ANDI


عازم سفری هستم ، پر از اضطراب
شاید در رفتن رازی نهفته است که چنین می‏خواندم


چندی است افتخار همکاری با وبلاگ گروهی آدمک‏ها را دارم ، نگاه شما را می‏جوییم و نقدی سازنده بر خویش


آسمان ::: جمعه 29/4/1386::: ساعت 4:4 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

گاه می‏شود در جستجوی مطلبی سر از وبلاگ‏هایی می‏اوریم که هدف ما نبوده‏اند ، اما دارای مطالبی قابل تامل و حتی بهتر از هر مقاله و پژوهشی که در آن زمینه مشاهده کرده‏اید می‏باشد. گاهی می‏گذریم گاهی به آن دل می‏بندیم.


در این دنیای مجازی سخن‏های ناگفته آنقدر هست که اگر همه قلم گردند و تا سحرگاهان همه بنگارند باز حرف‏های ناگفته‏ی بسیاری مانده است.
آری اندک زمانی است با هم هستیم ، اما درس‏های بسیاری آموختم. آنگاه که ناامیدانه به رفتن می‏اندیشیدم ، شما امید بودنم شدید. فکرش را هم نمی‏کردم این همه وبلاگ پارسی زبان ، یک عالمه حرف ناگفته ، میلیاردها متن زیبا و دقیق ، سرشار و پر محتوا در این دنیای مجازی باشد و منی که سالها بر این وب می‏چرخیدم آنها را ندیده و نخوانده بودم.
برای همین گاه گه چرخی می‏زنم سعی بر آن دارم چند مطلب را نگاهی اندازم تا کلامی تازه بیاموزم. آری بسیار آموختم از درس کلاس اول. در آغاز راه باید سخت کوشید.
گاه به دنبال کلمه‏ای هستیم که سر از جایی دیگر آورده‏ایم ، قدری تحمل کنیم ، شاید او سکویی است برای مقصدی که می‏جوییم. شاید آن همان چیزی است که باید می‏دیدم و ساده از آن گشته‏ایم.
مطالب وبلاگ و سایت‏هایی که به آن سر زدهایم را نگاهی دیگر اندازیم شاید در آن میانه چیزی بوده که سرنوشت دیگری برایمان به ارمغان می‏اورد.
وبلاگ‏ها از الگوریتم و فلسفه‏ای پیروی نمی‏کنند ، حال امروز نویسنده‏یی پنهان و مجهول است که در پس صفحه‏ای دیگر با تو تعامل دارد.
وبلاگ‏ها هم شعرند هم داستان ، هم عشق است و هم غم ، هم نقد است و هم مذهب هم اخلاق هم عرفان ، هم شور است و مرگ اما هر چه باشند زیبایند مگر آنچه از جنگ و خشونت و ظلم و سیاهی باشد.
آری زیبایی را همه دوست دارند ، آرامش را ، ساحل و دریا و آسمان را. باید صاف بود و زلال و شفاف.


چندی است افتخار همکاری با وبلاگ گروهی آدمکها را دارم. یادم شده بود بگم


آسمان ::: یکشنبه 24/4/1386::: ساعت 2:40 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

چندی است از بحث‏ها و جدل‏های سیاسی کناره گرفته‏ام. صحنه‏ی سیاست را برای سیاسیون باز کرده تا کره خر خویش را عبای امارت پوشانده و شلاق زمردین خویش بر پیکر نحیف خاکیمان برکشند. این را گفتم که نگویید از ترس میدان جنگ را ترک گفته‏ام ، وقت دیگر باید به کارزار رفت!!!.


چندی است چالش‏های اجتماعی زیادی جامعه را درگیر مسائلی کرده که شایسته نیست. بطور مثال اعدام 24 نفر بنام اشرار!! و مسئله بنزین!! و مسئله حجاب!! روابط بین‏الملل!! و...


