...اما آنچه در کویر زیبا می روید ، خیال است ! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گلهائی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی ...هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و برویش می نشیند .خیال ، این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویرجولان دارد ، سایه پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید .آری ، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بال های این پرنده شاعر ، سخن می گوید.
کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات است . در کویر گوئی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماوراء الطبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید ، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادیها آمده اند.
در کویر خدا حضور دارد!
این شهادت را یک نویسنده رومانی داده است که برای شناختن محمد(ص) و دیدن صحرائی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش ، غارش ، کوهش ، هر صخره سنگش و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود ، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است .
در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها، به سوی آسمان باز است. آسمان! کشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، امیدها و‌… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی،‌ نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعادگاه انسانهای خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه‌گاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!
آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست و‌… بهشت! بهشت، سرزمینی که در آن کویر نیست، با نهرهای سرشار از آب زلالش، جوی‌های شیر و عسل و نان بی‌رنج و آزادی و رهائی مطلقش؛ بی‌دیوار، بی‌حصار، بی‌شکنجه، بی‌شلاق، بی‌خان، بی‌قزاق‌… بی‌کویر! همه جا آب، همه جا درخت، همه جا سایه! سایه طوبی که کران تا کران بر بهشت سایه گسترده است و آفتاب، این عقاب آتشین بال دوزخ، در دل انبوه شاخ و برگش آواره گشته است. آسمان کویر، بهشت، آنجا که «میتوان، آنچنان که باید، بود»، «آنچنان که شاید، زیست»، آنچه در کویر همواره افسانه‌ها از آن سخن میگویند، آنچه هرگز در زمین نمیتوان یافت. آری! در کویر،‌هیچکس این دو را ندیده است.


گزیده‏ای از نوشته کویر اثر استاد شهید دکتر علی شریعتی


آسمان ::: پنجشنبه 30/3/1387::: ساعت 11:48 صبح
نگاری بر دل: نگاشته


آسمان ::: پنجشنبه 30/3/1387::: ساعت 11:34 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

دیشب ساعت 10بود که بابا زنگ زد گفت دیرتر می‏آیم...
دم‏دم‏های صبح بود که آمد، خسته و پریشان احوال. به شوخی گفتم رفته‏بودی شیطونی! حالا تنها تنها! دیدم حال و حوصله ندارد، یه نگاه سرد بود جواب شیرین‏زبانیم.
پرسیدم چیزی شده؟ گفت فلانی -یکی از شاگرد‏های دوستش، جعفر- دیشب فوت کرد.
علتش؟ صبح رفته بود باغِ جعفر آنجا را کمی سر و سامان دهد. عصر که به خانه رفته بود حالت تهوع پیدا کرده و به بیمارستان نرسیده جان داده بود. به علت خرج‏های سنگین کفن و دفن ،شباشب در یکی از قبرستون‏های دِه‏شون دفنش می‏کنن تا داستان‏هایی چون پزشک قانونی و بهشت‏رضا و غیره باعث نشه غمِ نبود سرپرست خانه را چندین برابر کنه.
یک زن بیوه، 4بچه قد و نیم‏وقد، بی‏سرپرست، بی‏پناه، تنها توی این شهر بی‏پروا... عاقبت را عاقلان دیده و می‏دانند.


این نوع حوادث آنقدر طبیعی و روزمره شده که هیچ کس احساس مسئولیتی نمی‏کند. همیشه خود را توجیه می‏کنیم و...
مثلاً
دولت می‏گوید ما که حق‏ ملت را بی‏کم و کاست می‏دهیم و عمر دست اوست و بس.
جعفر می‏گوید من در حقش لطف کردم که یک روز هم بیکار نگذاشتمش تا لقمه‏ای در سفره‏اش بگذارد و  پیش خانواده‏اش سربلند باشد.
پدر من نیز می‏گوید دوستم هوای کارگرهایش را دارد، به آنها خوب می‏رسد و مزدشان را به وقت می‏دهد.
و من باید بگویم طفلکی برای آن‏که زیر خط فقر بود مجبور بود جمعه‏ها نیز کارگری کند.
اما هیچ کدام او را زنده نکرد فقط می‏دانم 10ساعت کار زیر آفتاب او را گرمازده و کارش تمام کرد و پرونده‏اش را بست.


آسمان ::: یکشنبه 26/3/1387::: ساعت 9:23 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

زمانی است که زمانه بر وفق مراد نیست، ساز رفتن می‏زند و کوس ارجعی-ارجعی، کاروان آهنگ بر بندید محمل‏ها می‏نوازد باید توشه بر بست و رفت.
گرد گردون می‏چرخد، ثابت قدم و استوار تا لحظه‏ها راشکل دهد؛ گاه به سود ما گاه علیه ما. همین است سال‏ها و قرن‏هاست او بی‏هیچ دشمنی جسم‏مان را ستاده است و فردا نیز هم... زمانِ عزیمت عزیزی رسیده بود و مرا هیچ کلامی برای تسلای دل سوخته‏ی
مصطفی، جز همین که زندگی را پایانی نیست، از خاک برآمدن و به خاک شدن مگر پایان است؟! نه، مرگ آغازی است در پایان یک سفر آشنا و مبهم. و در انتها گشوده شدن پنجره‏ای به آن‏سوی دانسته‏ها در برابر ما بی‏خبرانِ حیران.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست - کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
شاید به نظر آنکه نامش به نکویی نبرند استحقاق بیشتری دارد برای مرده نامیدن و آنکس که هزاران سال پیش چشم بسته اما هنوز نامش بر زبان‏هاست زنده نامیدنش زیباتر است. روحش شاد و نامش جاودان باد.


ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
این بانگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد بر لا مکان
زین شعله های سر نگون زین پرده های نیلگون
خلقی عجب آمد برون تا غیبها گردد عیان
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
زین چرخ دولابی تورا آمد گران خوابی تورا
فریاد از این خواب سبک زنهار از این خواب گران
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
آنکه کشیدت اینچنین ؛آنسو کشاند کش کشان
این ریشخند و رخنه چه یعنی منم سالار ده
تاکی جهان گردن بنه ورنی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوسها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
با کس ندارم جنگ من وز کس ندارم ننگ من
بر کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود از عالم دیگر بود
این سو جهان زان سو جهان بنشسته من بر آستان
برآستان آن کس بود کو ناطق و اخرس بود
این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان


آسمان ::: چهارشنبه 22/3/1387::: ساعت 10:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

دولت نهم دولتی است لحظه‏ای. آنها بزرگترین تصمیمات را در چند دقیقه می‏گیرند. رییس دولت چون سوپر کامپیوتری تمامی محاسبات پیچده‏ی اقتصادی را در چند صدم ثانیه انجام می‏دهد، احتمالا منابع اطلاعاتی ایشون با مشکلات جدی مواجه‏اند که جواب نتایج بسیار ضعیف است!
سال پیش شاهد پرداخت وام‏های زودبازده بسیاری بودیم -این امر باعث رشد چشمگیر فروش و رونق بازار شد- اما در انتهای سال شاهد بسته شدن تمامی وام‏ها بودیم. -مدتی بعد هم اعلام شد 46% پروژه‏ها وجود خارجی نداشتند.-
ذکر این مطلب که ما تبدیل به آدم‏های دنیاطلب و جاه‏طلبی شده‏ایم و سال گذشته خود عاملی بر این همه تورم-خصوصا زمین- شده‏ایم خود کتابی است و حدیث دیگر...
نقد ملت یا دولت هر دو یکی است -از دیدگاه من- چون فصلی جدا نیستند هر دو یک گونه می‏اندیشند و هر یک به دنبال بهره‏ی خود از کار دیگری است...
اما نکته‏یی که به‏نظر می‏رسد فشاری کمرشکن بر این جامعه وارد می‏سازد قطع اعتبارت بانکی در سطوح پایین جامعه است. بازارهای خاموش و قیمت‏های کاذب-خصوصا در ارزاق عمومی- آن در در اوج درآمدهای نفتی همه‏گان را وادار به اندیشیدن کند، هر چند کوتاه. درآمد کشور نسبت به 6سال گذشته 3برابر شده است و نکته جالب این‏که تورم 400% رشد داشته است. اعلام نشدن خط فقر -که یکی از وظایف دولت است- عمق فاجعه را نشان می‏دهد.
هر یک از عملکردهای اقتصادی دولت را که بررسی کارشناسانه کنیم می‏توان هزار نقطه تاریک و خاموش در آنها بیابیم و نظام مالی-اقتصادی‏اش را نقدی جدی و اساسی کرد...
پول‏دار شدن عده‏ای که حتی در رویاهایشان تصور داشتن یک اتومبیل را نداشتند و اکنون منزل‏شان نمایشگاه اتول‏های لوکس و مدرن روز است. -اگر داستان‏های این قشر را بیان کنم از خنده به گریه می‏گرایید و سپس برای این دیار مقدس تاسف می‏خورید.-
پیدا شدن حس سرخوردگی شایسته‏گان ایران و جابه‏جایی مهره‏های شایسته با سربازانی گمنام. فساد اداری روز افزون. فشار سرمایه‏داری بر کارآفرینان و طراحان و اندیشمندان. فاصله طبقاتی ،فرهنگی و اجتماعی و.....
اینجا بن بست آخر است
اگر در ضرب‏العجلی کوتاه مدت دولت و مجلس قیمت زمین را نصف کنند و اجاره بهای ملک‏های مسکونی و تجاری را به‏همان منوال 50% کاهش دهند جای امیدواری است و کشور در آستانه یک جهش اقتصادی-سیاسی-اجتماعی قرار می‏گیرد والا به نظر می‏رسد امیدی برای آبادانی کشور نباشد و ما حرمت خویش را حفظ کنیم بهتر است.


