1   2      >
قندیلهای چندش آور شعور
در ظلمتی بس عظیم تر از کوه نور
آویخته از ترنم اعتماد
بر گستره سرخ آتش نور
هوا گرگ و میش، سیاه سیاه تا مانده اندکی سپید
اشکهای ترشیده بخت شمع،
زندگی را حسرت به دل می گریند، آهسته... آهسته...
قلبهای خیانت دیده به خلوت کوچه های بی کسی،
عشق را دستفروشی می کنند
و این دستفروشان در کسادی بازار بیاد ایام خوشی که نداشتند،
بیهوده خوشند
دانایی در قمار سینه دانایان جان می بازد...
باختنی تا مرز ساختن...
ساختن پیله ای بنام تنهایی... هوشیاری...
و اندیشه ها کز کرده در کنج بستر گندیده سکون
بر سوگ امتداد لحظه ها دیوانه وار می خندند
هوا گرگ و میش، سیاه سیاه تا مانده اندکی سپید
رعیت سرگرم پرستش تجربه
موعظه کاهن دیر چنین است:
چوپانان همه دروغگویند
ای گرگها، گوسفندان را به جرم دروغ چوپانان بدرید
فریادهای تهمت خورده چوپانان
گرگهای میراث خورده دروغ
آروغهای ترشیده دوغ
وحشتهای سیال بی امان و بی فروغ
همکلام با بیداد بی دریغ موعظه کاهن
دست در دستان هم
خدا را به جرم بت پرستی بت پرستان
محکوم به یگانگی کردند
و دلهره های لخت و عریان دخترکان پدر دریده را
محرم چشمان نامحرم خدایان سنگی پول و سرمایه!!!
رقص، رقص انتحار است در پیشگاه اقتدا
و جبر، تحمیل اقتدا است بر بام فرو ریخته اقتضاء
آه که چه بی دغدغه دست نیاز مادران کودک گرسنه را
با شعار « فقط نقد » بدست تندباد وحشی فقر می سپاریم
و شب هنگام دستان پرمان را رو به درگاه خدا برده
و شکر گویان فردایی پرتر را طمع می ورزیم
افسوس که سهم رخسار بی نوایان، از این همه طلا فقط رنگ آن است
شاید شبی به تبی سکه های سیاه مش اصغر
به برکت دعای خیر کاهن پیر، طلا گردد
شاید روزی آسمان به زمین فرود آید
شاید این نغزهای بی مغزی که کنون می خوانید
دگر بر شعور و عقل نشورند
و شاید قانونمندان قانون شکن
خود روزی گرفتار قانون، قانون شکنی شوند
به امید این بایدها و شایدها که روزی به تنومندی باور برسند
تا رسم خیال از دامن مادر عشق بروید.

آسمان ::: جمعه 3/3/1387::: ساعت 12:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

اگر غم را مجالی بود بر زیستنی چنین سخت
                                       مرا لبخندی بس
اگر لحظه‏ها را بر دست می‏فشردم
                                       قطره آبی سرد مرا بس
اگر شرم بر حضورم سایه‏ای داشت
                            خورشید را نه
                                       نور شمعی خاموش بس
اگر بر دردهایم تریاک باید
                                        مرا تک سلامی بس
اگر پرسید گذر کردم از این شهر
                گویم راهِ بی‏پایان را
                                       گاه یک قدم می‏شود بس
اگر گویند کدام قول را خوانده‏ای
                                       گویم لختی نگاه هست بس
بر قول من نباشید خاموش و منتظر
                 آگه نیستم از سرّ کلام
                                       همین یک جمله مرا بس


آسمان ::: چهارشنبه 11/2/1387::: ساعت 5:22 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

دوست عزیز ، مدیر وبلاگ آدمک‏ها در چند روز گذشته تیغ سانسور پارسی بلاگ خیلی برنده شده است. نمی‏دانم دلیل آن چیست. ترس از حکومت! یا نظارت نظام! یا تهدید آنها برای عدم فعالیت شما یا هر دلیل دیگر.


چند وبلاگ قصد کوچ و چند تای دیگر کوچ کرده‏اند که به نظر می‏رسد با تمامی سازمندهی‏های منظم نرم‏افزاری-سخت افزاری باز هم مانند تمام سیستم‏های موجود در ایران ، ضعف مدیریتی شدید و احتمالاً اختلاف نظر در راس پارسی بلاگ وجود دارد. وبلاگ نارکند کوچ کرد و خود من قصد کوچ دارم و احتمالا بسیاری دیگر مثل ما هستند.


هشدار: در آینده نزدیک این سیستم تبدیل به وب‏سایت جنگ و دعای ظهور ، نزول باران و صریح‏تر اینکه وبلاگ‏های متعصبان و خشک مذهبانی تبدیل خواهد شد که از نظر سیستم وبلاگ‏نویسی خود یک فاجعه است.


وبلاگ نویسان دوست دارند در محیطی آرام ، خارج از دغدغه‏های زمان و مکان خود ، آنچه را احساس می‏کنند درست است و ارزش گفتن و شنیدن دارد به رشته‏ی تحریر درآورند ، خواه کسی آنرا بخواند و نظر دهد یا نه (نگاه شخصی من است). نظرات سازنده ، تکمیل کننده‏ی نقاط تاریک نوشته خواهد شد و این است دلیلِ جستجوی دوستان وبلاگ‏نویس. او در جستجوی شهرت ، یافتن دوست مخالف و غیره نیست ، دنبال حقیقت گمشده‏ای است که در ضمیر ناخودآگاهش نقش بسته و هویت پنهانی از او ساخته و پرداخته ، در جستجوی خودی است که در بازی روزگار سرگردان و گمشده‏ی بازی‏گردانان است. او به دنبال محیطی امن و آرام می‏گردد تا دغدغه‏ها و فریادهایش را در آن به هر زبانی بیان سازد نه اینکه به تیغ دیگر جلادی گرفتار آید.


