ، دوست‏ داشتن ، دوست بودن ، همراهی اسیری خاکی


ای کاش بود نگاهی تیزبین که می‏دانست در پس این پست‏ها قدیسی نمی‏نگارد بلکه گناهکاری با کلمات بازی می‏کند که از بار گناهانش بکاهد ، گناهکاری که بودنش شرم است و خواهشش امیالی پست


ای کاش نمی‏دیدم ، ای کاش در همان کودکی -در آن حادثه‏ی خونین- چشم باز نمی‏کردم ، ای کاش زاییده نمی‏شدم ، ای کاش زمین و آسمانی نبود ، نظمی و نظامی هم نبود ، بی‏نظمی هم نبود ، هیچ نبود و فقط هیچ بود ، نقطه‏ای روشن و نقطه‏ای تاریک فقط همین... ای کاش امیدی نبود تا ناامیدی متولد نمی‏گشت ، ای کاش بی‏کرانی نبود تا آنرا کرانی نمی‏بایست ، ای کاش...
هر چند خنده محو نمی‏گردد از لبانم اما ای کاش کسی غم درونم ، آهم را را نیز می‏فهمید


این کیست؟ و آن؟


ای کاش کور بودم ، شرمم آید ، گریانم بر این شهر پر نیرنگ


خجلتم از آنکه سوخت خویش به نرخی آزادگونه به دیگری وانهد تا دمی بیاساید و توجیه کند که طفلکی گناه دارد ، خرج دارد ، بچه دارد... دیگری در فرمان خویش گریه کند از 6صبح تا 1ظهر کار می‏کنم برای بنزین و 2تا10 برای اجاره خانه ، اشکهایش را دیدم...
آتش می‏گیرم اما هنوز ماشین‏های تک سرنشینه ، بچه پولدارها ، آقا و آقازادگان (فراموشم شد آنها هم سهمیه دارند) اما چند ماشین دیگر هم دارند


می‏سوزم برای دخترانی ایستاده در کنار خیابان آنان که پول ندارند و با دیگری می‏روند یا آنان که پول می‏خواهند یا آنان که نیازی دیگر دارند
می‏ترکم از جوانهای علاف در شهر که زمان را نمی‏فهمند و درکش نمی‏سازند و فقط می‏خواهند لحظه‏ای بیاسایند


می‏خواهم از این شهر فرار کنم اما دستهایم در زنجیر است و پایم در خاک نرمش فرو رفته است و زبانم ، دهانم ، گوشم هر کدام در هوسی ، در میلی ، در نفسی گرفتار آمده‏اند... من خود اسیر خاکم...
می‏خواهم فریاد زنم اما دهانم را می‏گیرم که مبادا چیز دیگری از آن بیرون آید ، می خواهم بخوانم اما کدامین نام را ، نمی‏دانم. من خود گرفتار همین خاکم.
این نمی‏دانم هم شده همراه من ، لحظه‏هایی را که می‏دانم را باز نمی‏دانم...


ای کاش خدا آدم نخستین خلق نکردی و آدم نخستین عشق را فهمیدی و بر گناه نخستین آگاه نمی‏گشتی.
ای کاش فهمی و احساسی نبودی تا هوس آنگونه با آن اجین نگشتی!!


آسمان ::: جمعه 26/5/1386::: ساعت 11:53 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

شاه سوار اسب خویش شد ، آخرین نگاهش را به اتاقی انداخت. مگر در آن اتاق چه بود که باید آخرین نگاه به آن دوخته شود ، با آن گره خورد و یگانه شود...
دختر زیبایی در اتاق دست نیاز به سوی خالق زیبایی‏ها گشوده ، از او فرجامی نیک طلب می‏کند ، در دلش غوغایی است ، آشوبی ؛ اما جرات بیانش ندارد ، می‏ترسد دل سربازان پر از هراس گردد و نیرو در بازوانشان سست گردد...
شب قبل شوی خویش را آغوش کشید ، دستش او را گرفته بر سینه‏اش نهاده تا شدت اضطرابش درک شود ، صدای نامنظم قلبی پاک در سینه. درک کلام آن زیبا رو کار آسانی بود اما گویی پرده‏ای بر چشمان شاه مانع دیدن نور می‏شود ، وتلاش بانو بی‏نتیجه...
شب را تا صبح نیارمیده و دست از لابه بر نداشته است.
مگر این نبرد چه تفاوتی با دیگر روزها داشته ، او خود بوده است که لباس بر تن امیر کرده و با بوسه‏ای بدرقه‏اش می‏ساخته ؛ چه شد که اینار اتاق خویش ترک نکرده و نقطی پر از آتشِ مهر برای سلهشوران بیان نکرده‏است.
همیشه شاه به دفاع از مرزهای کشورش مردم را به بیداد فرا می‏خواند اما اینبار بر داد فرا می‏خواند ، تا امیری را به کرنش وادارد...
آخرین نگاه... عروس زیبا از جا بر‏خواسته پنجره را گشوده ، به شاه خویش نگاهی می‏کند ، نگاهی که تا اعماق دل سنگ هم نفوذ کرد ، نگاهی که آتش عشق را زنده ساخت ، عشق به خود ، عشق به الهه‏ی زیبایش ، کشورش و مردمانش.
از خود پرسید به راستی چرا آتش خشم و نقاق برافروزم ، به چه بهایی جان مردمان خویش بستانم و به چه بهانه‏ای...
از اسب پیاده شد ، دستور داد: آهنگ عشق بنوازید ، آهنگ رقص و پایکوبی...