نکته بسیار مهم دیگری که به‏نظرم می‏رسد افزایش نامعقولانه پذیرش دانجشویان کارشناسی ارشد و دکتراست. -دانشجویان عزم خود را جزم کنید که همین امسال تنها فرصت شما برای ورود به این مقاطع است چون سال دیگر پذیرش یعنی گرفتن اعتبار 20میلیونی از یک بانک دولتی آن‏هم بدون ضامن و پارتی!- -زیر بار نرفتن اکثر دانشگاه‏ها به علت کمبود استاد می‏تواند مصداقی بر آن باشد- -این تصمیم در پی آن گرفته شد که دانشجویان ما چرا باید برای ادامه تحصیل به کشورهای دیگر سفر کنند و میلیون‏ها دلار از ارز کشور را در آنجا هدر دهند.-
فکر کنم کلمه‏ای به‏نام «زیرساخت» در این جامعه مفهوم و معنا ندارد.


هر کدام از سر فصل‏های ارایه شده به‏نظرم جای ساعت‏ها تامل و بحث کارشناسی دارد، این تنها درد دلی دوستانه بود در این دنیای مجازی.. شاد و سربلند باشید
در انتها از شدت کلام اول متن عذرخواهی می‏کنم و آن‏را تنها به عنوان نقدی نظری و شخصی بدانید نه اهانت و توهینی به هیات دولت، بلکه مزاحی بود سیاسی از سر جوانی.


آسمان ::: سه‏شنبه 14/3/1387::: ساعت 1:44 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

در اروپا 2درصد افزایش تورم جنجال آفرین شد(اعتصاب و اعتراض) در ایران 40تا400درصد افزایش تورم هیچ.
آیا ما مردمانی متمدن و مدرنیم در برابر تن‏پرورانی که تکه‏نانی از سفره‏های رنگین‏شان خوراک مورچه‏گان شده است؟! این همه هیاهو برای چه؟! مگر انقلابی در شهرتان خواب آسوده‏تان را آشفته کرده است؟! آخر برای چه ، مگر این شهر پلیس ضد شورش ندارد که این گوسفندنماهای گرگ خصال را به آغل‏های‏شان برد؟! این همه امنیت و دموکراسی معنایی جز آنارشی دارد؟
آخ که نمی‏شود فریاد را به تصویر کشید، اگر هم می‏شد قلمی یافت نمی‏شد....
با دوستان تحلیل کوچکی از این سرزمین، این کهن دیار، این آزاد سرزمین با مردمانی چون سرو داشتیم -هزار افسوس ،گویی افسانه بود-. عزیزی از هند بازگشته بود که به رسم ادب و صحبت قدیم به بازدیدش رفتیم، سخن از رفاه اجتماعی شد و ترک این مادرِ عزیزتر از جان. آخر به کدام مهرش بمانم؟!!! به کدام امید!!!!
کشوری که معکوس جهان روز ،دنیای کنونی می‏چرخد چه عاقبتی دارد! جز واژگونی جوابی ندارم...
خود قاضی باشید. این تنها نقطه‏ای است از هزاران هزار خط درهم تنیده
قیمت زمین در ایران قیمت کیمیاست در حالی که در فرامرزها ارزش به کار است نه به مِلک
قیمت مایحتاج عمومی در ایران برای خواص فقط معنا دارد و عوام به نانی کفایت دارند-آن هم به دلیل سوبسیت حکومتی-
در هند گوشت کیلیویی 1600تومان است -دقت کنید در هند (کشوری درجه ...) نه در یک کشور مدرن- ،میوه گویی رایگان است. دوستم می‏گفت آنجا نان را به عنوان دسر می‏خورند!!!!
قیمت بنزین در ایران را با هرکجای دنیا دوست دارید بسنجید و قیمت اتومبیل را!!!
در هند ماتیز صفر زیر 3میلیون تومن است.
در اینجا مفهمومی به‏نام خدمات به شرکت‏های خدمات بهداشتی ختم می‏شود.
در اینجا کار و علم و دانش تنها واژه‏ای است برای بهره‏بردن نظام سرمایه‏داری.
در اینجا کپی رایت نه تنها جرم نیست بلکه هنر و خدمت به جامعه است و آنها جز دزدی معنای دیگری ندارد.
اگر باز هم بگویم هیچ بر علم شما نفزایم پس سخن کوتاه کنم والسلام


آسمان ::: دوشنبه 13/3/1387::: ساعت 2:24 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

هستیدختری کنار پنجره‏ی رو به خیابان نشسته و نگاهش را به دورترین نقطه‏ی قابل تصور دوخته بود. باد هم گه‏گاه شیطنت می کرد ، دستانش را در لای تار موی‏های لخت دخترک انداخته و لب از لبش بر نمی‏داشت ؛ آنچنان لبانش را با لب دخترک یگانه ساخته بود که گویی تمامی هستی‏ش همین مهربانِ قصه‏ی ماست. اما دختر از آن عشق بی خبر و سرگرم بازی با آرزوهای کودکانه خویش است ، غافل از هر شیدایی و ریا ، فارغ از هر دوز و کلک ؛ دختر به رفتن می اندیشد و هستی بر نجات او می کوشد و آنگاه من آشفته‏تر از همیشه برای او می‏گویم از او می‏گویم:
در عطش یک بوسه سوزان و در انتظار یک نگاه حیران و در آروزی یک کلام بیدار ، شب در اضطراب آمدنش و بودنش و روز را در دلواپسی شب آشفته‏تر می یابم. ای هستی من ، مهربانم صدایت را دوست دارم و خنده‏های مستانه‏ات ، گریه‏های سوزناکت را می ستایم.
نگاهت نور امید است و چشمانت شیرینی عسل را دو صد چندان ساخته و موهایت ابریشمی است نوید بخش پروانه‏ای زیبا.
اما مرا نه قدرت اعجازی است با عصای موسی و نه توان عیسی بر شفای مردگان و نه بلاغت محمد را به میراث برده‏ام ، تنها قلب عاشقِ طپنده ای است مرا آنهم در سینه‏ی تن محبوس ؛ پس بازا ، که نفس‏های گرم تو طپیدنش را معنا و بودنش را مفهوم زندگی بخشد.
ای همه هستی و مستی مدامم ، روزی خواهم تو را دید پس می‏مانم و می‏گویمت و می‏خوانمت در هر لحظه و در هر کجا. ای بودنم را معنا و تو ای شور و اشتیاق هستنم را بس ، صبح ها به تو می‏اندیشم و شب‏ها در انتظارت تا سپیده‏دم بیدار ؛ ساز شکسته‏ام را نوا می‏دهم. چشم را تاب دیدنت نیست و زبان را قدرت بیانت. بی من مرو ، بمان ای تنگ شراب آسمانیم تا زمان را معنا و مکان را مفهوم بخشی...
دخترک را قلبی است زخم خورده اما زیباتر از خورشید و شفاف تر از آسمان ، صد افسوس که نمی‏داند نمی خواهد بداند... اکنون می خواهد بماند ، باید بماند.


