دختر باران! عروس آسمان!
از کجای این آبی بیکران برآمدی
که ناگه چنین توفنده
سایه نشینان خواب آلوده را شیدا کردی؟!
دختر باران!
باران بباران!
که زمین تشنه است و گل ها چشم انتظار.
ای سرنوشتِ سبز!
عشقِ قرمز!
آبیِ بیکران!
وقتی دستهایت – گلبرگ های صورتی – را
در دست می گیرم،
ناگه در اعماقم رودها جاری می شوند
و چشمه سارها جوشان
و آن زمان، در حیرتی عاشقانه،
ساغر حافظانه به دست می گیرم
و در خمار چشمانت
- دختر باران!-
سر مست می شوم.
وه که در آن لحظه های روحانی!
و در سیالیت آرام و بی وزن،
و در مستی مدام
چه سان غریبانه شناور می شوم!
و چه شیرین است و دلنواز
حرکت در مسیر موّاجِ چشمانت
که سرشار از روح زندگی است
و مرا به بی وزنی کامل می رساند.
دختر باران!
دختر شبهای روشن!
باران!
اینک به وعده که داده بودی
ترانه ساز محفل ما شو!
تا با هم سرودِ «باز باران با ترانه» را بخوانیم
و «چست و چابک، توی جنگل های» هر جا
بدویم
و سرشار از حسی غریب فریاد برآریم
اما نه دیگر با شوق کودکانه
که اینک با شیدایی و جنونِ جوانانه
های! مگر نه اینکه
تو الهة بارانی!
و نگاهبان سبزه ها و شکوفه ها!
اینک که شکوفه ها پژمرد
و دستهای خدایان بی رمق شد
دختر باران!
نوبت توست تا به در آیی
و چشمان منتظر به آسمان را برق اندازی
تا گُل ها و گلّه ها
به رقص در آیند
تماشای باران را.
و ما سر از خود بیرون کشیم
تماشای دختر باران را!
دختر باران!
برداشت از وبلاگ جناب استاد مهدی زرقانی http://www.mzarghani.blogfa.com/post-19.aspx