وبلاگ نویس فقط باید متعهد باشد که از الفاظ و عکس‏های رکیک و مستهجن استفاده نکند (تعهد نامه‏ی اخلاقی نه حکومتی و قانونی). زیرا هم سیاست‏مداران و هم حکومت مداران و زمام‏داران و هم دولت‏مردان باید اینجا مورد نقد و بررسی و تحلیل قرار گیرند در جای دیگر که وای ، طرف را سه ماه ناپدید میکنند!!!.


دو متن زیر در همین راستا می‏باشد. لطفاً پس از مطالعه نظر دهید.


آسمان ::: چهارشنبه 2/3/1386::: ساعت 2:6 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
خوب ، معنی این پست هر چه می‏خواهد باشد و شما هر چه دوست دارید برداشت کنید. وبلاگ کامپیوتر دوباره مجوز فعالیت گرفت.
شاید بگویید می‏خواسته بچه‏های وبلاگ و آشناهاش براش دلسوزی کنن ، شاید هم بگین می‏خواسته بگه ما اینیم. ولی حقیقت چیز دیگری است که گفتنش را شایسته نمی‏بینم. ولی آنقدر حدیث دارد که 30سال نوشتنش طول می‏کشد و گر سینه‏ای هر زخم خورده‏ای یا سرد و گرم روزگار چشیده‏ای را بگشایی هیهات هیهات.
حدیث عشق خواهم ، شاید غزلی از حافظ یا دوبیتی از خیام تسکینم داد ، شاید هم کامنت‏ها شما و شاید هم ادامه فعالیت تازه‏های دنیای دیجیتال خونی بودن در رگهای خشکیدم.
یقین است که پایان شب سیه سفید است.
بهر حال عدم رعایت قوانین یک مجموعه دو راه پیش پای فرد قرار می‏دهد ، یکی ترک محیط و دیگری سعی در ترقی سازمان. اینجانب از هم اکنون تمامی سعی خود را برای رشد و توسعه و بالندگی خود ، هم‏میهنان ، هم‏کیشان و تمامی انسان‏ها بکار خواهم بست و از پای نخواهم ایستاد. هر چند قطره‏ام لیک قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
آرزویم دیدن همه نوع انسان در یک جامعه پاک در کنار هم با حفظ حریم های شخصی فردی و احترام به حریم دیگران است. این است معنای آزادی و آزاد اندیشی.

آسمان ::: سه‏شنبه 1/3/1386::: ساعت 1:2 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

اعتراض به مسدود شدن وبلاگ
چه زود دیر شد


سلام به همه‏ی دوستان در پارسی بلاگ
وبلاگ تخصصی کامپیوتر اینجانب در پارسی بلاگ به تیغ جلادی سپرده شد. (
www.newsoft.parsiblog.com ) دلیل آن هم فقط می‏تواند معرفی سایت‏های عبور از فیلترینگ حکومتی باشد. بهر حال شاید این هشداری بود برایم ، تا نگاه مرا برای بار دوم متوجه سیاست‏های پشت‏پرده سیستم پارسی‏بلاگ نماید. این آخرین پست من در این سیستم خواهد بود ولی قبل از حذف وبلاگ لازم دانستم نکات زیر را به آزاد اندیشان و اهل دل و معرفت گوشزد سازم.
1- سیستم مدیریتی وبلاگ تحت نظارت عوامل نظام اداره می‏شود.
2- تمامی پست‏ها و مشخصات شما در سیستم اطلاعاتی ذخیره و روزی بر علیه شما استفاده خواهد شد.
3- در اینجا ما فقط بازیچه عواملی در خارج از حوزه‏های بینشی قرار گرفته‏ایم.
4- هدف از این وبلاگ فقط نگاه مثبت به زندگی شخصی و فردی بوده است و فارغ از جناح بندی‏های سیاسی-حکومتی مطالبی در حد فهم و درکم می‏نگاشتم ، همچنین معلوم نیست کی و کجا دوباره هم را بیابیم. از دعای خیرتان محرومم نسازید
5- از تمامی اهل اندیشه‏ی غیر حکومتی خواستار حذف وبلاگ‏ها و مطالب‏شان هستم نه به عنوان اینکه خود اینکار را می‏خواهم یا ضربه‏ای به سیستم پارسی‏بلاگ وارد سازم ، فقط به دلیل ترس از سوء استفاده و سوء تعبیرهایی که ممکن است از دست‏نوشته‏های شما انجام بگیرد.
روزهای خوبی در کنار شما سپری شد. این وبگاه اول خرداد حدف خواهد شد (ماهی که همه زیبایی بود به پایان آمد).
* منظور از موارد 1و2 این نبوده که افراد در این مجموعه حکومتی یا اطلاعاتی و یا وابسته به جایی هستند ، این بزرگ نمایی‏ها فقط در جهت نفی آن گونه نگاه‏ها صورت گرفته است و قصد اهانت و توهین نداشته‏انم.
همچنین در قسمت نظرات مسایل بسیار خوبی بیان شد که مطالعه‏ی آن ارزش دارد. بجز این پاراگراف باقی در حالتی شبیه جنون و عصبانیت محض نوشته شده ، اگر از کلمات به شایستگی استفاده نشده عذر می‏خواهم.


به مدیران
نمی‏دانم منظور از عدم رعایت مقررات پارسی بلاگ یعنی چه!! اگر منظور همان فیلتر شکن های وبلاگ می‏باشد حداقل متن اولیه که در آن دلیل این کار نوشته شده بود را مطالعه می‏کردید. در ثانی در ابتدا می‏توانستید هشداری دهید. ثالثا وبسایت هایی نظیر بازتاب و... فیلتر هستند که هیچ. مبارزه با سانسور اطلاعات وظیفه‏ی همه است و آنان که در راه راه قدم نمی‏گذارند و مبارزه می‏کنند جزیی از گمشدگان هستند. باز هم از مدیر محترم تقاضای رسیدگی دارم و جواب.