آسمان ::: پنجشنبه 31/3/1386::: ساعت 12:46 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

امشب فوتبال اسپانیا چشم در راه قهرمان این فصل خود بود ، اما درسی در پی داشت که شاید ما را تکانی دهد...
دقیقه 67 ، مایورکا 1 - رئال مادرید 0
اما بازی 90 دقیقه است و این مردان رئال بودند که 3-1 جشن قهرمانی بپا کردند.
فردوسی‏پور نکته‏ای گفت آیا اگر از اول رئال برنده‏ی بازی بود ، ارزش و لذت اکنون را داشت؟!
مسلمناً جواب نه است. اگر ما نیز چون فرشتگان بی‏گناه زاییده شده و بی‏گناه زیست می‏کردیم ، ارزش قدم‏های برداشته شده را می‏دانستیم؟ کمال مفهمومی برایمان داشت؟ تعالی و قرب الهی چه؟ نه آنها کلماتی بودند که در دایره‏الغتی بیان نگشته و زبانی آنرا نزاییده بود.
لذت رسیدن به مسیر آن است ، هر آنچه مسیر صعب‏العبورتر باشد و ما را به سختی بیشتر بیافکند لذت رسیدن و بودن برایمان ملموس‏تر است.
آری اینگونه باید زیست ، تا آخرین لحظه جنگید ، با تمام نیرو ، گاه برخوردی‏هایی پیش می‏آید ما را متوقف می‏سازند ، ضربه‏مان می‏کنند ، گاه ما را نیز خطایی سر زده ، اما از تلاش بازمان نمی‏دارد... انسان برای همین خلق شده است ، رسیدن با همه شکست‏ها حتی اگر زمان زیادی بایدمان ، زمان از آن ماست اگر در راه گام برداشته و  در بیراه‏ها چادر نزده و به نان خشکی دل نبنیدیم. آینده را می‏توان تغییر داد ، هستی آن‏گونه پاسخ‏مان خواهد داد که به آن می‏اندیشیم. آری تلاش ما ، در کنار جمعی یکدل و همنوا با رهبری متکی بر دانش و تجربه...
نگران مباشید بارسلونا هم در نیم قدمی رئال بود شاید سال دیگر او جام را بر سر گیرد


آسمان ::: دوشنبه 28/3/1386::: ساعت 12:30 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

حمله به هر کجای دنیا محکوم است و ترویسم‏های جهانی انسان‏هایی هستند که روح حیوانی‏شان بر نفس آدمیت‏شان غلبه کرده ، گویی روح خدایی ندارند. گاه می‏شود که آنقدر عقایدشان پست و ذبون است که چون لیاقت و استحقاق بیان کلام ندارند آنرا بمبی ساخته و عده‏ای را به‏خون می‏کشند. باید این را گفت و دیگر گفتن خطاست.
می‏شنویم و می‏بینیم که حرمت حرمین عسکریه را شکستند ، سال پیش هم‏همینطور ، چند سال پیش هم در مرقد امام غریب ، علی‏بن‏موسی‏الرضا بمبی منفجر شد و ما را به سوگ همشهریان و هم‏میهنانمان نشاند. اما مشکل چیست و چه راه حل‏هایی می‏توان یافت؟
نگویید که او ضد اسلام و جهاد است اما می‏خواهم نشان دهم که ما نیز خطاهای بسیار کردیم.
اگر ماهواره داشته باشید می‏توانید حملات مسلمین را به نقاط مختلف جهان ببینید
(کسانی که بنام اسلام دست به ترور می‏زنند)
. بسیار شده روزی که ما در تلویزیون با افتخار می‏گوییم در عملیات انتحاری گروه از شاخه نظامی فِلان چند اسراییلی زخمی و به هلاکت رسیدند و غاصبان رژیم اسراییل به بمباران منطقه‏ی فلان پرداختند که چندین غیر نظامی شهید شدند. اما در همان‏حال کشورهای غربی می‏گویند مسلمانان چند اسراییلی زا شهید ساختند و سربازان شما چند مزدور فلسطینی را به هلاکت رسانند. همچنین رهبر فلام گروه ترویستی که در منزلی تحت تدابیر شدید امنیتی بود در یک عملیات نظامی پیچیده با دلاوری فرزندان شما کشته یا دستگیر کردند منابع آگاه از افشای اعترافات بازداشت‏شدگان سخن می‏گویند!! و همزمان مناطق تخریب شده را نمایش می‏دهند همراه با چند غیر نظامی که در حال شیون و زاری هستند یا آمبولانسی حامل چند نوجوان مجروح اسراییلی...
به نفس مبارزه کاری ندارم ، فقط می‏خواهم بگویمغربیان و آمریکاییان از حرکات مسلمین چنین برداشتی‏هایی دارند و هر کجا ، به هر کس بگویی من مسلمانم یا من ایرانیم آنرا من تروریسم هستم می‏شنود ، نه چیز دیگر.
نکته‏ی بعد شعبه‏هایی است که در ادیان مختلف شاهد هستیم که بهترین منطقه برای حملات بداندیشان و کژاندیشانی است که منافعشان در جنگ‏های مذهبی و قومی و تفرقه ملتها است. به جای آنکه ادیان ، مذاهب و فرقه‏ها نقاط اشتراک را جستجو کنند فقط به نقاط تفریق می‏اندیشند و برای برقراری عدالت! یکدیگر را ذبح کرده و تا در پیشگاه رب‏شان قربانی قابل قبولی ارایه دهند. باورها و تقلی اشتباه از دین آنچنان عادی گشته که دین برابر با کشته‏های بیشمار معنا می‏شود ، در و برای مذبح خداوند.
این را نمی‏دانیم اول انسانیت سپس دین و اعتقاد و باور ، اگر انسانیت را فراموش کنیم همان قابیلی خواهیم بود که برادر خویش را به دست خویش از پای درآورد و به خاکش افکند
(او را مجال توبه بود و ما را نه)
. آیا هابیل را توان ایستایی در برابر قابیل نبود؟
و گفت اگر بر من دست دراز کنی دست بر تو دراز نخواهم کرد.
در جهان کنونی حرکتی اشتباه برخوردی دو چندان در پی خواهد داشت زیرا مسحیت و یهودیت که به‏واقع یک دین‏ند. مسحیت همان یهودیت تعدیل شده‏ است ، در قالب آدمی که همانند نداشت. افسوس که دین‏ها چه زود تحریف می‏شوند و مردان خدا بر دارهایمان لانه دارند...
جنگی بپا است که هیچ خیری در آن نیست ، همه شر است زیرا کشتاری است انسانی آنهم نه از روی ایمان و جهاد بلکه از روی هوس و شهوت و احساس تصاحب قدرت و نشان دادن حاکمیت برحق‏مان‏! و سخن خویش بر کرسی نشاندن.
تاریخ را برندگان می‏نگارند در آن جهت که باید بنگارند. پائولو کولیو سخن زیبایی دارد: کِه می‏داند بربرها کِه بودند ، آیا آنان به‏واقع همان اقوام وحشی بودند که ما در کتاب‏ها می‏خوانیم‏شان؟. یا نه مورخان آن گونه تصویر کردند که حکام برایشان خوانده‏بودند.
آیا واقعاً ما همان تروریسم‏ها و بیماران روانی هستیم که تاریخ امروز از ما یاد می‏کند؟ یا دیگران آن موجودات آخرت فروخته‏ای هستند که امروز را انگونه دوست دارند قلم می‏زنند و بر دار دنیا اینگونه نقش می‏سازند؟
می‏دانم هر دو در اشتباه‏ند زیرا نه جهاد ما الهی است و نه دنیا تا ابد بر مدار خواست‏های آنان می‏چرخد. روزی دیگر باز ما حریم آنان بشکنیم و با طرحی در اختلافشان اندازیم و خود بدنبال حکومت زمین بر‏آییم به هر نامی که بتوانیم.
اما بیاییم دست انتقام در آستین فرو برده و شکیبایی پیشه و توشه راه سازیم بر چنین مصائب. و یقین‏مان بر آن که زمین را صاحبی است و آدمی را ، خود قصاص خون‏ها بستاند و کاخ‏هایشان را ویرانه سازد.


آسمان ::: جمعه 25/3/1386::: ساعت 11:55 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ساعت 14 ، بیستم خرداد نزدیک پارک ملت
در همون نزدیکی‏ها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توی خیابوون دست تو دست هم می‏گفتنن و می‏خندیدیدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادی کوتاه بود و غم در کمین. سمندی آنها را می‏خواهد ، سوار ماشین کردنشون ، بی‏سوال.
رفیق همراهم در همون حالی که رانندگی می‏کرد به تعقیب ماشین پرداخت ، گفت چند حالت پیش می‏یاد : یا دختر یا پول یا بازداشت یا اگه بچه‏های باحالی باشن ولشون می‏کنن. هنوز هاج‏وواج بودم که ادامه داد: چیه؟ موقع سربازی من خودم از همین مامورا بودم ، دوستام زیاد ازین کارا زیاد کردن!!
پسر رو دیدیم که سر یه کوچه پیاده کردن. رفتیم نزدیک پسرک. جوون بیست و دو سه ساله‏ای بود. ترس رو می‏شد توی چهره‏ی رنگ پریدش دید ، نگاه مضطربانه‏ای به اطراف داشت که قابل وصف نیست. تزدیکش شدیم ، کمی عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز می‏لرزیدن ، با لکنتی خاص گفت نمی‏دوونم. شماره‏ای گرفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختری بود آن طرف خیابوون. به خیالمون بهشون حال دادن و ... که صدای بلند پسر توجه‏مون رو جلب کرد. لعنتی خاموشه. زهی خیال باطل. دو زاری افتاد و شست از حکایتی دیگر خبر داد. سوار ماشین شدیم ، تو خیابون ، کوچه و پس‏کوچه‏های اطراف چرخ می‏زدیم تا شاید ردی پیدا کنیم.
کمی صمیمی شدیم ؛ دانشجوی سراسری بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوی همین دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
یک ربی گذشت ، هنوز موبایل دخترک خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،‏چطور ، مگه ممکنه کسی دختر عمش رو با دو تا غریبه تو ماشین تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلی فک می‏کرد اونم دو-سه کوچه بعد پیاده می‏کن.
می‏خواستیم به 110 زنگ بزنیم که موبایل پسرک زنگ زد ، صدای دخترکی به گوش رسید: بخیر گذشت...
آیا واقعاً بخیر گذشته بود؟