امروز عزیزی چشم انتظار دعای خیر شماست ، می‏دانید انتظار چه سخت است و من منتظرتر از همیشه به رقص ساعت می‏نگرم.
-- به لطف دعای دوستان عزیزم به هوش آمده است ، ممنونم --
پست بعدی انتظار خواهد بود


افتخار همکاری با وبلاگ گروهی جنجال‏آفرین را پیدا کردم ، خوشحال می‏شم دوستان در آنجا هم همراه ما بوده و با راهنمایی‏ها و نقدهایشان ما را تنها نگذارند. با تشکر و احترام
                                             به امید ایرانی آباد ، شاد و پر افتخار


آسمان ::: سه‏شنبه 23/5/1386::: ساعت 8:28 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ممکن است در پشت این بحث فلسفه‏های گوناگون و مختلفی با ایدوژی‏های متفاوت و گاه نقیضی نهفته است. متاسفانه یا خوشبختانه من از فلسفه هیچ سر رشته‏ای ندارم و نمی‏توانم نظری درباره‏ی فلاسفه و قبول یا رد نظریاتشان بدهم. آنچه بیان می‏شود طرح یک سوال است که هر کس بنا به فراخور دانش و عمق نگاه و سیالیت تفکرش می‏تواند پاسخی باشد و راهی و چراغی برای درک بعثت.


شبی میهمان دوستی عزیزتر از جان بودم که سالهاست بر این بنده منت نهاده و کلام بسیار آموخته مرا. -بنا به دلایل شخصی از بردن نام اشخاص پرهیز می‏کنم چون نامها یادآور اشخاص می‏شود و نوع تفکر و نگاهشان را کمرنگ می‏کند-
آنچه بیان می‏شود عین واقعیت نیست بلکه هسته کلام حفظ شده و بحث‏ها و سخنان حاشیه حذف شده است.


دوستان عزیز دیگری میهمان بودند جمعی از بهترین‏ها. مجلس به مناسبت دوست عزیزی بود که عطای خارج را به لقایش بخشیده و بازگشته بود تا در این آشفته بازار در کنار همه‏ی مردم کشورش باشد و در آنچه قرار است اتفاق افتد شریک باشد.
در آغاز گفت بزرگترین اشتباه ما این بود که وارد سیاست شدیم و چندی بود که بازیچه بازیگردانی شده‏ایم که ما را به بیراهه‏ها می‏خواهند ، حال تصمیم داریم که تنها به ساخت فرهنگ و زیر ساخت‏هایش بپردازیم و وارد مسایل سیاسی نشویم. سیاست از آنِ سیاستمداران....


از موضوع اصلی دور شدم ببخشید...
کلام به آنجا رسید که...
آنگاه که محمد
(ص) بر بلندای کوه در غار حرا شنید اقرا ، اقرا بسم ربک الذی خلق
اصالت به کلام وحی بود یا اصالت بر محمد رسول.
آن کلام وحی بود که چون نوری و چشمه‏ای محمد را به خوانش وا می‏داشت یا آن محمد
(ص) بود که توانست آن کلام را دریابد و بخواندش. کلامی که هنوز پس از هزاروچهارصد سال از خوانشش عاجزیم و هر ورقش هزاران راز در خود نهفته دارد.


میهمان عزیز اصالت را بر کلام خدا می‏دانست و گفت آن خدا بود که محمد را کلام فراداد و او را بر آدمیان برتری بخشید. برای نمونه و تایید گفته خویش گفت اگر اصل را بر محمد دانیم چرا حدیث قدسی یادگار از وی آن سیالیت کلام وحی را ندارد؟
دوست عزیزی گفت: اگر اینگونه بیاندیشیم پایان کار جز سنگ شدگی آدمی نیست و آیا این محمد نبود که توان خوانش هستی را به شایسته‏ترین شکل دریافت؟ او با هستی یگانه شد و بقول عزیز دیگری از میان هزارن حلقه‏ی مفقوده ، پدر قوم خویش ، ابراهیم خلیل را بازخواند...