نمی‏خواهم جزیی نگر باشم اما نمی‏شود ، مبارزه با تمامی موارد حق یک حکومت و نظام است ، اما هیچ کار ثوابی با صورتکی سیاه و کثیف نتیجه‏ای جز آلوده کردن خیر به سیاهی و کثافت نقاب نخواهد داشت. تا ما زیبا سخن نگوییم ، زیبا نیاندیشیم ، تا زیبا عمل نکنیم ، تا زیبایی را نیابیم و درک و لمس و نبوییم چه محال است آرزوی زیبارویی.
بیشتر اوقات دل خویش به آن خوش ساخته‏ام که ما در حال گذر از دوران قرون وسطی هستیم ، شاید 500 سال دیگر این مرز را آرامشی باشد.
به جنگ نیامده‏ام اما از خود به خواب زدن نیز هراسانم ، برای آینده مردمی نگرانم که شایسته‏ی زندگی دارند ، اما افسوس که در اندیشه‏ی دیگرانند. خودم را می‏گویم ، شما را می‏گویم ، آن کودک روزنامه فروش ، آن معتاد بنگی ، آن کلاش قالتاق و این کارگر ساده آیا شایسته‏ی اینیم! یا به زندگی سگی دل بسته و دل خوش کرده‏ایم.
سیاسی نمی‏نویسم ، نقدی است اجتماعی. تا کلامی گویی ، تا نقدی گویی ؛ تو انگی زده «ضد حکومت ، با تشویش اذهان عمومی قصد براندازی داشته یا ...». نه جنگی در کار نیست ، باور کنید شمیشیری در جامه پنهان ندارم ، قصد آزار کسی را هم ندارم. اما برای ایران ، مردمانش ، برای فرهنگش دلواسپم ؛ ما در حرکتیم به آرامی لاک‏پشتی در خشکی ، ما هشیاریم چون خرس در زمستان و ما آگاهیم چون جغد از صبحگاهان.
چشمان دل بسته و گوش‏ها هم تا صدایی نیازاردمان ، تا ظهر بیاساییم ، شب در بزمی شبانه مست کرده بودیم.


آسمان ::: چهارشنبه 20/4/1386::: ساعت 5:26 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

همه‏ی اهل فن برای یافتن جواب مسایل دینی زندگی پیامبر را پاسخ سوالات خویش می‏دانند ، تقریر (عملکرد او یا تاییدش) و حدیث (سخن و رفتار ایشان)


اما کمتر به متد کاری ایشان توجه شده است ، منظور از متد روش و رویکردی است که ایشان در برابر یک پدیده اجتماعی داشته‏اند. تا اکنون برای ما سرمشقی باشد در برابر پدیده‏های جدید.
در اینجا باز می‏گردم به سخنرانی ناتمام شریعتی -فاطمه فاطمه است - ، وی مثالی می‏آورد:
غسل در قبل از اسلام یک خرافه بود ، اعتقاد اعراب بر این بود که هنگام جنابت جنی در بدن انسان حلول کرده که با غسل او را از خویش می‏زدودند.
سنت که ریشه در اعماق جامعه دارد و که مردم بطور عادی و طبیعی به آن عمل می‏کنند ، پیامبر با یک فلسفه عملی شکل آنرا نگاه می‏دارد اما جهت و محتوا را به صورت انقلابی دگرگون می‏سازد. او به اهداف انقلاب خود می‏رسد در حالیکه جامعه تاوان و عواقب یک انقلاب را تحمل نکرده است.
یک انقلابی می‏داند با حفظ سنت‏های گذشته جامعه را در کهنگی و رکود نگه می‏دارد پس آنها را از نو می‏خواند ، آنها را بازخوانی می‏کند ، بازخوانی یک پدیده به بهترین شکل زمانی و مکانی.
رهبر آنست که آنچه از گذشته به صورت بندها و قالب‏هایی به جسم و روح ما بسته شده ، ناگهان بگسلد و آزاد سازد و روبط را قطع سازد و جای رفتار‏های تازه جانشین سازد. سنت را در حالی که نگاه می‏دارد -تا جایی که ممکن است- اما از درون به صورت انقلابی تغییر می‏دهد.
نمونه‏ی دیگر مسئله حج است ، این سنت عربِ نژاد پرستِ بت پرست که منبع در‏آمد اقتصاد قریش است باید نابود گردد ، اما آنرا نگاه داشت چون زائر می‏دانست که اینجا را ابراهیم خلیل بنا نهاده و حج را که پایه اقتصاد اشراف قریش بود و دلیلی برای تسلط آنها بر دیگر قبایل و قلب بت‏پرستی عرب ؛ تبدیل به سنتی کرد که زیباترین و بزرگترین و عمیق‏ترین سنت توحیدی را بیان می‏دارد. یک سنت دون به یک انقلاب مدرن تبدیل شد ، فاصله را طی کرد که نه تنها مردم عرب احساس آشفتگی و گسست با گذشته را نداشتند بلکه احساس احیا و تحقق و تمیز شدن یک سنت را داشتند
.