آسمان ::: شنبه 29/2/1386::: ساعت 11:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

انشالله که به دوستان و همکارانم در رسانه‏های دیجیتال برنخورد!!!
دیدار عصر از نمایشگاه باعث ناامیدی‏ام شد ، هیچ خبری نبود. خبر که چه عرض کنم ، غرفه‏ها آماده نبودند یا خالی بودند و تعداد بازدید کنندگان به پنجاه نمی‏رسید.
گوشه‏هایی از دیده‏ها و شنیده‏هایم را اینجا می‏نویسم همراه چند عکس که باورتان شود.
آیا چنین نمایشگاه‏هایی در سطح بین‏اللمللی با همین کیفیت و کمیت برگزار می‏شوند!؟


پارسی بلاگ : روز دوم نمایشگاه است ولی هنوز اینترنت‏مان وصل نشده است ، چطور می‏خواهیم و می‏توانیم بزرگترین وبلاگ فارسی شویم؟
یکی از ماموران حراست : از این روزنامه‏ها بردارید ، برای نشستن. جنس کاغذش از مطالب داخلش بیشتر می‏ارزد.


دیروز وزیر چه چیزی را افتتاح کرد!!!
ساعت پنج نشده سالن رسانه‏های مالتی‏مدیا بسته شد. باور کنید!
غرفه‏های بلاگفا و میهن بلاگ خالی خالی بودند.


یکی از فعالان در حوزه‏ی رشد کودکان:
در نمایشگاه کتاب شاید بیشترین بازدید را داشتم. در آنجا به گریم کودکان می‏پرداختیم. بعد از مدتی حراست غرفه‏ی ما را بست چون بازدیدکننده‏ی زیادی داشتیم ، بنام اینکه دارید اشاعه‏ی فساد می‏کنید!. بهر حال با هزار زحمت و اعتراض مردم دوباره به کارمان ادامه دادیم. فردا هم خاله سارا (مجری رنگین کمان) را دعوت کردیم تا برای بچه‏ها جشنی بگیریم. البته اگر مشکلی ایجاد نشود!.


از بازی‏های ایرانی و سطح آن بگذرم.
در مقایسه با نمایشگاه کتاب می‏توان فقط به این نکته اشاره کرد که محیط برگزاری تمیز بود بر خلاف مصلی که از سقف آب می‏چکید و بخش کتاب‏های تخصصی بسیار ضعیف بود و....


یک خبر داغ: دامنه‏ی www.bazkhan.ir به این وبلاگ متصل شده است.


آسمان ::: سه‏شنبه 25/2/1386::: ساعت 9:56 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

سلام به همه دوستان و همراهان. از این‏که چند روز به شما سر نزدم مرا ببخشید. غریبم و سربار دوستان. آمده‏ام به این شهر پر هواهویِ شلوغ ببینم آسمان اینجا چه رنگی است. آسمان تهران هم آبی بود اما دودآلود.
- طرح مبارزه با بد حجابی شوخی سال 86 بود. فکر کنم بودجه اختصاص یافته‏اش سرازیر شده توی حساب بعضی‏ها!


زیارت
در راه به زیارت شیخ خرقان رفتیم. حضور شیخ با تمامی غریبی و تنهایی‏اش قابل درک بود. وقتی بی‏توجه به مقامِ والای شیخ خیره به در و دیوار بودم ، جوانی از در وارد شد و دور آرامگاهش چرخ می‏زد و می‏گریست. باز هم من بی‏اعتنا نوشته‏ها را می‏خواندم.
هر کس در این سرای آمد نانش دهید
                                      نانش دهید
            از ایمانش مپرسید
که هر آنکس در سرای خدای به جان ارزد
البته در سرای ابوالحسن به نانی ارزد
جوان عقب عقب از آرامگاه دور شد و نماز بپا داشت ، آشوبی بپا شد. هی دل غافل! در چه هوایی؟ باورتان نمی‏شود ، دیگر من خود نبودم که در نماز ایستاده بودم. در دعای دست هر آنچه دل پنهان داشته بود بازگو می‏ساخت! پاها قدرت نگاه داشتن کوله بار نیازها و خواهش‏ها را نداشتند ، دیگر نمی‏شد ایستاد سر بر خاک پاک رهگذران نهادم تا کمی از دردِ نبودم بکاهم. گرمای محیط را دیگر تاب نیاوردم! دیگر توان بودن را نداشتم ، هنوز محرم این خانه نه‏ای. از در آمدی و من از در به در شدم.
در ادامه شاهپرک عاشقی را دیدم به استقبالم شتافت. اما چون دیوار شیشه‏ای بین‏مان را دید درنگ را جایز ندانست و خویش را با آن یگانه ساخت ، تا تمامی راه همراه‏مان باشد. شاهپراکان عاشق بودند یا دیوانه!؟ خویش را فنا می‏ساختند یا فدا!؟ نمی‏دانم. ولی می‏توان فهمید که آنها مرگ را پایان بودن‏شان نمی‏انگاشتند و فقط آنرا به آغوش در می‏کشیدند.


آسمان ::: یکشنبه 23/2/1386::: ساعت 12:7 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ای کاش همه‏ی آنچه که پنهان داشتیم درمی‏یافتیم.


