پسرک دست دختر را گرفت ، بلندش کرد و تا کنار تخت همراهیش کرد ، او را بر تخت خوابانید و پتوی زیبایش را بر روی دختر انداخت. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت ، بسمت اتاق محقر زیر شیروانی.
پسر خدمتگذار بانویی زیباست و افسانهای در قصری مجلل. و بانو ؛ خانمی است 6 سال بزرگتر از پسرک ، مهربان و صمیمی. بارها به پسر گفته بود که چرا در یکی از اتاقهای زیبای قصر نمیاید و همیشه در اتاق زیر شیروانی است مگر به هنگام نیاز او در قصر. جوابی نگرفته بود.
پسر بر روی تخت کهنهای دراز کشید ، چشمانش را بست ؛ اما حملهی تصاویری مبهم امانش را بریده ، دستانش را بر سرش نهاده و دیوانهوار به گرد اتاقک میچرخد. تاب ایستادن نداشت ، به هر طرف که نگاه میکرد ، چیزی نبود. چطور تا به حال اینجا را اینقدر خالی ندیده بود؟! هیاهوی خیابان بر تنش و اضطرابش میافزود ، به سمت پنجره رفت تا آنرا ببندد ؛ اتاق را که پنجرهای نبود! اصلاٌ اینجا شهر نیست که صدای ناهنجاری آرامش را بر هم زند ، حتی اگر در بیرون قصر اتفاقی افتد ، صدا در لابهلای برگ درخت گم خواهد شد. پس این چیست که اینگونه آرامش او را به تمسخر و بازی گرفته است؟!.
صدای عشقی پنهان است که آرام آرام آوازخوان شروع کرده است به بازی در قلب پسرکی ساده.
آی عشق آی عشق
چهرهی آبیات پیدا نیست.
و خنکای مرهمی
بر شعلهی زخمی
نه شور ِ شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهرهی سُرخات پیدا نیست.
غبار ِ تیرهی تسکینی
بر حضور ِ وَهن
و دنج ِ رهایی
بر گریز ِ حضور،
سیاهی
بر آرامش ِ آبی
و سبزهی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ ِ آشنایت
پیدا نیست.
احمد شاملو
ماجرا را اینگونه نوشته بودند: بانو را بیماری سخت از پای درانداخت ، بر او هر مرهمی را آزموده و هر طبیبی را نسخهای پیچیده ، اما دست طبیب را شفا نبودی و دوا را بهبودی حاصل نکردی.
چون خدمتکار جوان آن را شنید ، قلب کوچکش را در خانهی طبیب دل به امانت نهاد و لب را جز در سجدهی تضرع کلامی نبودی و دست نیاز بر درگاهش دراز بودی.
بر تخت خویش دراز کشید ، چشمانش را بست ، دیگر نه سری بود و نه صدایی. آرام به خواب رفت. صبح صدای بانو در قصر هیاهویی بهپا کرد ، تمامی خدمتکاران به حضورش شتافتند ، جز یکی. او همچنان در خواب بود ؛ هرگز کسی نفهمید چرا او بیدار نمیشود!