انقلاب در درون سنت‏ها با فرم اصلاح شده سنت‏ها


اسلام واقعیت‏های عینی و جبری را قبول می‏کند ، اعتراف می‏کند اما آنها را از نو می‏خواند.


آسمان ::: پنجشنبه 14/4/1386::: ساعت 1:41 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

سلام به همه‏ی دوستام. امشب می‏خوام راحت بگم ، کمی از عقده‏های مونده تو گلومو بریزم بیرون. خیلی خوشیم که بعضی‏ها میشن ضد حال. خیلی حرف دارم برای ازدواج موقت ، مسئله بنزین و چند تا موضوع دیگه که همه رو بی‏خیال شدم. یکی از بهترین‏هام داره می‏ره سفر ، یکی دیگشون هم رفته. من می‏مونم حوض خالیم. اما بازم صبر می‏کنم ، یه دوست اینترنتی بنام محمود دارم که خیلی چیزا بهم یاد داده ، ازش خیلی ممنونم. یکی دیگه از بچه‏ها هم نگاه منو به مسئله عشق و خواستن داره رنگی می‏کنه ، درک تازه‏ای دارم پیدا می‏کنم. یه تجربه‏ی دیگه از مفاهیم اساسی زندگی.
از دوستانی که اومدن و سر زدن ممنونم ، اونایی که کامنت گذاشتن منو شرمنده‏ی خودشون کردن. یه چند وقتیه بی‏وفا شدم ، کمتر اومدم و مطالب رو خوندم و کامنت گذاشتم ، منو ببخشید کمی درگیر افتتاح دفتر کارم ، همه چی بهم ریخته است (خدا کنه زود مرتب بشه ، یکماهه هنوز کارام تموم نشده ، خسته‏ام کردن).
شبا خوابم نمی‏بره ، ذهنم درگیر یه چیزی شده که نمی‏فهمم ، نمی‏دونم که چی هست ، شاید اگه می‏دونستم راهی براش پیدا می‏کردم ، امشب توی کامنت‏های از اول کار وبلاگ (31فروردین) دنبال جواب سوال نانوشته گشتم ، اما توی 500 کامنت ، نه تنها پاسخی پیدا نشد که حالم بیشتر گرفته شد ، آپ کردم شاید شما با انرژی مثبت خودتون کمی بهم نیرو بدین.


یک تقاضا: همه‏ی دوستان که میان ، حتی اگه شده یک کلمه‏ی یادگاری کامنت بذارن ، ممنون می‏شم.
یک خواهش : سمت راست یک سیستم امتیاز دهی به وبلاگ نصب شده ، یک کلیک چشم انتظاری می‏کنه ، ناامیدش نکنین.


خیلی الکی آپ کردم ، خودم می‏دونم ، اما دلم تنگ شده بود.