عجب هوایی بود، جایتان خالی. طبیعت با آدمی می‏گفت رازهای آفرینش را. آنقدر زیبا بود و نشاط آور که ماهی را با آن توان زیست بی هیچ چیزک دیگری.
جمعه رفتیم دامنه‏ی کوه‏های اطراف شهر. بعد از 2ساعت پیاده روی نشستیم و سفره پهن کرده و صبحانه را در کنار رود و درخت سالخوره‏ی بزرگی خوردیم. در پایان صبحانه مهمان ناخوانده‏ی زخم خورده‏ای از وسط جمع گذر کرد. طفلکی گویی ما ندید چنان با سرعت از میانمان عبور کرد که فرصتی برای فرار نداشتیم. نمی‏دانم گرازی به این بزرگی آنجا چه می‏کرد. هر چند ده ثانیه‏ای را مردیم و دوباره جان یافتیم اما برایم بسیار آموزنده بود. از حرکت و عبورش از میانمان فقط 3 حرکت در ذهنم باقی مانده، حرکت ، پریدن یکی از همراهان به یک طرف و پرتاب یکی از همراهان توسط آن گراز. خوشبختانه سومین صحنه را ذهن برای خودش ساخته بود و دیگر دوستمان نیز کوچکترین برخوردی با حیوان نداشت. همچون گاوی وحشی بدون در نظر گرفتن ما فرار کرد جالب آنکه هیچ یک از مواد خوراکی سفرمان لگدمال نشد.(بچه‏ی سر به زیری بود! سر به هوا هم نبود!). دقیقه‏ای بعد چوپان و سه سگ گله از راه رسیدند ، یکی از سگها زخمی و خون آلود بود ، مشخص بود که سگ با گراز درگیر شده و سگهای دیگر به کمک او رفتند و حیوان پا به فرار گذاشته بود.
در حین جمع آوری وسایل در باره‏ی حادثه سخن زیاد به میان آمد. دوستی می‏گفت : نمی‏دانم سرم به کدام شاخه خورد و پاچه شلوارم چگونه خیس شده است. یا همان دوستی که بر شاخه درخت تصورش می‏کردم گفت: فکر کردم سگ هاری بوده و گازم گرفته است و تا چند لحظه‏ی دیگر هار می‏شوم. یا دوست کوچمان گفت : فرصت فرار نداشتم همانجا دراز کشیدم که چیزی از روی پاهاهایم پرید و رفت. و...
خیلی عجیب بود ، با همه‏ی این که حتی تا 2-3 دقیقه بعد از درون می‏لرزیدم اما آنقدر طبیعت وحشی زیبا و دلربا بود که همه‏ی دلهره‏اش به اندک زمانی فراموش شد و به خاطرات پیوست. عجب هوایی بود ، عجب نظمی در همه‏ی بی‏نظمی کوه‏ها و دره‏ها نهفته بود! جایتان خالی


آسمان ::: شنبه 15/2/1386::: ساعت 8:58 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

باراندختر باران! عروس آسمان!


از کجای این آبی بیکران برآمدی


که ناگه چنین توفنده


 سایه نشینان خواب آلوده را شیدا کردی؟!


دختر باران!


باران بباران!


که زمین تشنه است و گل ها چشم انتظار.


 


ای سرنوشتِ سبز!


                                عشقِ قرمز!


                                                  آبیِ بیکران!


وقتی دستهایت – گلبرگ های صورتی – را


در دست می گیرم،


 


ناگه در اعماقم رودها جاری می شوند


و چشمه سارها جوشان


و آن زمان، در حیرتی عاشقانه،


ساغر حافظانه به دست می گیرم


و در خمار چشمانت


- دختر باران!-


سر مست می شوم.


 


وه که در آن لحظه های روحانی!


و در سیالیت آرام و بی وزن،


 و در مستی مدام


چه سان غریبانه شناور می شوم!


و چه شیرین است و دلنواز


حرکت در مسیر موّاجِ چشمانت


که سرشار از روح زندگی است


و مرا به بی وزنی کامل می رساند.


 


دختر باران!


        دختر شبهای روشن!


                                               باران!


اینک به وعده که داده بودی


ترانه ساز محفل ما شو!


تا با هم سرودِ «باز باران با ترانه» را بخوانیم


و «چست و چابک، توی جنگل های» هر جا


                                                                                            بدویم


و سرشار از حسی غریب فریاد برآریم


اما نه دیگر با شوق کودکانه


که اینک با شیدایی و جنونِ جوانانه


های! مگر نه اینکه


تو الهة بارانی!


و نگاهبان سبزه ها و شکوفه ها!


اینک که شکوفه ها پژمرد


و دستهای خدایان بی رمق شد


دختر باران!


نوبت توست تا به در آیی


و چشمان منتظر به آسمان را برق اندازی


تا گُل ها و گلّه ها


به رقص در آیند


تماشای باران را.


و ما سر از خود بیرون کشیم


تماشای دختر باران را!


دختر باران!


 


برداشت از وبلاگ جناب استاد مهدی زرقانی http://www.mzarghani.blogfa.com/post-19.aspx 


آسمان ::: چهارشنبه 12/2/1386::: ساعت 8:56 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

