تا قلم را برمیدارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخیر کردهاند میگریزند ، شاید سفیدی و نجابت کاغذ را بیش از هر چیز دیگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خویش نمیدانند. کمی به اطراف می نگرم ، شنیده های خویش را مروری کرده ولی باز هم چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم. از صبح که بیدار شدم ....
از خواب بیدار شدم ،چیزکی خوردم و تصمیم گرفتم بدون هماهنگی به خانهی استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلی پیش آمد و نرفتم) سریع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشین وقتی مقصد را گفتم ، راننده گفت میخواهی کوه بروی؟ تو دلم آشوبی بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آری همه کوه بودند و وقتی زنگ زدم خانوم ایشان گفت بیاین تو ولی ... رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بیخبر باعث بیداریشان شدم . شرمندهاشان شدم.
از خبرنگاران فعال بودند و دستی هم در شعر و شاعری داشتند ....
یکی شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصیت های اخلاقیش شبیه من بود و نوع نگرشش به محیط و حوادث جلب توجه میکرد.
کمی که گذشت فهمیدم اون نتونسته خیلی از مسایل رو برای خودش حل کنه ، با همه باهوشی و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلی بی تهعد ، بدون قید و بندهای یک انسانِ در جستجوی کمال ، از اون قشر آدامهای روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگی و فکری . (آزادی یعنی بی قید و بند بودن).
استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکی و همبستر شدن با هر کسی را نشانهی دنیای متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زیبا به گفتههای جدیش رنگ سیاهی میداد و....
و از زاویه دیگر فردی لطیف و مهربان و احساساتی (من تقریبا دارای چنین شخصیتی هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظیفهی خود دانستن و حتی گشودن گره ای از زندگی نیازمندان. نگاه خاص او به دعای خیر دیگران و....
مرا غرقِ زندگیِ جامعه کنونیمان کرد او نمادی واضح از وضعیت کنونی همهی ما بود که قالب شرم را شکسته و بی پرده سخن می گفت. آنچه جامعه ما درگیر آن شده است نگاهِ سطحی به غرب است ؛ سکس ، آزادی ، دموکراسی ، استفاده از کلمات کوچه بازاری برای نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گویش و صدایی متفاوت ). بگذریم ....
جمع از کوه برگشتند و مهمانها چندی بعد خداحافظی کردند و رفتنند. ساعت نزدیک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولی هنوز درگیر حرفهای صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزی که گذشت را از نو بازسازی میکردم که دلیل آشفتگیایم را بیابم.
کمی عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صمیمیام بیرون رفته بودیم و باز هم شوخی های عامیانه!!! تا اینکه یکی از بچه ها سوال جدیای پرسید و چون روی مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابی روشن و کامل دادم. کمی تعجب کرد و گفت آخر ما نفهمیدیم تو متخصص کامپیوتری یا خانه نشین بیکار یا خیابون گرد علاف ، مذهبی هستی یا لاییک و.... یک روز فِلان و روز دیگر فّلان.
تمامی خاطرات دیشب تا امشب همه یکجا در ذهنم جمع شده تا چیزی به من بیاموزند ، چیزی که شاید در درک آن شما بتوانید کمکم کنید. آنچه نوشته می شود بخش کوچکی از حوادث است که به خاطر دارم یا قابل نگارش است.
- شاید قسمت های زیادی از آن در ضمیر ناخودآگاهام پنهان شده تا به مناسبتی چراغ راهی باشد یا شاید هم آنچه بیان میشود تراوشی است از ثبت حوادثِ گذشته های دور و نزدیک - بهر حال نمی دانم...
قبل از آمدن استاد یادی از یکی دوستان شد که همان جوان ادعا می کرد اکنونِ من مدیون اوست ، اگر وی مرا از لجنزار بیرون نمی کشید منی نبود که ....
او نیز بازگشتی به 10 سال قبل کرد خاطراتی که تا آدمی نخواهد در انباریِ ذهن رها شده و .... از اولین برخوردش با وی (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد
"ده تا پانزده روز بستری بودم و کسی از حالم خبر نداشت دیدم همراه یکی از دوستانش به دیدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعیت نا به سامان خانه را دید ، عذر رفیقش را خواست ، کمی با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.
نحوهی نگارشم را مدیون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و... چندین بار از بیغولههای این شهر بی در و پیکر مرا بیرون کشاند. بهتر بگویم از 23 سالگی او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هویتی برای خویش بیابم."
این گفتهها همچون شهابی نوری روشن ساخته و به سرعت برق ناپدید شدند ، نمیدانم چرا و چگونه آیه «ان الانسان لفی خسر» در ذهنم نقش بست ولی هنوز به خود نیامده بودم که »انسانها چه زود فراموش میکنند« شد معنای آیه. بهر حال شاید ترکیب این دو برداشت کنونی و درک نسبیای به آنچه بودهایم ، هستیم و خواهیم بود را به من داد.
اگر خیری انجام دهیم بازگشت آن خیر و اگر شری کرده ایم بازگشتی شرورانه در پی دارد که گاه آن را می فهمیم و گاهی چشمهایمان از دیدنش محروم و قلب هایمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.