سه شب است درگیر این نکته‏ام ، که اصل را بر کدام نهم ، دیشب در جمع دوستانه‏ای پرسشم را مطرح کردم ، در طرح پرسش آنقدر حاشیه رفتم که کسی سوال را به درستی درنیافت و آنقدر در حاشیه پرسشهای گوناگون آوردم که یک شخص دیگر به این اصل افزده شد و آن شنونده‏ی سالک بود ، آنکس که در راه حق گام برمی‏دارد و خواهد حقیقت کلام و سخن را دریابد.
پرسش را این‏گونه بیان ساختم: ما اصالت را بر کلام وحی دهیم یا بر محمد؛ قاری هستی یا بر شنونده‏ی کلام و یا...؟
مطمئناً هر کدام از این سه عنصر نقش اساسی و مهمی را بازی می‏کنند. دوستی چندی پیش گفت نویسنده‏ای که می‏نویسد در یک نوشته همان قدر سهم دارد که خواننده‏ی آن اثر سهم دارد ، یعنی اصالت خواننده و نویسنده‏ی یک شعر و گویش با هم یکسان و همتراز است و آن دو بر هم برتری ندارند. خویش هم بر اینم که شاعران و نویسندگان جاودانه ادبیات خود نبودند که نوشته‏ای را به تحریر در آورده و از خود و تنها از خود و بینش و نگاه خویش می‏نگاشتند ، بلکه آنان با ناخودآگاه خود و آن ضمیر پنهان در نهاد خویش یگانه گشته آنرا خوانده ، از آن مدد جسته و در زمان و مکان مناسب و حال و هوای متناسب آن گفته‏اند که بر جاودانی و اصالتش هیچ کس را شک نیست. حال اگر بگویم:
کلام وحی امری پنهان و آشکار است ، سیال است ، هست اما چشمی باید آنرا ببیند و زبانی که آن را بخواند و گوشی که آنرا بشنود بیراه نگفته‏ام ، گفته‏ام؟
نمی‏توانم یک اصل را اصول جدا سازم ، زیرا این چرخه‏ی دوار ساخته‏ی همه‏ی این عناصر است و هر کدام را بردارم چرخ را شکسته‏ام ، شاید اشتباه می‏اندیشم ، پس منتظر نقدی می‏مانم تا پرده‏ی ابهام از چشمانم بر‏افکنیدد تا نور حقیقت را دریابم.
آمین


همچنین وبلاگ آدمکها با عنوان بعثت بروز شد.


آسمان ::: جمعه 19/5/1386::: ساعت 1:34 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ساعت 3 بعدازظهر است ، هوا خیلی گرم است ، از تاکسی هم خبری نیست. چند قدمی نرفته بودم که سمندی جلوی پام ایستاد ، منم به هوای اینکه آدرسی می‏خواهد کمی نزدیکتر رفتم. راننده پیرمردی با یک کلاه قدیمی بود ، پرسید کجا میری؟ سجاد ، بشین.
کمی جلوتر هم یک زوج جوان را سوار کرد. مرد کمی بعد پیاده شد ، پرسید خانم آخر سجاد پیاده می‏شن چقدر تقدیم کنم؟ قبل از آنکه راننده چیزی بگوید خانم گفت من حساب می‏کنم ، شما بروید و پسر رفت... پرسیدیم آزادشهر هم می‏روید؟ راننده گفت مسیرم شاندیز است... تا پل استقلال همراهش بودیم ، تشکری کرده پیاده شدیم. چند صلوات و چند دعا شد کرایه آن مرد. دیدیم به سمت آزادشهر رفت اما ما همراهش نبودیم. تاکسی دیگری سوار شدیم و دقیقه‏ای بعد پیاده. تا مقصد راهی نبود ، تاکسی دیگری سوار شدم و در هنگام پیاده شدن کرایه نگرفت ، اینهم رایگان بود.
نیم ساعتی زود رسیدم ، به کافی‏نت داخل کوچه رفتم تا چند کلام از مرد آنسوی مرزها بشنوم تا بر دردهایم تسکینی باشد.
ساعت قراری را یادآور می‏شد ، هنگام کار بود.
با کسی قرار داشتم ، با او تماس گرفتم ، فهمیدم اشتباه رفتم. من در مسیر با پیرمرد همراه نشدم ، او مرا به مقصد می‏رساند و من رفیقی نیمه راه بودمش...
گاه مقصدهایی وجود دارند که توهمی بیش نیستند و ما زمان را برای رسیدنشان خرج می‏کنیم ، گاه می‏رسیم و گاه در نیمه راه باز می‏مانیم. اما جز حسرت و آه نتیجه‏ای در بر ندارد. هدف جایی دیگر بوده و ما سر از ناکجا آبادی درآورده‏ایم که پایانش آهی جانسوز است و تاسفی جانفرسا.


