آری یکسال به سرعت برق گذشت و فقط هزار خاطره از آن باقی است. تلخ یا شیرین چه فرق می‏کند مهم زیبایی بود که همه دلنشین بودند...
روزی که این کلبه بنا شد روزی را می‏دیدم که چون تمامی کارهایم ناتمام رها شود اما...
می‏گویند سال که تمام شد بنشینید و جمع و تفریق کنید تا محصول عمل خویش ببینید، نتیجه را شما بگویید و من خاطره‏ی اول نوشتن


مهمان یکی از دوستان شدم، اما او به کوه شده بود... مهمانانی از تهران داشت ،همکلام شدیم و ماجرایش همان فراموشی روزمره -پست اول این خانه- است... صبح فردا ایمیلی برایم ارسال شده بود که محتوایش برگزیده شدن آن متن و قرار گرفتن در فهرست برگزیدگان پارسی بلاگ... این خود شد محرکی برای این کودک ماجراجو... تا در پایان هفته‏ی اول وبلاگ خود را در صفحه‏ی اول پارسی‏بلاگ دیدم، خیلی ذوق زدم، باور نمی‏کنید. به شدت به پارسی‏بلاگ علاقه‏مند شدم. اما به سرعت در برابر انتخاب‏ها و انتصاب‏های مدیران محتوایی موضع‏های تهاجمی گرفتم ،تا اینکه با علی -مدیر آدمکها- آشنا شدم و ....


از تمامی دوستان به علت غیبت‏هایم شرمنده‏ام، کاری جدید شروع کرده‏ام و دسترسی به نت ندارم


آسمان ::: شنبه 31/1/1387::: ساعت 10:3 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

ای کاش فردا را فراموش می‏کردیم 
  و امروز زندگی را تجربه می‏کردیم
                    ای کاش می‏شد...
             عشق را نفس کشید
                      با گل‏ها رقصید
                    کودکی را فهمید
                     دستی را بویید
                        لبی را خواند
ای کاش بودم آن
            لب خندان بی آرایش
                        دستی آزاد
                    کودکی مست
          یا آن گل رقصان در باد
ای کاش...


آسمان ::: یکشنبه 18/1/1387::: ساعت 12:21 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
صدای کفش‏هایی تنها
 و رهگذری که می‏گذرد
عبوری از خویش تا خود
                           ....
        خسته نباشید
        صدای خش‏خش جارویِ مرد پیر
                          زمین را می‏ساید
            عابری دیگر
            صدای خنده‏ی چند جوان
                      کودکی دوان دوان
          می‏چرخد
  عبورهای درهم
  کلام‏های مبهم
  چراغ‏های روشن در شهر تاریک دلم
                           خنده‏ای تلخ باید
                           باز هم می‏گـذرد

آسمان ::: چهارشنبه 7/1/1387::: ساعت 5:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

اینجا چه تاریک است
نمی‏خواهم ،نمی‏دانم...
ترک گفتم خاموشی و ظلمت را
چون صدایی مهربان مرا به خود خواند
و سینه‏ای با مهر بر دهانم نهاد
و دست عاشقانه‏ای بر تنم کشید
...
29بهار گذشت و اکنون می‏خوانم:
به سراغ من اگر می‏آیید
نرم و آهسته نیایید
که ترَکی ، نه
بشکند شیشه‏ی نازک تنهایی من
لبخندش نشان نو شدن شد و معنایی بر گذر سالیان بر من
هر سال که می‏گذشت معنای تولدی بود مرا ،و اکنون درک می‏کنم آن‏را
سال‏ها می‏آیند و می‏روند با خاطرات خوش و ناخوش ،اما سال گذشته یکی از بهترین آنها بود برایم...
آن هم گذشت پس من نیز لبخندی خواهم زد و می‏گذرم
اینجا چه تاریک است


جوانی به سر آمد و امروز آغاز دورانی است تازه. با پندی و نقدی مهمان حضورم باشید!
حضور چه آسان بود در آغاز ،ای کاش...
تبصره: استاد گفت هر هفت سال دوره‏ای است در زندگانی و تحولی،پس بکوش که آغازگری باشی نیک


آسمان ::: یکشنبه 4/1/1387::: ساعت 5:50 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

گل


آسمان ::: پنجشنبه 1/1/1387::: ساعت 11:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ورقی زد بر دفتر هستی و صفحه‏ای تازه گشود، برگه‏ای سفید در برابرمان نهاد تا هر آنچه شایسته است بر آن نقش زنیم و....
آری باید نو شدن را آزمود، باید دیگر بودن را تجربه کرد همچون آن درخت عریان جامه سپید عروسی بر تن کرد...
با همه آشتی کرد، به کینه‏ها بدرود گفت و هزاران صواب ناکرده را ثمر داد.
سالی گذشت با همه‏ی تلخی و ترشی و شوری و شیرین‏هایش، با همه خنده‏ها و گریه‏هایش...