         ای منتظــر چشم


                       غمگین مباش


         خوش روزگاری می‏رسد


                                          قدری تحمل بیشتر


این کشتی طوفان زده روزی به ساحل می‏رسد


آسمان ::: یکشنبه 10/4/1386::: ساعت 2:34 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

پسرک دست دختر را گرفت ، بلندش کرد و تا کنار تخت همراهیش کرد ، او را بر تخت خوابانید و پتوی زیبایش را بر روی دختر انداخت. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت ، بسمت اتاق محقر زیر شیروانی.
پسر خدمتگذار بانویی زیباست و افسانه‏ای در قصری مجلل. و بانو ؛ خانمی است 6 سال بزرگتر از پسرک ، مهربان و صمیمی. بارها به پسر گفته بود که چرا در یکی از اتاق‏های زیبای قصر نمی‏اید و همیشه در اتاق زیر شیروانی است مگر به هنگام نیاز او در قصر. جوابی نگرفته بود.
پسر بر روی تخت کهنه‏ای دراز کشید ، چشمانش را بست ؛ اما حمله‏ی تصاویری مبهم امانش را بریده ، دستانش را بر سرش نهاده و دیوانه‏وار به گرد اتاقک می‏چرخد. تاب ایستادن نداشت ، به هر طرف که نگاه می‏کرد ، چیزی نبود. چطور تا به حال اینجا را اینقدر خالی ندیده بود؟! هیاهوی خیابان بر تنش و اضطرابش می‏افزود ، به سمت پنجره رفت تا آنرا ببندد ؛ اتاق را که پنجره‏ای نبود! اصلاٌ اینجا شهر نیست که صدای ناهنجاری آرامش را بر هم زند ، حتی اگر در بیرون قصر اتفاقی افتد ، صدا در لابه‏لای برگ درخت گم خواهد شد. پس این چیست که اینگونه آرامش او را به تمسخر و بازی گرفته است؟!.
صدای عشقی پنهان است که آرام آرام آوازخوان شروع کرده است به بازی در قلب پسرکی ساده.


آی عشق آی عشق
                         چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.


                                      و خنکای مرهمی
                                     بر شعله‌ی زخمی
                نه شور ِ شعله 
                بر سرمای درون.


آی عشق آی عشق
                         چهره‌ی سُرخ‌ات پیدا نیست.


              غبار ِ تیره‌ی تسکینی
                        بر حضور ِ وَهن
و دنج ِ رهایی
              بر گریز ِ حضور،
سیاهی
        بر آرامش ِ آبی
و سبزه‌ی برگچه
              بر ارغوان


آی عشق آی عشق
                          رنگ ِ آشنایت
                          پیدا نیست.


                                             احمد شاملو


ماجرا را اینگونه نوشته بودند: بانو را بیماری سخت از پای درانداخت ، بر او هر مرهمی را آزموده و هر طبیبی را نسخه‏ای پیچیده ، اما دست طبیب را شفا نبودی و دوا را بهبودی حاصل نکردی.
چون خدمتکار جوان آن را شنید ، قلب کوچکش را در خانه‏ی طبیب دل به امانت نهاد و لب را جز در سجده‏ی تضرع کلامی نبودی و دست نیاز بر درگاهش دراز بودی.


بر تخت خویش دراز کشید ، چشمانش را بست ، دیگر نه سری بود و نه صدایی. آرام به خواب رفت. صبح صدای بانو در قصر هیاهویی به‏پا کرد ، تمامی خدمتکاران به حضورش شتافتند ، جز یکی. او همچنان در خواب بود ؛ هرگز کسی نفهمید چرا او بیدار نمی‏شود!


آسمان ::: پنجشنبه 7/4/1386::: ساعت 1:27 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

که گفته‏ است عشق معجزه می‏کند ، که گفته می‏دهد آنچه شما خواهید ، نه اینها همه افسانه است و افسون.
آهای هستی کجا می‏بری هستی من! هان بگو ، جوابم ده.
مگر چه خواسته بودم از تو ، خود او را بخشیدی به من ، حال چرا باز می‏ستانی؟  شرط انصاف همین است؟
من او را از تو باز خواهم گرفت ، پنجه در پنجه‏ات افکنم. می‏دانم استخواهایم را خرد خواهی کرد و دنیایم را تیره‏گون ، اما باز می‏ستانمش!
ای خاک هوس‏باز ، با یار من هم‏آغوشی محال.
ای آسمان تو را به زمین خواهم می‏کشانم و در خاک بیافکنم ، من زمین را به رستاخیز می‏خوانم ، به جدال می‏خوانم.