هنگامی که 70درصد از بسیجیان خواهر از طبقه‏ی پایین شهر باشند و آمده باشند تا عقده و کینه‏ی دیرین خویش را خالی سازند نتیجه‏ای بهتر را نمی‏توان انتظار داشت. زیرا با عملکردی اشتباه نام مقدسی دیگر را آلوده ساختیم.
آیا این همان مدینه‏ی فاضله‏ است ، سوغات و ارمغان ما به دنیای پر نیرنگ و فریب؟ غرب را همین‏گونه می‏خواهیم قبای عزت بپوشانیم؟ خود پوشیده و کهنه دلق خویش به دیگران بخشیم تا آنان نیز فیضی از نفس روح‏القدوس برند تا چشمانشان به نور حقایق روشن ، دلشان از کینه‏ها ، از بازی روزگار ، سیاهی و پلیدی شیطان پاک شود. آیا ادعای اسلام پاک محمدی از ما اهانتی به محمد و اسلام نیست؟ آیا چهره‏ی سیاه صورتک زده‏مان هویدا نیست؟


فکر نکنید که من جزیی از سفیدی محضم! نه من نیز چون شما صورتکی بر چهره نهاده‏ام (منظور از شما ؛ یک فرد نیست ، تفکر آشکار و پنهانی است که این‏روزها حکم می‏راند). حرف‏های قشنگم جز کلمات مرتب شده‏ای بیش نیست ، من هم جزیی پست و زبونم از همین گردونه‏ی گردون که چون نفس فرمان دهد آن کنم و چون فرمان دیگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتی ، مکنتی ، شهرتی ، آوازه‏ای مرا نیست ، گوشه‏ی عزلت بگزیده و نفی مکارم کرده و بر پلیدی‏ و پلشتی مردم طومارها می‏نگارم.



تیغ بر دست زنگی مست


آسمان ::: چهارشنبه 23/3/1386::: ساعت 12:21 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

بارها و بارها جمله‏ی فاطمه فاطمه است شریعتی را شنیده بودم و تنها همان پایانش برایم نداعی می‏شد


آمدم بگویم
              فاطمه دختر خدیجه است
              فاطمه دختر محمــد است                  دیـــدم کم است
              فاطمه زن علـــــــی است                  باز هم کم است
              فاطمه مادر حسیـن است
              فاطمه مادر زینـــــب است          
              دیدم اینها همه است اما هیچ نیست
                                                                   فاطمه فاطمه است


اما مرور چند روز پیش نوار دیگر فاطمه‏ای برایم ساخت از جنس بشری متعالی و در نهایت کمال. فاطمه‏ای که روح بیدار زنانی است که خود را فدا ساختند تا کاشانه‏ای ویران نگردد ، حتی گامی فراتر نهاده و فاطمه را در آن زنان جاری و زنده ساخت و باز گامی بیشتر فاطمه را زندگی جاودانه بخشید در همه آزادیخواهان زن و مرد -اینجا سخن از ذکر و انث نیست بلکه همه‏ی انسان‏ها را شامل می‏گردد- .
آیا فاطمه را به حقیقت شناختیم؟ نه.
شریعتی در آغار اشاره به جمع‏آوری تمامی اطلاعات درباره زندگی او در طول 14قرن از همه‏ی زبانها توسط پرفسور میسیون داشت تا بتواند شخصیت و تاثیر فاطمه در تاریخ اسلام و زنده نگاه‏داشتن روح عدالت خواهی و مبارزه با ظلم وستم در اسلام و نگاه داشتن مسیر اسلام  را دریابد.


و در نهایت پرسشی را طرح می‏سازد ، چگونه باید بود؟
و جواب می‏دهد: جواب این سوال در سیمای زنی است که هیچ او رانمی‏شناسیم و در زیر تکرار بی‏معنا و دایمی نامش و تکرار مدح‏ها و ثنا‏های شاعرانه‏‏ی تکراری و ارثی که خالی از اثر شده خود شخصیتش مجهول مانده را نشان دهم.
اما فاطمه شخصیتی است که در همان اول او را دختر پیامبر می‏دانیم و همسر علی. با اینکه فاطمه خود ملاکی است.
همچنین می‏افزاید:‏ فرزند و همسر کسی بودن ملاک نیست زیرا پیامبر سه دختر داشت که دوتای آنان نصیب عثمان بود و علی جز فاطمه زنان دیگر داشت.
او خود در کنار محمد و علی ارزشهای تازه‏ی فرهنگ انسان را بنا نهاد. ارزشهای او را پیامبر و علی می‏دانستند و احترام می‏گذاشتند نه بخاطر آنکه دختر و همسر آن دو بود ، بلکه احترامی جدی برای ارزشهای شخصیتی فاطمه. آنها فاطمه را به عنوان یک شخصیت مستقل می‏بینند.
و سپس چند اشاره به مقام فاطمه در نزد پدر و همسر. بگونه‏ای که بعد از وفات فاطمه ، بین فرزندان علی از فاطمه و دیگر زنانش تفاوتی قایل شدند. آنها را بنوفاطمه و دیگران را بنوعلی صدا می‏زدنند. در مورد پیامبر آنکه هر روز به فاطمه اول صبح سر می‏زنند و سپس به‏دنبال رسالت خویش می‏رفتند. همچنین پیامبر ، بزرگترین شخصیت اسلام ادامه‏ی نسلش در دختر کوچکش تداوم می‏یابد و حتی قرآن او را کوثر نامیده است.
فاطمه را می‏توان اینگونه احساس و یاد کرد ، همراه تنهایی‏ها و رنج‏ها و احساس عظیم علی ، همراه او بودن عطمت می‏خواهد. -پیامبر هم زنان زیادی داشت و فقط خدیجه بود که می‏توانست چند گامی با او بیاید-
فاطمه فقط همسر علی نبود ، کسی که بتواند روح سنگین و عظیم علی را همراهی کند. شگفت انگیزتر آنکه همراهی اینچنین خود باید دارای شخصیتی مستقل باشد.
فاطمه از همان اول در برابر خطر انحراف جامعه اسلامی ایستاد ، از همان اول ، آنقدر محکم که علی نتوانست با آنان که حکومتش را غصب کرده‏اند معاش کند. و برای همین است که دستور می‏دهد مرا پنهان دفن کنید تا وفات دختر پیامبر وسیله‏ای تبلیغات دولت تازه روی کار آمده نباشد.


سوار بر استر می‏شود ، شب توی کوچه‏های مدینه ، خانه‏ی یکایک ؛ تک‏تک اعضای شورای تقلبی سقیفه می‏رود ، آنها را می‏خواهد ، با آنه بحث می‏کند ، دعوتشان می‏کند ، دستورشان می‏دهد (با همه فکر ، با همه قوا بعنوان یک فرد و با همه نفوذش) که در برابر انحراف بیایستند و حق ابوالحسن را ازش نگیرند که اگر بگیرند همه چیز فرو می‏ریزد. و آنها در برابر منطقش و در برابر رفتار دختر کوچک پیامبر تسلیم شده ، اما کار از کار گذشته است.
چگونه بگویم ، چگونه حرف بزنم ، از فاطمه حرف زدن بسیار مشکل است.
برای نشان دادن سختی سخن‏وری برای فاطمه مثالی می‏زند: بورسویه در حضور لویی‏شانزدهم از مریم می‏گوید. گفت : هزار و سیصد و چند سال است که بزرگترین فلاسفه درباره‏ی مریم سخن می‏گویند ، چند صد سال است بهترین شعرا نبوغ شعری خود را در مدح و تجلیل او بکار برده‏اند ، هزار و چند سال است که بهترین پیکرتراشان و نقاشان چهراه‏اش را تراشیده و کشیده‏اند و بهترین مورخان و انسان شناسان ، بزرگترین متکلمان و بهترین نویسندگان از مریم سخن‏ها گفته‏اند ، از همه‏ی ملت‏ها و در در همه‏ی دوره‏ها. اما همه‏ی آنها باز به این صفت تنهای مریم نمی‏رسد که مریم مادر عیسی است. از همه پرمعناتر است.
می‏خواستم به تقلید چنین ستایشی از زهرا کنم ماندم چه بگویم. فاطمه فاطمه است.