چه صبحی بود ، دادگاه خانواده ، بیمه‏ی اجتماعی و پزشک قانونی ولی...
نگاهی به چهره‏اش انداختم ، نزدیک‏تر شدم ، یک سکه پنجاهی دادمش و رفتم روی وزنه ، پرسید:"چِ چقد بو بودی؟" 64. کمی دور و برش چرخیدم تا عکسی ازش بگیرم. زیر چشمی هم اون هم کسانی که از کنارش رد می‏شدن رو می‏پاییدم. یکی-دو تا عکس گرفتم و به کوچه روبرویی رفتم. موقع برگشت تابلوی مقابل توجه‏ام رو جلب کرد "اداره رسیدگی به اسناد پزشکی / اداره نظارت و ارزشیابی".
دوباره رفتم نزدیک پسرک. مردم بی‏تفاوت از کنارش رد می‏شدن حتی به حرکات و کلماتی که می‏گفت اعتنا نمی‏کردن. "آق آ وَ وزن وزن کُ کنین". یکبار شنیدم گفت :"عجب نامردائین."
مرد میانسالی از داخل اداره یک بطری آب براش آورد ، طفلکتی وقتی آب رو نوشید چیزی نصیبش نشد ، آخه در بطری بسته بود. مرد سریع در اونو باز کرد و یه چیزی گفت که پسرک غرق خنده شد (خنده‏ای شاد شاد ، بدون هیچ ریا و تصنعی).
چند دقیقه بعد هم فردی یک سکه صد ریلی بهش داد و رفت. سکه روی زمین افتاد ، دقیقه‏ای طول کشید تا تونست سکه رو برداره و توی جعبش بذاره.
دلم دیگه تاب نیاورد ، کمی نزدیک تر شدم ولی می‏ترسیدم که نکنه با اون رفتار جاسوسانه‏ای که داشتم ترسونده باشم‏اش. شکلاتی از کیفم در آوردم و مقداری پول هم از جیبم ، رفتم روی وزنه ، بازم 64. پول رو بهش دادم ، گذاشت توی جعبش.تا اومدم که شکلات رو براش باز کنم گفت:"خُ خو دم" شکلات رو توی دست چپش گذاشتم. فقط نکاهش می کرد ، چند لحظه بعد پرسید:"چی چیه؟" دوبار کلمه‏ی شکلات رو تکرار کردم (تا بحال نه چنین چیزی دیده بود و نه چنین کلمه‏ای شنیده بود). روبروش نشستم ، دیگه به اطرافم توجهی نداشتم ، »به چهره‏ی کودکانه و معصومش ، به دست راستی که قدرت حرکت نداشت ، و انگشت‏های بهم چسبیده‏ای که توان برداشتن چیزی نداشتند« خیره بودم. پرسیدمش چند سالته؟ "شو شون شونز ده". شکلات رو باز کردم، روی پاش گذاشتم که تکه‏ای ازش بکنه و بخوره، گفت:"خُ خودَت" تکه‏ای کندم و خوردم ، تکه‏ای هم بر دهانش کردم. خوردن براش سخت بود ، دوباره گفت:"خودت". گفتم: این مال تو. من خوردم ، هنوزم دارم ، اینو تو بخور.
شکلات رو توی داستش گذاشتم که هر جور دوست داره بخورش.
دست خانمی همراه یک اسکناس صد تومنی تمام سکون و سکوت و آرامش محیطم را بهم زد. باز هیاهو و بوق و ماشین.
در برگشت با سرعت از خیابون‏ها گذشتم بی آنکه چیزی نظرم رو جلب کنه حتی اون »کودک روزنامه فروشِ معلول ذهنی که عینک ته استکانی به چشم داشت« با سرعت از کنارش گذشتم و رفتم دنبال دل‏مشغولی‏های روزمره‏گی.


خاطره‏ی یک دوست


آسمان ::: دوشنبه 10/2/1386::: ساعت 6:43 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

راستش فکر نمی‏کردم حتی روزی یک نفر هم بیاد توی این وبلاگ ، چیزایی که می‏نویسم ، نه قبل می‏دونستم ، نه فکرمو مشغول کرده بودن. شاید یکی از دلایلی که نوشته‏هام انسجام ندارن همین باشه. راستش رو بخواین یه موضوعی 2-3 روزه هی خودشو می‏چسبونه بهم و تا شب درگیرم می‏کنه. بگمش شاید راحت شم.


موضوع اینه که "اون موقع که خیلی گیر کردیم ، کمک از کجا می‏رسه؟" یا معنای جمله‏ی "خدا تو رو رسوند. یعنی چی؟".
برای خود من خیلی اتفاق افتاده که جایی گیر کردم ، نمی‏تونستم (روم نمی‏شده) از کسی هم کمک بگیرم ، ولی از جایی که فکرش رو هم نمی‏کردم ، مشکلم حل می‏شد و تمام. واقعاً تمام! اون موقع‏ها فکر نمی‏کردم که شاید حلالِ مشکلم پیکی از جانب او بوده ، اما الان نگاهم فقط معطوف به اون شده ، همه‏ی دور و برم پر شده از اشیاء. از شی‏هایی که با همه‏ی بی‏نظمی‏هاشون به سمت او در حرکتند و بی‏خبر!. اگر می‏فهمیدیم چقدر مهربونه...
داستانی یادم آمد(متاسفانه فقط اخرش یادمه ، اگه شما می‏دونین کاملش کنین) »و حکیم گفت خدایا اگر بگویم که تو چقدر مهربانی ، همه مردم دست ز طاعت بردارند و هر آنچه خواهند انجام دهند.«


توی همین 4-5 روز اخیر حداقل 10-12تا اتفاق افتاده (اونهایی که فهمیدم) که اصلاً برنامه‏ریزی شده نبود.(اگر چند تا پست آخر رو نگاه کنید ، چند تا از اونها رو نوشتم).
یکی از اونها که تو خوابم نمی‏دیدم این بود که دوتا از نوشته‏هایی که فکرش رو هم نمی‏کردم(انتظارش رو نداشتم) امتیاز بیاره ، در عوض همین "غیرِ حساب" رو فکر می‏کردم امتیاز خوبی بیاره ولی نیاورد-بچه پررو-.
یا یک اتفاق دیگه همین که وبلاگ امتیاز بیاره (این یکی انصافاً خیلی عجیب بود ، اگه می‏گفتن روسیه رو آب برد اینقدر تعجب نمی‏کردم). یا این همه دوست وبلاگ‏نویس پیدا کنم.
همه‏ی اینها دو مطلب بهم رو گوشزد کردن:
تو هر چی برنامه ریزی کنی ، کسی هست که می‏تونه چیز دیگری(که بهتره) برات برنامه ریزی کنه.
همچنین فقط اونه که می‏تونه کمکت کنه.(دوست خوب و همراه خوب همه‏ پیک حقند)