بیاییم مقصد را درست انتخاب کنیم ، تا آنچه بایسته‏ است بدست آوریم.


همچنین وبلاگ آدمکها با عنوان مقام ایرانی بروز شد.


آسمان ::: سه‏شنبه 16/5/1386::: ساعت 7:0 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

می‏خواهم از خود بنویسم ؛ نمی‏شود ، از جامعه بگویم ؛ نمی‏توانم ، از خواهش تن ، از بی‏قراری زمان ، از رازهای شبانه ، از الفاظ بر جای مانده کلمات ، از عشق زمینی و هوس فرمایشی و دوست‏داشتنی دیگر گونه.
کلمات در کنار هم نمی‏نشینند ، جمله معنا نمی‏یابند. آه که چقدر سخت است کلامی در سینه پنهان داشتن ، چه سخت است فراموش کردن آرزوهای گذشته و چه سخت است دل از گذشته بر کندن و سخت‏تر آنکه دل به دیگری سپردن.


باز به سراغ قلم شکسته‏ام رفتم ، برداشتمش ، هنوز هم گوشی تیز دارد و چشمی باز. بی‏آنکه بخواهم و بدانم کلمات را می‏افریند بر صفحه‏ی آفرینش ، بی‏انکه بدانم چه می‏نگارد باورش دارم. ای کاش آنرا که من می‏خواستم نیز می‏نگاشت ، ناگفته‏های دیشبم را ، رازهای بودنم را ، پشت پرده‏ی رفتن را ، اسرار نهفته بر واژگان را و آن سخنان استاد پیرم را. ای کاش می‏شد گفت و ای کاش کسی می‏شنید.


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی   تا بی‏خبر بمیرد در عیش و خودپرستی


آسمان ::: جمعه 12/5/1386::: ساعت 5:43 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

شعری از الهی نامه فریدالدین عطار نیشابوری 


مگـر یکـروز مجنـون فرصتی یافت          بر لیلــی نشـستـن رخصتـــــی یافـت
ز مجنـون کــرد لیلـی خواستـاری          که ای عاشـق بیــاور تــا چـــــه داری
زبـان بگشاد مجنـون گفت ای مــاه           نـه آبــم مـانــد در عشــق تـو نـه چـاه
نـدارم در جگــر آبـی کـه باشـــــد         نـه در دیــده شبـی خوابـی کـه باشـد
چـو عشقت کــرد نقـد عـقـل غـارت            کنــون جــا نیســت وز تـو یک اشـــارت
اگر جان خواهی اینـک می‏دهـم من            یقین می‏دان کـه بی‏شک می‏دهم من
زبــان بگشـــــــــــــــاد لیلـی دلاور            کـز اینـت کـی خـرم ، چیــزی بیــــــاور
یکــی سـوزن بلیلـی داد مجنـــــون            کـــه از دو کــون ایـن دارم من اکنـــون
مرا در جملـه اقلیـم هستـــــــــی          همیــن نقـدسـت و دیگــر تنگـدستــی
مـن ایــن نـیـز از بـرای آن نهــــادم           کـه در صحــــــــرا بسـی می‏اوفتـــادم
بـسی در جستـجوی چون تو دلدار           شکستــی همچـو گـل در پـای من خار
بـدیـن ســوزن مـن افتـاده بر جـای          بـرون مـی‏کردمـی آن خار از پــــــــــای


چنین گفت آنزمان لیلی به مجـنون           کـه ایـن مـی‏جستـم از تـو تا بـه اکنـون
اگـر در عشـق صـادق بودتـی تـــو           بـدیـن ســـوزن چــه لایــق بودتـی تــو
اگـر در جستـن چـون مـن نگـــاری           شــود در پـایــت ای شـوریــده خــاری
بسوزن آن بـرون کردن روا نیـسـت          و گــر بیــرون کنــی باری وفــا نیـست
یکی خاری که چندانـش کـمـالست         کــه دایــم چــــاوش راه وصــالـســت
بـسـوزن بـرون کــردن دریغـسـت        تـرا جـز خـون دل خــوردن دریـغـسـت
چـو در پـای تـو خـار از بهـر مـا شــد          گلـــی مـی‏دان کــه با تـو در قـبا شــد
کمـی تــو از درخـت گـل دریـن کـار         که سالـی بــر امیــد گــل کشـد خــار
ز لیلـی خـار در پـایـت شـکـســتـه            بـه از صـد گــل ز غیـری دستـه بستـه


آسمان ::: سه‏شنبه 9/5/1386::: ساعت 11:1 صبح
نگاری بر دل: نگاشته