آسمان ::: دوشنبه 21/3/1386::: ساعت 12:58 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

آمدم حدیث فاطمه بگویم ، قصه‏ی زن روز شد ، غصه‏ی دخترِ امروز شد.
برای شهادت فاطمه مادر مسلمین دنبال مطلبی بودم در شان و جایگاه وی که یاد نواری افتادم به‏نام »فاطمه فاطمه است«. در صندوق‏چه قدیمی انبار آنرا یافتم. وای گویی این مرد حدیث اکنون ما را بیان می‏کرد با راه‏کارهایی در مقام عمل. چگونه خوانده نشدی که تا مصیبتی چنین سخت را دوباره حمل باید کردن...
آری ، سال 71 بود. اولین و تنها باری که نوار را شنیدم و چیزی در نیافتم و نمی‏دانم چگونه شد بعد از 15سال آنرا از آرشیو پستوخانه بیرون آورده ، خاکش گرفته تا دوباره بگویدم آنچه را که این همه سال در دل پنهان ساخته بود.
به تقویم نگاهی انداختم او نیز همراهم گشت و گفت اکنون وقت گویش آن است که فراموش کرده‏اند.
28 خرداد وفات بانو زهراست و 29 خرداد فراق استاد.
می‏گوید:
زن دارای سه چهره است
1- چهره زن سنتی در جامعه ایران و جهان اسلام
2- تیپ زن اروپایی و مدرن
3- فاطمه (که هیچ شباهتی به این‏دو ندارد)

و با کلام آنشین خود افزود: ‏هیچ شباهتی بین زن سنتی -که ادعای فاطمه‏وار بودن را دارد- با فاطمه نیست. فاطمه همان‏قدر با زن مدرن فاصله دارد که با زن سنتی فاصله دارد.


آنچه از فاطمه در تصور داریم با فاطمه بسیار دور و بیگانه است ، غریبه‏ای گمشده در هیاهو


در ادامه به مسایل روز زنان پرداخته شد که موضوع این تاپیک خواهد بود.
این تضاد و بحران باید بوجود می‏آمد و اکنون هیچ قدرتی نمی‏تواند مانعی بر آن شود و یا چیزی بر آن تحمیل سازد ، موج کنونی غیر قابل کنترل است. بحث تایید یا انکار آن نیست بلکه بحث عبور و دگردیسی چیزی است بنام سنت.
پسرها ، مردها تغییر لباس داده‏اند ، طور دیگری می‏اندیشند ، جوان ما به دنبال پدیده‏های جدید است پس طبعاً و جبراً زن هم تغییر خواهد کرد و امکان ماندنش در قالب‏های سنتی همیشگی نیست.
در دنیای امروز به خصوص در مشرق زمین و علی‏الخصوص ایران ما فضایی دیگر ایجاد شده است ، دگرگونی و فرو‏ریختن خصوصیت انسان‏ها ، طرز تفکر و رفتار و عادات انسانی و اصولاً شکل انسان.
اکنون یک تیپ خاص بنام روشن فکر ، بنام مرد ، بنام زن ، بنام تحصیل‏کرده آمده است و اختلاف و شکافی عمیق بین نسل‏ها ایجاد شده است.
اکنون پسر زبان پدر و پدر زبان پسر را نمی‏داند. همین اختلاف نظرها خاصیتی بر قرن ما. شاید زمان تقویمی سی سال را نشان دهد اما به لحاظ اجتماعی بتوان آنرا سه‏قرن تخمین زد.
در گذشته‏ جبراً جامعه ثابت ، ارزشها و خصوصیات اجتماعی یکسان بود و غیر قابل تغییر. پسر و پدر کپی هم بودند و دختر شبیه مادر. و تنها مگر فساد فردی بین آنها تفاوتی ایجاد می‏ساخت. اما اکنون بدون هیچ انحراف و فسادی آنها با اختلاف نظر دارند و نسبت به‏هم بیگانه می‏شوند.
دو انسان وابسته دارای دو دوره اجتماعی ، دو دوره تاریخی ، دو زبان و دو بینش متفاوت می‏شوند که فقط شناسنامه‏اشان گواه پیوندشان است ودیگر هیچ.
و آنان که در برابر ان واقعیت ناشیانه می‏ایستند یا در کناری ایستاده و شروع به فحاشی و تهمت‏زدن‏ها می‏کنند کاری عبث انجام می‏هند و مدعیان هدایت فقط گمراه‏کنندگانی خواهند بود و بس.

حتی در گامی دیگر مسایل زناشویی را مورد کنکاش ساخته و ادامه می‏دهد:
اسلام واقعیت‏های عینی و جبری را قبول می‏کند ، اعتراف می‏کند. در مسیحیت برای آنکه خانواده‏ای از هم نپاشد طلاق را حرام ساخته است. گاه پیش می‏‏آید که دو انسان با هم ، دو بدبخت ، دو مفلوک هستند که معنای زندگی را در‏نمی‏یابند اما همین دو انسان در جایی دیگر با فردی دیگر احساس خوشبختی و سعادت دارد. این واقعیتی است در همه جوامع (چه متمدن ، چه با فرهنگ ، چه مذهبی . چه لاییک) اما مسیحیت منکر این واقعیت می‏گردد زیرا نمی‏تواند آنرا سازگار سازد.


واقعیت اجتماعی خواهد آمد ، اگر در را بر رویش نگشاییم از دیوار خواهد آمد


مذهبی که اعتراف نمی‏کند مشکل‏ساز خواهد شد همچنان که شاهد پدیده‏ای بنام کونکوپناژ (نوعی ازدواج نامشروع و غیر قانونی)  در غرب هستیم ، بوجود آمدن و حیات  موجوداتی از جنس گناه‏ ، فرزندان نامشروع تحقیر شده‏ی اجتماع ، پدیدآورنده‏گان جرم و جنایات. آنها عقده‏ی ضد اجتماعی‏ بوجود آمده بر علیه‏شان را انتقام می‏گیرند. از نفس جامعه ، از تمامی انسانها انتقام می‏گیرند.
پذیرفتن قوانین ، اصول و شرایط و مقید شدن به آن سبب هدایت و تسلط بر روند موجود خواهد شد و انکار آن ، بیهوده ایستادن در برابر جبرش جز شکسته شدن و منفور شدن و تسریع انحراف و ایجاد عکس‏العمل در نسل آینده نتیجه‏ای در بر نخواهد داشت. انکار چیزی دور از کنترل ما ، دور از کوچکترین تاثیر ما بر آن تنها فرصتی است برای عوامل و دست‏های آلوده برای چرخش روند تغییر به گونه‏ای که می‏خواهند.
باید بپذیریم و اعتراف کنیم تا در این نو به نو شدن ، انتقال از یک شکل به شکل تازه نقشی داشته باشیم ، تا در این دوره‏ی انتقال آنرا هدایت کنیم ، باید آنرا بشناسیم. شناختن ، زمان را فهمیدن ، تیپ‏ها را دریافتن ، سنت‏ها را به صورت علمی کنکاو کردن ، به سنت‏های گذشته ،شخصیت‏ها ،الگوها ،افراد برجسته ارج نهادن با نگاهی تازه در مذهب و تاریخ داشتن و ارزیابی دقیق و علمی ایده‏آل‏ها. توجهی نه فقط به‏عنوان خشک مذهبِ دُگم ، همه را بررسی کنیم ، که لااقل در این دوران انتقال از تیپ سنتی قدیمی به تیپ تحمیلی-وارداتی مدرن ، نقش هدایتی داشته باشیم و تماشاگرتقسیم شده‏ی بی‏اراده‏ی بی‏اثر کهنه نباشیم.
آنچه الان وجود دارد صادقانه قبول کنیم و جامعه را در حالت رکود و اغفال نگه نداریم ،‏واقعیت را اعتراف کنیم.