از همراهی‏تان سپاسگذارم
 با احترام و تشکر آسمان
 


آسمان ::: یکشنبه 9/2/1386::: ساعت 5:50 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

دارم توی این دنیای مجازی چرخ می‏زنم ، از صبح به ده-دوازده(تا ساعت پنج تو وبلاگ ها چرخیدم فکر کنم سه-چهل تایی شده باشه) تا وبلاگ سر زدم ، باور کردنی نیست. این همه قلم توانای ایرانی.
شاعران و نویسنده‏های گذشته قطره‏ای از این اقیانوس بی‏کرانند (هر چند جان‏مایه‏ی تمامی نوشته‏ها را از انها می‏دانم و ایران را امتداد آنها پندارم).
خیلی بهم خوش گذشت. جایتان خالی. شما هم امتحان کنید.
آنقدر قلم‏هایشان بُران بود که می‏خواستم انگشت‏هایم را به تیغشان بسپارم که تا آخر عمر مجبور باشم فقط بخوانم و تا با جملات شکسته‏ام وقتِ خویش و دیگران را نگیرم. ولی گفتم نه ، این پلی باشد برای اتصال یا بهانه‏ای برای سرَک زدن یا انگشتی به آب زدن (یادم از بچه کوچولوهایی افتاد که لب دریا هستن ، آب که میاد سمتشون فرار می‏کنن).
چند روز پیش به برادرم گفتم : "دیونه شدم ، عجب دنیایی شده ، از صبح تا شب هرچی‏هم بخونی هزار ساعت کم آوردی". در جوابم گفت : "می‏گفتن هر کتابی ارزش یک بار خوندن داره ، ولی اگه الان بخوای کتاب‏های حوزه‏ی خودت رو هم بخونی باید عمر نوح کنی".
ولی امروز نتیجه گرفتم »هر دفتری ارزش یکبار خوندم رو داره ، ولی افسوس که ما عمر نوح نمی‏کنیم«.


آسمان ::: یکشنبه 9/2/1386::: ساعت 10:17 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

آنچه هستیم یا بدنبالش هستیم شکل دهنده موقعیت کنونی ماست.


چندی است که آیه‏ی «...بغیر حساب» را زیاد می‏شنوم ، بر آن شدم که به کمک آنچه از دوستان و اساتیدم شنیده‏ام معنایی برایش بیابم.
ترجمه‏ی آیه‏ای که شنیده بودم "...به هر کس که بخواهد بی حساب کتاب می‏بخشد...".
یکی از استادها نقش کلمه‏ی "مَن" را همچون کلید گنجینه‏ای در نظر گرفت و چنین بیان کرد: "ترجمه‏ی آیه خدا به هرکس که بخواهد می‏دهد و... می‏باشد. ولی من دوست دارم بگویم خدا به هرکس چیزی را که بخواهد می‏دهد ، واضح‏تر آنچه به دنبالش هستیم را به ما می‏دهد. این از رموز سیالیت قرآن است..."
خوب مشخص است که ترجمه‏ی نخست »نقش انسان را در راه تعالی حذف می‏کند« همچنین »جنبه‏ی جبر (هم بشارت و هم انذار) در آیه به وضوح دیده می‏شود« در حالیکه در برداشت بعد با اینکه خداوند در مرکز قرار دارد ولی ما هستیم که محیط خویش را ساخته‏ایم. (من هم ترجمه‏ی دوم را دوست دارم).
دیگر تاب نیاوردم ، قرآن را برداشته تا برداشت را در جانِ بی‏پایانش به آزمون گذارم.

7 آیه پیدا کردم (چه عدد جالبی!).
بقره (2) آیه‏ی 212 - آل‏عمران (3) آیه‏ی 27 - آل‏عمران (3) آیه‏ی 37 - نور (24) آیه‏ی 38 - ص (38) آیه‏‏ی 39 - زمر (39) آیه‏ی 10 و غافر (40) آیه‏ی 40


چهار آیه مرا در خویش گرفتند و شاید پرده‏ی نازکی از حجابِ چشم را به نورِ روح‏افزایشان زدودند.
سوره‏ی آل عمران آیات 26 و 27:
«قلِ اللهمَ مَلکَ المُلکِ توتِی المُلکَ مَن تَشاءُ و تَنزِعُ المُلکَ مَمِن تشاءُ و تعزُ مَن تشاءُ و تُذلُ من تشاءُ بیَدِکَ الخیرُ اِنکَ علی کلِ شیءٍ قدریرٌ» «تولِجُ الیلَ فی النهارِ و تولج النهارَ فی الیلِ و تخرجُ الحیَ مِن المیتِ و تخرجُ المیتَ مِنَ الحیِ و ترزقُ من تشاءُ بغیرِ حساب»
بگو خداوندا ، ای فرمانروای هستی ، به هرکس که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر کس که خواهی فرمانروایی بازبستانی ، و تویی که هرکس را خواهی گرامی داری و هرکس را خواهی خوار کنی ، دست تو خیر است ، تو بر هر کار توانایی * از شب بکاهی و بر روز بیافزایی و از روز بکاهی و بر شب بیفزایی ، زنده را از مرده برآوری و مرده را از زنده  ، و هر کس را خواهی بی‏حساب روزی دهی.


سوره‏ی نور آیه 38
«لیجزیهمُ الله احسنَ ما عملوا و یزیدهُم مِن فضلهِ اللهُ یرزقُ من یشاءُ بغیرِ حساب»
تا خداوند به بهتر از آنچه کرده‏اند پاداششان دهد و از بخشش خویش بر پاداش آنان بیفزاید ، و خداوند هر که بخواهد بی‏حساب روزی می‏دهد.