نه کار من نه اینست ، مرا تاب این نیست ، به خاک می‏افتم ، سجاده‏ام را دریا سازم ، قلبم را دشت. لحظه‏ها را فریاد سازم ، زمان را بی‏معنا ، فاصله را هیچ.
ای مادر من ، هستی آنِ من ، مستانش اینچنین شتابان ز من.
بار الها ، به کدامین گناه ، بار امانت بر دوشم نهادی و قلب خاموشم را به عشق آتش زدی ، با کدامین عدل؟ مگر دیدن شکستن استخوانهای نحیفم تماشا دارد؟ مگر مرا با تو سر جنگ بود؟ آنچه من با دوشمنِ خویش روا ندارم تو چگونه بر من روا داشتی؟
تو خود کردی آشنایم ، مگر بود مرا سر کارزار؟ نه من که افتاده بر زمینم ، مبین بیش از این خوارم.
آه که بغض راه نفس‏ کشیدنم و اشک راز دیدنم را مانع گشته‏اند.
آه که دست را آروزی نوازشی و لب را در عطش یک بوسه داغدار کردی! و سینه را تهی از دلی کردی که سالها خفته بود. او را با خود ببر ، دیگر نمی‏خواهمش.
روزهای سیاهم را رنگ شادی زده ، هنوز رنگها را نشناخته ، غبار خاک بر آن پاشیدی! تو را هم وفا نبود.
حال من و یک عمر رفته بر باد ، در پی هیچ گشته و هیچ نیافته ، باز هم به تو می‏اندیشم.


آسمان ::: دوشنبه 4/4/1386::: ساعت 4:20 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

دو روز پیش باز دو واقعه در کنار هم مرا در خود تنیدند و به نگاه حیرانم رنگ پاشیدند.
داشتیم به می‏رفتیم خونه ، ساعت حدود 10:30 شب جمعه بود ، خیابون شلوغ و ما هم کمی عجله داشتیم. ناگهان یک بی‏ام‏و رو باز دهان ما را باز کرد ، عجب ماشینی ، ای‏ولا ، هنوز تو دو سه بودیم که با دیدن یک ماشین دیگه فریادی از نهادمان برخواست ، اووو ؛ نه باور کردنی نبود ، پشت ماشین جای پلاک نوشته بود خاطره 1928. ماشین داشت برق می‏زد ، گویی امروز از کمپانی تحویل گرفته بودند.
اما موضوع این دو ماشین نبودن بلکه نشانه و بهانه‏ای شدند برای طرح یک نگاه.
چرا با دیدن این دو ماشین صدای فریاد ما به‏هوا برخواست؟ جواب ساده‏: چون آن ‏دو برای ما غیر قابل دسترس بودند ، نه جواب مناسبی نبود.
اینگونه دیدم : زیرا یکی در نهایت تکنولوژی امروز و دیگری در نهایت قدمت و یادگاری ، نه اینگونه هم ندیدمش. بلکه انسان حریصی دیدم که به داشته‏های دیگران حسرت خورده و داشته‏های خویش را به فراموشی سپرده است. به فردا می‏اندیشد و حساب می‏کند که بر گذشته‏اش افسوس خورد. امروز را از یاد برده و در فسوس گذشته در جستجوی فردای متعالی می‏گردد. ذهن را پالوده‏ی امیال داشتن‏ها می‏سازد و برای رسیدن به آنچه ندارد از همه گذر می‏کند و چون فردا آنرا یافته یا حتی نایافته می‏بیند در حسرت گذشته اشک می‏ریزد که باید بیش از بود مرا. غافل از مرگ خویش است ، نه سالها پیش مرده‏ایم و نمی‏دانیم.


Benz + BMW


فراموش کرده‏ایم:
فردا آینده است                   
                  دیروز تاریخ است
                                      امروز زندگی است


آسمان ::: شنبه 2/4/1386::: ساعت 2:22 عصر
نگاری بر دل: نگاشته