دو رویکرد ، دو گونه چه باید کرد در پیش روی ماست ، دو گروه ، دو تفکر در این صحنه بازی خواهند کرد:
1- تیپ متعصب که علی‏رغم زمان مدرن به حفظ سنت‏‏های کهنه پرداخته‏اند (که آنرا هم بدرستی حفظ نمی‏کنند).
2- تیپ روشن‏فکر ، تجدد مئابی در جستجوی انسان آزاد که می‏گوید اگر من دخالت کنم به امل بودن ، قدیمی اندیشیدن ، شرقی بودن متهم می‏سازند و پس نشر بازی می‏کند.
هر دو نتیجه‏ی یکسان دارد. هم آنکه در برابر سیل می‏ایستد و دستانش را بالا برده تا در برابر آن بایستد و هم آنکه در کنار سیل خروشان ایستاده تا نهایتش را دریابد. مقصد هر دو یکی است ، و به یک جا می‏رسد.
زن در اروپا دچار چنین نقش و سرنوشتی شده‏است ، الان بعد از چند قرن ما دچار آن شده‏ایم ، مدی بنام زن اروپایی. آیا زنان اروپایی این‏گونه‏اند!؟
ما حق نداریم (نباید جز آنچه نمایش‏مان می‏دهند ببینیم)
، ما حق نداریم دختر شانزده ساله‏ای که در صحرای سوزان جنوب آفریقا رفته است ببینیم ، نباید بدانیم او بر روی امواج ساطع از شاخک‏های موریانه‏ها و مورچه‏ها و نحوه‏ی ارسال و دریافت آنها کار کرده‏است و حتی پس از گذشت 30-40 سال کار و تلاش ، دخترش کار نیمه تمام مادر را دنبال کرده تا در سن 50سالگی در یکی دانشگاه‏های فرانسه بگوید: من سخن گفتم مورچه را کشف کردم و بعضی از علائمش را دریافتم.
اینها زن اروپایی نیستند!؟ زن اروپایی همان زن روزی است که چون کالا‏ها خرید و فروش می‏شود!؟
در هیچ یک از مجلات ایران عکسی از دانشگاه سربن ، کمبریج ، هاروارد ندیده‏ام که گویای این واقعیت باشد که چگونه دختران و زنان می‏آیند و می‏روند یا به همان مقدار پسر ، دخترها نیز در کتاب‏خانه‏ها به تحقیق می‏پردازند. یا دخترانی که روی نسخه‏های خطی قرن چهارده-پانزدهم ، روی نسخ قرآن ، کتب اسلامی ، کتب چینی و دیگر ملیت‏ها از 7 صبح تا آنگاه که متصدی و مامور کتاب‏خانه به سراغش نیاید و عذرش را نخواهد سر بر نداشته است.
ما بر اساس راه و رویه‏ای باید تغییر کنیم که به درد سرمایه‏داری بخورد. زن ما برای تغییر باید موجود مصرف کننده کالاهای مدرن شود. و در این مسیر دو تن دست در دست هم این توطئه را چیده و همکاری می‏کنند: یکی سنت‏گرای امل ما و دیگری دست مرموزِ معلومی که به دنبال بردگی و تسلیم انسان است.
چنانچه زن امروز اروپایی آن‏گونه به ما معرفی می‏شوند که عکس‏العملی مشابه قرون وسطی را در پی داشته باشد. عمل ضد انسانی  مرتجعانه کشیشانی که بنام مسیح زن را محصور و برده سازند و حتی او را منفور خدا ساختند.
تفکر قرون وسطی:‏ خداوند از اینکه بر سیمای مردی عشق زنی را ببیند یا صورتش از نام او گل‏ انداخته باشد حتی اگر آن زن همسرش باشد احساس خشم می‏کند. مسیح بی‏همسفر زیست پس کسانی می‏توانند مسیحایی شوند که بی‏همسفر بمانند -این یکی از دلایل عدم ازدواج کشیشان و راهبان مسیحی‏ست-. گناه اولیه ، گناه زن بود پس هرگاه مرد بعنوان فرزند آدم به زنی نزدیک شود -حتی همسرش- خدا بیاد خطای اول آدم افتاده و احساس خشم می‏کند.
و حتی مالکیت زن از همه‏ی داشته‏ها به هنگام ازدواج سلب و به بنام مرد می‏شود حتی نام خانوادگیش ، زن باید تغییر نام دهد و رسماً‏ نام پیشینش حذف و نام شوهر جایگزین سوابقش خواهد شد. او موجودیتی ندارد ، اعتباری ندارد. تا دیروز یدک‏کش نام پدر بود و امروز نام شوهر.
اما اسلام زن را جایگاه ارزشی داده تا آنجا که زن می‏تواند برای شیر دادن فرزندش از شوهر مطالبه مزد نماید و حتی جدا از دخالت شوهر تجارت کند.
آزادی جنسی بدست آوردن حقوق نیست ، این غیر از داشتن حقوق اجتماعی و انسانی است ، این مسئله‏ای است که سرمایه‏داری ایجاد کرده تا ذهن بشر از دیگر اندیشه‏ها فارغ بماند. در قرون جدید مذهب کم‏کم کنار رفته و عقل، فردیت،‏مادی بودن، مادی اندیشیدن، جایگزین احساس طبیعی شده است.
کم‏کم زن که در گذشته یک عضو از خانواده بود ، حل در خانواده بود -هر چند دارای شخصیت مستقل و آزادی نبود اما عجین در روح خانواده بود- اکنون مستقل می شود ، از لحاظ مادی و اقتصادی که مستقل می‏شود از لحاظ اجتماعی مستقل می‏شود. و بعد از لحاظ فردی ، خودش یک وجود بالذات در کنار فرزندان و شوهرش می‏شود ، خود بخود رفتاری که در برابر دیگران، پدرش، مردَش، فرزندش، روابط عاشقانه‏اش، با معشوقش نه احساسی و عاطفی بلکه عقلی و از روی محاسبات و حسابگری مصلحتی خواهد بود. این جانشینی مصلحت و منافع فردی و پرداختن به‏فردیت زن را از بسیاری قید و بندهای اجتماعی آزاد ساخته و بسیاری از عواطف انسانی و ارزشمند را از وی خواهد گرفت و نهایتاً او را تنها می‏گذارد.
دورکین اثبات کرد که در گذشته روح اجتماعی نیرومندی حاکم بوده است و به هر مقدار که اقتصاد، تعقل و فردیت رشد پیدا کرده‏ است مردم روایط خود را از هم بریده‏اند. به جای روح جمعی حل شده در فرد یک روح فردی به او داده شده است ، به‏میزانی که او را استقلال داده به همان میزان او را تنها کرده است ،از دیگران جدا ساخته است. -شاید یکی از دلایل خودکشی در غرب در همین مسئله نهفته باشد
.