سوره‏ی زمر آیه 10
«قل یعبادِ الذینَ آمنوا تَقوا ربَکم للذینَ اَحسنوا فی هذهِ الدنیا حسنهٌ و ارضُ اللهِ وسیعهٌ انما یوفی الصابرونَ اجرَهم بغیرِ حساب»
بگو ای بندگان مومن من از پروردگارتان پروا کنید ، برای کسانی که در این دنیا نیکی کنند پاداش نیکوست ، و زمین خدا گسترده است ، همانا پاداشان شکیبایان بی‏حساب و تمامی داده خواهد شد.


سوره‏ی غافر آیه 40
«مَن عملَ سَیئةً فلا یجزی الا مثلَها و من عمل صالحاً من ذَکرٍ او اُنثی و هو مومنٌ فاولئکَ یدخلون الجنةَ یرزقونَ فیها بغیرِ حساب»
هرکس کار ناپسندی مرتکب شود ، جز به مانند آن جزا نیابد....


 


آسمان ::: شنبه 8/2/1386::: ساعت 12:10 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

در شهر ما چه می‏گذرد.
هر روز هزاران واقعه رخ می‏دهد که از آنها باخبر نمی‏شویم. خُب به ما ربطی هم نداره ، نه تاثیری بر روند روزانه ما دارن نه سودی و نفعی. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلانی از فلانی طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت یا پسر سید کاظم رفت کربلا)
حتی اتفاق‏های روزانه خودمون به دلیل مشکلاتِ روزمره به آسونی فراموش می‏شن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چی خوردی؟)
اینها مهم نیستند ولی آیا همه‏ی اتفاق‏هایی که دور و بر ما می‏افته می‏بینیم؟ مهم‏هاش رو نگه می‏داریم بقیه‏اش پاک.
تصمیم گرفتم امروز یک‏کم چشم‏هامو باز کنم ، حواسم رو جمع کردم ، بسم الله گفتم و از خانه بیرون آمدم.


از خونه که اومدم بیرون اولین چیز که دیدم درخت همسایه روبرویی بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسایه.
همه‏ی اونه درخت بودند. چی! درخت چنار. همین؟ ، آره. اینها که با هم فرق دارن پس چرا همه‏شون فقط یه اسم دارن!!؟ توی همین فکرها بودم که از دور نوجوون ده دوازده ساله‏ای رو دیدم. باور نمی‏کردم ، سیگاری تو دستش بود و هرزگاهی پکی میزد و داد می‏زد "نمکیه ، نون خوشکه داری بردار و بیار". نزدیک‏تر شد صورت کثیف و آفتاب‏خورده‏ای داشت ، جای چند زخم‏رو می‏شد تو صورتش دید ، کمی هم می‏لنگید. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع کرد به جستجو تا نشانی از این کودکِ زخم خورده پیدا کنه. و پیدا کرد...
یادتون هست وقتی بچه بودین ، مامان بابا می‏بردنت بیرون ، وقتی یکی از همین بچه‏ها رو می‏دیدی بِهِت می‏گفتن : "عزیزم ، نازنینم ، گُلَکُم اگه درس نخونی فردا مثل این‏ها باید تو خیابون‏ها بخوانی...". و ما از ترس اون بچه دیوهای کوچولو خوب مشق‏هامون رو می‏نوشتیم و شب‏ها زود می‏خوابیدیم. ام حالا (همین امروز) فهمیدم که نه ، با تمام اشتباه‏ها و خطاها و بدیهایی که کردم مادر هنوز هم در آغوشم می‏گیرد و پدر آنچه دارد در اختیارم می‏گذارد. چه ساده باور داشتیم. تا امروز حتی نشانی از این آواره‏گان نداشتم ، شاید اصلاً آنها نیز در خواب بوده‏اند(مثل چشمانم تازه بیدار شده‏اند و به کوچه آمده‏اند).
در چند کوچه آنطرفتر هم پیرمردی (تقریباً هفتاد ساله‏) داشت به دنبال انگشتری افتاده در لابه‏لای آشغال‏ها می‏گشت! قوطی و چند خرده آشغال را در کیسه‏ای کرد و بر پشتش گذاشت و رفت. به‏کجا؟ نمی‏دادنم ، فکر کنم انگشترش آنجا نبود شاید به سراغ سطلی دیگر رفته است.
از جوان سی‏وپنج ساله نمکی یا جوانِ سی‏ ساله اسکاچ فروش یا پیرمرد گل‏فروش چیزی ندیدم.
بگذارید... تصویرهای مبهمی از پیش چشمان جستجوگرم می‏گذرد ، بی‏هیچ کلام و گفت و شنودی.
داره یادم میاد. هفته‏ی قبل...
پسرک دفتر مشقی پهن کرده بر زیر نور چراغِ شهر. گه‏گاه سری بلند کرده و می‏گوید "آقا خانم وزنم(ترازو) دقیقه ، تو رو خدا ، هر چی خواستین بدین(بدهید)". اما آنقدر مست بودم و در خود که گویی آن لحظه ندیدمش. یا آن پیرمرد علیل ، که بسختی می‏خواست از عرض خیابان بگذرد. و یا این پیرِ کورِ فلوت‏زنِ تنها (نه ، خدای من ، چند سال پیش نیز او را دیده بودم ، خانومش زیر بغلش را می‏گرفت) چه خوب می‏نوازد ، سال‏ها بود صدایی به این آشنایی نشنیده‏بودم.


میلیون‏ها میلیون چشم هر روز شاید هزاران هزار کودک و پیرمرد و بیوه‏زنانی هستند که در التماس یک نگاه مهربانند ، ولی افسوس. وای بر ما.
ذهن بمحض دیدن چرتکه خویش را برداشته و با چند ضرب و تقسیم و جمع می‏گویدت درآمد آنها بیش از توست ، نگاهشان مکن. چرا خودت آبمیوه‏ای نخوری که هم برات مفیده و هم ضروری ، اگه به این چیزی بدی میگه یارو شوت بود. اونم که خرج اعتیادشه ، اینم که جوونه ، فلانی ادا در میارده هیچ مرگیش نیست. به همین روال هیچ ریالی از کیسه خرج نشد.(ایول هوشِ فعالِ من)
آیا هیچ نگاه معصومی را دیده‏ایم یا دستی بر سر یتیمی دردمند کشیده‏ایم؟ ، آیا انسانیت همین است که ماییم؟


آسمان ::: جمعه 7/2/1386::: ساعت 1:36 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

کشف سیاره‌ای شبیه زمین در فاصله 20 سال نوری زمینی دیگر


این سیاره در مدارِ ستاره کم فروغی به نام "Gliese 581" که فقط 20 سال و شش ماه نوری از زمین فاصله دارد در صورت فلکی "میزان" (Libra) کشف شده است.
دانشمندان این کشف را با کمک تلسکوپ 6/3 متری "اسو" (رصدخانه جنوبی اروپایی) انجام داده اند.
آنها می‏گویند دمای ملایم سطح سیاره بدان معنی است که هرگونه آبی در آن احتمالا در حالت مایع وجود دارد و این موضوع شانس وجود حیات در آن را افزایش می‏دهد.
استفان اودری از رصدخانه ژنو که نویسنده اصلی مقاله ای علمی در این باره است می گوید: "ما تخمین زده ایم که میانگین دمای این "ابرزمین" چیزی میان صفر و 40 درجه سانتیگراد باشد، و بنابراین آب در آن در حالت مایع خواهد بود."
"به علاوه، شعاع آن تنها باید یک و نیم برابر شعاع زمین باشد، و مدل ها پیش بینی می کند که این کره یا سنگی است - مثل زمین - یا پوشیده از اقیانوس ها."

خاویر دلفوسه، از اعضای تیم محققان دانشگاه گرنوبل، افزود: "همانطور که می دانیم آب برای وجود حیات اهمیت اساسی دارد."
به اعتقاد وی، این سیاره ممکن است به هدف خیلی مهمی برای ماموریت‌های آینده فضایی جهت یافتن زندگی فرازمینی بدل شود.
در اینگونه ماموریت‌ها تلسکوپ‌هایی در فضا قرار داده خواهد شد که می‌توانند «نشانه‌های» نوری گویای وجود فرآیندهای بیولوژیکی را ردیابی کنند. این رصدخانه‏های فضایی در پی ردیابی آثار گازهای جوی مانند متان و حتی نشانگرهای کلوروفیل ، رنگ‏دانه‏های گیاهان زمینی که نقش حیاتی در فتوسنتز بازی می‏کنند ، خواهند داشت.


ردیابی غیرمستقیم
این سیاره خارجی کوچکترین سیاره یافت شده تا به امروز است و ظرف تنها 13 روز یک دور کامل حول ستاره مرکزی می‌گردد. در اصطلاح منجمان به سیاراتی که حول سایر ستاره‌ها غیر از خورشید می‌گردند سیاره خارجی گفته می‌شود. فاصله این سیاره از ستاره مرکزی چهارده بار کمتر از فاصله زمین از خورشید است. با این حال با توجه به این‌که این ستاره مرکزی کوچکتر و سردتر - و در نتیجه کم فروغ تر - از خورشید است، سیاره مورد نظر در «ناحیه قابل سکونت» اطراف آن، یعنی ناحیه‌ای که آب می‌تواند در آن به صورت مایع باشد قرار دارد. منظومه گلیس 581 توسط رصدخانه جنوبی اروپایی)
European Southern Observatoryدر لا سیلا واقع در کویر آتاکاما شناسایی شد.(
پژوهشگران برای این اکتشاف، از یک ابزار بسیار حساس که می‌تواند تغییرات بی نهایت کوچک در شتاب یک ستاره هنگام کشیده شدن توسط نیروی گرانش سیاره‌ای در آن اطراف را اندازه گیری کند استفاده کردند.
منجمان هنوز مجبور به توسل به این شیوه‌ها هستند زیرا تلسکوپ‌های فعلی قادر به عکس گرفتن از اجرام آسمانی خیلی دوردست و کم فروغ مانند سیارات خارجی نیستند، به ویژه اگر در نزدیکی ستاره‌ای درخشان قرار داشته باشند.
تاکنون وجود سه سیاره در منظومه گلیس 581 استنباط شده است. به غیر از «اَبَر زمین» دو سیاره دیگر یکی 15 برابر زمین و دیگری 8 برابر زمین در این منظومه وجود دارد.
کشف تازه باعث هیجان زیادی میان دانشمندان شده است.
از میان 200 سیاره خارجی که تاکنون کشف شده، شمار بسیار زیادی از آنها غول‌های گازی از نوع مشتری هستند که دمای آنها به علت نزدیکی به خورشیدهای داغ، بسیار بالاست.
«الیسون بویل»، مسئول بخش نجوم در موزه علوم لندن در مورد این اکتشاف گفت: «از همه سیاراتی که تاکنون در اطراف سایر ستاره‌ها پیدا کرده ایم، این یکی طوری به نظر می‌رسد که گویی حاوی مخلفات لازم برای حیات باشد. فاصله‌اش از ما 20 سال نوری است یعنی به این زودی‌ها به آن پا نخواهیم گذاشت و باید منتظر انوع تازه فناوری‌های رانشی که می‌تواند در آینده تغییر کند باشیم. و واضح است که تلسکوپ‌های قدرتمندی را بر آن متمرکز خواهیم کرد تا ببینیم چه می‌توانیم رؤیت کنیم. این‌که آیا جای دیگری (غیر از زمین) زندگی وجود دارد یا نه سوالی اساسی است که همه ما می‌پرسیم».


منابع بی‏بی‏سی وبازتاب


آسمان ::: پنجشنبه 6/2/1386::: ساعت 1:53 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2      >