کوه‏ها با همند و تنهایند           همچون ما با همان تنهایان



آدم‏ها همه چیز از لحاظ اقتصادی دارند ولی نسبت به هم بیگانه‏ شده‏اند. در گذشته آنچه زن و مرد را بهم نزدیک می‏کرد عوامل زیادی چون روابط جنسی،‏رابطه عاطفی، عشق و محبت، خودِ عاشق شدن، دعوت و پیوند اجتماعی و حتی سنت بود. امروزه با آنکه زن ، مرد را و مرد ، زن را انتخاب می‏کند جاذبیتی در کار نیست و نه شور و شوق و شعفی. آزادی جنسی برای مرد و زن در اول بلوغ از نظر رسمی و قبل از بلوغ (از هر وقت که دلش بخواهد) به‏صورت عملی -همچنین اثبات شده که پول لازمه ارضاء غریزه جنسی است-. و چون آزادی غریزه جنسی هم در اختیار مرد است و هم زن و در دورانی که غریزه جنسی نیرومند پس زن و مرد هرگز مصلحت نمی‏بیند که تا آخر عمر ، از اول عمر خود را به جایی و شخصی مقید و متعهد سازند. تجربه جنسی آزادانه در دوران شکفتگی جنسی اعمال می‏شود. زن کم‏کم بعد از چنین دوره‏ای خسته می‏شود، سکس جاذبیتش را از دست می‏دهد ، مرد هم دوره‏ی آزادی جنسی‏اش را برگزار می‏کند ، از همه‏ی گلها گلی و از همه بوها بویی چیده و چشیده است.
چون پروانه‏ای مست در باغ بر هر چمن نشسته و هر‏گونه تجربه‏ای برگزیده و حال دیگر به تمامی ارضاء گشته و دیگر گلی را در رباید ، گلی نمی‏یابد تا در ربایدش.
حب پول ، شهرت طلبی، مقام پرستی جانشین آن عشق‏ها شده ، دیگر خبری یا میل به سامانی، خانه‏ای، آدرسی، بچه‏ای، دورهم بودنی و انسی نیست.
زن در موقعی تشکیل خانواده می‏دهد که احساس خطر می‏کند و مرد در موقعی تشکیل خانواده می‏دهد که غریزه تشکیل خانواده و از آنچه آنرا به سمت زن سوق می‏دهد خسته شده است. در آغاز خستگی خانواده تشکیل می‏شود. ‏دو طرف نه با احساس ، فکر به زندگی ایده‏آل ، عشق و خیال تشکیل خانواده می‏دهند ، هیچ چیز تازه‏ای وجود ندارد و تنها احتیاج است که آنها را به‏هم نزدیک کرده‏ است، و یا محاسبه‏ای دقیق و یا هم فشار قانون....
سستی بنیان خانواده بدیهی است. و فرزندی که در این خانواده بوجود آید احساس خانواده‏ای داشتن ندارد و  والدینی این چنین آزاد وقت خود را برای رشد او نخواهند بکار بست بلکه او را بجایی سپرده و فقط احتیاجات مایب و مادی‏اش را برآورده می‏کنند و بچه آن‏گونه بزرگ می‏شود.
خانواده‏ای که با قوانین مصلحتی و محاسباتی تشکیل شده است با همان قوانین از هم می‏پاشد.
زن به عنوان یک موجود خیال‏انگیز ، مخاطب عشق ، مخاطب احساس‏های بزرگ ، معشوقه عشق‏ها ، به‏عنوان رویا و پیوند تقدس ، بعنوان یک همدم ، یک منبع الهام نیست بلکه کالایی است اقتصادی که به‏میزان جاذبیت‏های جنسی‏اش قیمت‏گذاری و خرید و فروش می‏شود
.
[به‏همین سادگی و تاسف‏انگیزی]
سرمایه‏داری به‏سادگی از همان اول -تغییرات- زن را طوری رشد داد که به دو کار آید تا به اهدافی که در سر می‏پراند جامعه عمل پوشاند و آنچه که  به‏دنبالش می‏گردد تحقق بخشد، اما اهداف او چه بود و زن چه نقشی را می‏توانست بازی کند.
نیاندیشیدن به زندگی و چگونه زیستن. گرفتن آنچه شرق داشت -فرهنگ و اصالت و تاریخ و تمدن- (آنها را مانعی ، سدی عظیم در فراروی نفوذش می‏دید).
نقش زن چیست؟ می‏افزاید:
ابزار سرگرمی. استخدام او به عنوان ابزار سرگرمی. پس هنر دست بکار شد ،فرودیسم بازاری ،فکر پرستی بسیار پست مبتذل به عنوان فلسفه علمی و زیر بنای زندگی انسان روشن امروز در‏امد. پوچ بودن ادبیات ایدآلیستی سکس را به‏صورت مایه هنر درآورد و درآورد. شعر ،فیلم ،داستان ،نوبل ،نمایشنامه‏ها به دور یک نقطه و مایه گشت زدند و آن هم سکسوآلیته بود.
زن به موجودی تک بعدی که فقط دارای سکس است تبدیل شد. سکس جای عشق نشست، تصادفی نبود.
زن اسیر محبوس قرون وسطی اکنون اسیر آزادی بیش نیست.
زنی که در تاریخ و ادیان و مذاهب پیشرفته موجودی انسانی
(هر چند با مردی دارای تفاوتهایی بوده است) اما نوعی است که از نظر احساس ، الهام و خصوصیت روحی دارای یک تعالی از جنس عشق ، احساس ، هنر بوده است.
اما از او بشکلی ابزاری برای تغییر تیپ جامعه‏ها و نابود کردن ارزش‏های اخلاقی و تبدیل کردن یک جامعه سنتی یا معنوی-اخلاقی به جامعه‏یی مصرفی و پوچ مورد استفاده قرار گرفت. او را برای اهداف اقتصادی استخدام کردند.
چرا این پدیده در شرق و ایران به سرعت و به‏راحتی رشد کرد؟
در اروپا دختر 17 ساله در اوج مرد طلبی است در حالیکه پسر آن هیچ میل جنسی در آن سنین نداشت
(پس سینما و داستان‏ها و سناریو‏ها باید ساخته و نوشته می‏شد تا شهوت پسر اروپایی را بیدار سازد) اما در ایران قبل از آنکه فرد به بلوغ فکری-علمی برسد ، به بلوغ جنسی رسیده است.
جنگ یک نوع املیسیم و فکولیسمی است که هر کدام پیروز شوند به نفع هیچ کس نیست ، یکی اسمش را به دروغ تدین و دیگری تمدن گذاشته است. یکی تیپ ایده‏آلش را فاطمه‏ی زهرا می‏داند و دیگری زن اروپایی. هر دو تهمتی است بر هر دو.
دلایلی که ما باید تغییر کنیم. چرا غرب می‏خواهد شرق را تغییر دهد:
1- سوار شدن بر گردی ما برای غارت ما
2- سوار شدن بر اندیشه و احساس ما برای تسلیم ما
علی می‏فرمایند: برای آنکه ظلمی شکل گیرد باید دو تن با هم همکاری داشته باشند. یکی ظالم و دیگری ظلم‏پذیر.
چنگیز ما را شکست نداد ، ما خود در حال شکستن خود بودیم ، او تنها لگدی بر پیکره پوسیده‏مان زد.
جبراً اقتضای زمان ، اقتضای سواد و فرهنگ ، تفکر‏های تازه زن را تغییر داده است. دیگر معیارهای زن سنتی جوابگو و راضی کننده و بسنده‏ی زن امروزی نیست ، او یا عصیان می‏کند یا مفلول باید شود. باید تغییر کند ام نه در جهت اهداف سرمایه‏داری و بورژاسی. تا به حال هیچ کس متوجه زن نبوده است پس منِ سرمایه‏دار بیایم و او را از قالب‏های کهنه در‏آورده و در قالب جدید خود نَهَم و طوری نقشش دهم که باید ، و مامور نقشی در بر هم زدن جامععه‏اش کنم و او آنگونه بازی کند که من می‏خواهم.
ما چه کنیم. بیشتر حرفم با خود خانم‏هاست. نه آنهایی که در نقش سنتی‏اشان آرامند و راحت و دل خوش کرده‏اند و نه آنهایی که که می‏خواهند آن نقش را بازی کنند و نه آنهایی که در قالب‏های جدید سیر شده‏اند و اشباع بلکه کسانی می‏توانند در جامعه‏ی فردای زن ما دخالت و نقش داشته باشند که سنت‏های متحجر قدیم که بنام دین بر روح و اندیشه و رفتار اجتماعی‏شان وارد ساخته‏اند ، بشکنند و قدرت انتخاب خصوصیات انسانی تازه‏ای داشته باشند، انتخاب کنند. کسانی که تلقین‏های ارثی گذشته سیرشان نمی‏کند و شعار‏های امروز صادر شده از دهن‏های مشکوک معلوم‏الحال به شوق و شعف‏شان نمی‏اورد. حرفهایی که در پشت آن چهره‏هایی کریه پنهان است. که نه تنها که ضذ دین و مذهب و انسانیت و اخلاق و تعالیند بلکه ضد زن و حرمت رنند. کالاهای پوک و بی‏احساس و بی‏مسئولیت و به شعوری به بازار آورده‏اند ، عروسک‏هایی تمیز و شایسته. و معلوم است شایسته چی!


برگرفته از سخنرانی معلم شهید در تیر ماه 1350 (با اندکی تغییر)


آسمان ::: پنجشنبه 17/3/1386::: ساعت 12:27 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

امروز با یکی از اقوام تجدید خاطرات از زمان‏های دور داشتیم. خیلی وقت بود با هم تنها نشده بودیم. یک دو سالی از من بزرگتره ، بچه‏گی‏ها با هم خیلی جفت و جور بودیم تا اینکه رفت تهران.
کمی برگردم عقب‏تر. درس نخون بود ولی خنگ و کودن نبود از درس حال نمی‏کرد ، کم‏کم بزرگترتر شدیم ، به خاطر وزن زیاد معافیت گرفت و رفت سر کار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتی گذشت ، رابطه‏ها کمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوی شهرستان بودم و کمتر فرصت می‏شد هم‏رو ببینیم. شنیدم برشکست کرده و کمی بدهی بالا آورده که آخرش حل شد. برای کار رفت تهران ، کارش گرفت ، دیگه ندیدمش ، فقط خبراش می‏اومد که دوو سی‏یلو خریده و وضع روبراهه. همین برام کافی بود...
چند سال بعد بازم ضرر (می‏گفت سرش کلاه گذاشتن اونم چه کلاهی). هر چی داشت و نداشت فروخت و بازم ده میلیون کم داشت. حکم قاضی بر آن شد 2سال حبس (هم شاکی ترک بود ، هم قاضی ، هم چک‏ها خرد بود). این حکم برای صدور چک بلامحل برای 10میلیون خیلی ستم بوده ولی بدشانسی که میاد هم از در و هم از دیوار میاد.
وقتی آدمی تنهایی خوشه موقع گرفتاری هم تنها می‏مونه (هر چند میگن تا پول داری نوکرتم ، چاکرتم ، غلام بند کیفتم ولی وای به روزی که گیر کردی).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اون‏همه خرج‏های آنچنانی مجبور بودم چابهار با روزی 900تومن کار کنم ، خیلی سخت بود ولی کار یاد گرفتم.
2 سال پیش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج کنه
(پیشنهاد خاله و داییش بود ، آخه شباهت زیادی به مادر مرحومش داشت). بازم چند باری بیشتر ندیدمش...
تا اینکه سه‏شنبه قبل دیدمش ، توی کار تزیینات داخلی است ، از بچگی با سلیقه و با حوصله بود. می‏دونستم یکی دو تا دیگه تو مشهد کار کرده. کمی با هم صحبت کردیم ، می‏گفت با یه کارگاه توی خیابون مطهری همکاری داره ، بدک نیست ولی جالبم نیست.
منم گفتم یک کم خورده کاری دارم اگه می‏تونی
(وقت آزاد داری و کارهای جزیی انجام می‏دی) بیا دفتر (این یکی از خبر‏های خوشی بود که توی دو پست قبل قول داده بودم). یه دفتر برای توسعه آی‏تی گرفتم که از 10-12 روز دیگه شروع به کار جدی می‏کنم ، برام دعا کنین (آخه منم چند بار طعم تلخ شکست رو چشیدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نیم ساعت بررسی و صحبت دوباره تنها نشستیم و کمی از حال احوال هم باخبر شیم. از مطهری هم اومده بیرون ، یه سفارش کار از رستوران‏های شاندیز گرفته بود که اگه درست بشه سود خوبی براش داره ، حداقل می‏تونه خانومش رو ببره خونه (الهی که بشه). با یه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده که 50-50 در سود شریک باشن.
از حرف‏های اقتصادی و توصیه‏های دوستانه صرف نظر می‏کنم ولی این درس تمامی آن‏چیزی است که از هستی دارم به او گفتم ، گفتنش بد نیست پس می‏گم:
خدا بعضی‏ها رو خیلی دوست داره ، بهشون نمی‏ده (به اندازه می‏ده) اگه بیشتر از ظرفیتت گرفتی ازت پس می‏گیره ، چون نمی‏خواد اون‏ها رو اسیر داشته‏ها ببینه. اونایی رو که دوست داره امتحان می‏کنه ، می‏ده و پس می‏گیره چون دل نبندن. اگه روزی کسی از هستی چیزی بگیره که حقش نباشه ، هستی به‏جاش همه‏ی داشته‏هاتو ازت می‏گیره. به یکی از دوستان دیگم می‏گفتم اگر چیزی بدست آوردی بگرد ببین بجاش چی از دست دادی ، آخه رسم زمونه همینه.
می‏دونم خیلی سختی کشیدی و دو-سه سال دیگه می‏فهمی چه لطفی بهت کرده. اوون موقع توی تهران با اوون همه پول چکار می‏کردی؟؟!!....

در جواب بهم گفت تو می‏گی ، من دیدم و رسیدم... حالش روبراه شد یه چایی خوردیم و رفتیم سمت خوونه.


آسمان ::: چهارشنبه 9/3/1386::: ساعت 1:19 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

ماجرای تجاوز به کودک 8ساله را شنیده‏اید؟ از این نوع وقایع گه‏گاه رخ می‏دهد (که مو به تن آدمی راست می‏شود و از لقب انسان شرمنده می‏شوم). ولی در پست امروز از زاویه‏ای دیگر به این جنایات نگاه کردم (متن زیر فقط هشداری است برای بیدار شدن روح آدمیت نه طرفداری و حمایت از پست‏ترین فجایع انسانی)
دیروز تلویزیون در اخبار سراسری ساعت 14 مصاحبه‏ای با مردم کرد که حرف‏هایی که بیان شد دارای محتوای جملات زیر بود.
- در ملاء باید تکه‏تکه‏اش کرد ، باید سلاخی‏اش کرد تا درس عبرتی باشد برای دیگران.
- لیاقت زنده ماندن را ندارد ، بکشیدش.
می‏فهمم ، از من هم بپرسید همین را خواهم گفت ولی آیا افرادی این‏چنین جنایت‏کار به دنیا آمده‏اند؟ یا یک بیمار روانی بیش نیستند؟ یا شهوت و جنونی زود گذر بوده است؟
این حادثه بهانه‏ای برای نگاه به مجرمانی است که شاید یک غفلت آنها را ابلیس زمانه کرد ، تمامی راه‏های بازگشت‏شان بسته شد و تنها پایان تلخ زندگی‏اشان داغ ننگی شد بر پیشانی بازماندگان‏شان و خود به زودی فراموش شده‏اند. ننگی که تا چند نسل از فرزندان‏شان تبهکارانی جدید ساخته و آنان که در پی پاک کردن نجاست مانده بر پیراهن‏شان را داشته‏اند با نگاه‏های هرزه‏ی ما نتوانسته‏اند پیراهنی سفید و تمیز در شان انسانی دیگر به تن سازند.
حال از اول بیاییم و یکی را بخوانیم. می‏گوید:
پدرم معتاد بود و مادرم بدکاره و من مجبور بودم به‏جای رفتن به مدرسه به دست‏فروشی بپردازم. گه‏گاه با بچه‏های چند سال از خود بزرگتر دعوا می‏کردم ، نامردا بدجوری لت‏وپارم می‏کردند. یک روز دیدم که دو سه از اون لات‏ها خواهر 6-7 سالم رو دوره کردند و بهش ور می‏رن ، بازم درگیری و افسوس که بی‏فایده بود. حتی چند بار بهم تجاوز کردند در گذر زمان یاد گرفتم که نباید با آنها بجنگم چون قویند و کاری از دستم بر نمی‏یاد. کم‏کم مثل اونا شدم یک لات دیگه که به خواهرهای 7-8 سال‏شون ور می‏رفتم و سیگار می‏کشیدم و گه‏گاه پای منقل می‏رفتم و گاهی درینکی (مشروبی) می‏خوردم. دیگه یه دزد حرفه‏ای شده‏ بودم یا یه قاچاقچی مواد. چند بار زندان رفتم ، همه می‏شناسنم اونجا بچه خوشگلی پیدا می‏کردم و .... تا اینکه فهمیدم چند تا از لات‏های اون محل رفتن سر وقت زنو دخترم 10ساله‏م. دیدونه شده بودم ، هیچ کاری نمی‏شد کرد. حکم اعدامم در اومده بود و تازه فهمیدم که تو این دنیا از هر دست بدی از همون دست پس می‏گیری. انتقام شو گرفت ، دیدم که گرفت. حالا یه زن روسبی و یه دخترک معتاد نشونه همه‏ی بدی‏های من‏اند.


این یک مدل بود از صدها نوعی که ما ندیده‏ایم و نه شنیده‏ایم. شاید این‏گونه زنگ هشداری هستند بر غفلت ما بر سرنوشت هم ، یا نمایش اشتباه دیگران است بر نگاه جستجوگران حقیقت ، حتی می‏تواند چراغ راهی باشد بر ساختن ویرانه‏های انسانیت (که مدتها از آن غافل شده‏ایم و فقط به‏خود می‏نگریم)


 نوشته‏هایم بر اساس تفکرات شخصی و لحظه‏ای است نه آمار مستند ، اگر شما آماری جهانی و یا آماری از ایران خودمان دارید برای تکمیل و شفاف‏سازی این نگاه یا حتی نقد آن ارایه دهید.
                                                                                                                                     با تشکر


آسمان ::: یکشنبه 6/3/1386::: ساعت 1:35 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

این روزا خیلی ابری‏ام ، بی حال و حوصله ، بی رمق و خسته‏ام. دلم خیلی گرفته ، می‏خوام یکجا پیدا کنم که بتونم فریاد بزنم ، هوار بکشم ، یه‏جا هم پیدا کنم بتونم یه دل سیر گریه کنم. ولی حیف که نمی‏شه ، خوب آخه زشته -مردک 28 ساله الان باید دوتا بچه داشته باشه ، هنوز مجرده ، بماند- حیا کن بچه! مثل نی‏نی کوچولوها می‏مومنه ، نازک نارنجی‏ام که شده.
ای کاش از بچه‏گی‏هام یادم بود ، ای کاش یه فیلم رمانتیک و غمگین می‏دیدم که بشه کمی خودمو سبک کنم. و بازم ای کاش...
ولی اینها همش بازی دله ، آخه طفلکی خیلی تنهاس ، آخه هیچکی دوسش نداره. بازی دیگه ، گاهی برنده می‏شی ، گاهی‏ می‏بازی. الان بازنده منم. هم تنهام و غمگین...
فکر بد نکنین با دوست دخترم قهر نکردم ، اصلاٌ تاپیک امشب به این چیزا ربط نداره ، امشب می‏خوام بگم ، نه نمی‏گم ، شاید بعداً گفتم. بازم که جاده خاکی می‏ری دامادم نشدم. مسئله‏ی گریه و اینا بهانه‏ای بود برای اینکه بِکشمِتون اینجا تا برام کامنت‏های دلسوزانه بزارین ، بگین آخیش طلفکی آسمان(هوا) بار امانت نتوانست کشید غرقه‏ی کار به نام آسمان(من) زدند. یا بگین این همه بار مشکلات رو چطوری تنها می‏کشه ، چی دلی داره ، چه توانی داره ، بدرد کارگری می‏خوره ، با اینکه ریزه میزه است بد باربری نمی‏کنه!!! برام عشقولانه در کنین که بهتون یه خبر بدم مات شین ، شایدم دوتا. شایدم بیشتر ... کیش و مات (تموم شد).


آسمان ::: شنبه 5/3/1386::: ساعت 4:35 عصر
نگاری بر دل: نگاشته