امروز لحظه‏ی تحویل به نیابت شما به گنبد طلا خیره شدم، از خالق آسمان، از برکت دهنده‏ی زمین، شکل دهنده‏ی زمان، آن لامکان بی‏زمان برای همه‏ی بشریت سالی نیک آرزو کردم. سالی آرام و زیبا...
اعداد بر تقویم گذر روزها را به تصویر کشیدند و عقربه‏ها بر ساعت شاهد آن شدند، آری چشم‏ بر هم زدنی بیش نبود اما هزاران هزار واقعه را چشم‏هایمان به خاطر سپردند تا چشمکی دیگر را تجربه سازند.


تبصره: یاد عزیزان رفته را گرامی می‏دارم و برایشان شادی و ببخش آرزومندم
تبصره: سال 87 از راه رسید، امید است برگی زرین باشد در دفتر پربارتان


آسمان ::: پنجشنبه 1/1/1387::: ساعت 11:32 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

تا قلم را برمی‌دارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخیر کرده‌اند می‌گریزند ، شاید سفیدی و نجابت کاغذ را بیش از هر چیز دیگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خویش نمی‏دانند. کمی به اطراف می نگرم ، شنیده های خویش را مروری کرده ولی باز هم چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم. از صبح که بیدار شدم ....


از خواب بیدار شدم ،چیزکی خوردم و تصمیم گرفتم بدون هماهنگی به خانه‌ی استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلی پیش آمد و نرفتم) سریع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشین وقتی مقصد را گفتم ،  راننده گفت می‏خواهی کوه بروی؟ تو دلم آشوبی بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آری همه کوه بودند و وقتی زنگ زدم خانوم ایشان گفت بیاین تو ولی ... رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بی‏خبر باعث بیداریشان شدم . شرمنده‏اشان  شدم.


از خبرنگاران فعال بودند و دستی هم در شعر و شاعری داشتند ....


یکی شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصیت های اخلاقیش شبیه من بود و نوع نگرشش به محیط و حوادث جلب توجه می‌کرد.


کمی که گذشت فهمیدم اون نتونسته خیلی از مسایل رو برای خودش حل کنه ، با همه باهوشی و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلی بی تهعد ، بدون قید و بندهای یک انسانِ در جستجوی کمال ، از اون قشر آدام‌های روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگی و فکری . (آزادی یعنی بی قید و بند بودن).


استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکی و همبستر شدن با هر کسی را نشانه‌ی دنیای متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زیبا به گفته‌های جدیش رنگ سیاهی می‌داد و....


و از زاویه دیگر فردی لطیف و مهربان و احساساتی (من تقریبا دارای چنین شخصیتی هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظیفه‌‌ی خود دانستن و حتی گشودن گره ای از زندگی نیازمندان. نگاه خاص او به دعای خیر دیگران و....
مرا غرقِ زندگیِ جامعه کنونی‌مان کرد او نمادی واضح از وضعیت کنونی همه‌ی ما بود که قالب شرم را شکسته و بی پرده سخن می گفت. آنچه جامعه ما درگیر آن شده است نگاهِ سطحی به غرب است ؛ سکس ، آزادی ، دموکراسی ، استفاده از کلمات کوچه بازاری برای نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گویش و صدایی متفاوت ). بگذریم ....


جمع از کوه برگشتند و مهمان‌ها چندی بعد خداحافظی کردند و رفتنند. ساعت نزدیک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولی هنوز درگیر حرفهای صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزی که گذشت را از نو بازسازی می‌کردم که دلیل آشفتگی‌ایم را بیابم.


 کمی عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صمیمی‌ام بیرون رفته بودیم و باز هم شوخی های عامیانه!!! تا اینکه یکی از بچه ها سوال جدی‌ای پرسید و چون روی مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابی روشن و کامل دادم. کمی تعجب کرد و گفت آخر ما نفهمیدیم تو متخصص کامپیوتری یا خانه نشین بیکار یا خیابون گرد علاف ، مذهبی هستی یا لاییک و.... یک روز فِلان و روز دیگر فّلان.


تمامی خاطرات دیشب تا امشب همه یکجا در ذهنم جمع شده تا چیزی به من بیاموزند ، چیزی که شاید در درک آن شما بتوانید کمکم کنید. آنچه نوشته می شود بخش کوچکی از حوادث است که به خاطر دارم یا قابل نگارش است.


- شاید قسمت های زیادی از آن در ضمیر ناخودآگاه‌ام پنهان شده تا به مناسبتی چراغ راهی باشد یا شاید هم آنچه بیان می‌شود تراوشی است از ثبت حوادثِ گذشته های دور و نزدیک - بهر حال نمی دانم...


قبل از آمدن استاد یادی از یکی دوستان شد که همان جوان ادعا می کرد اکنونِ من مدیون اوست ، اگر وی مرا از لجن‌زار بیرون نمی کشید منی نبود که ....


او نیز بازگشتی به 10 سال قبل کرد خاطراتی که تا آدمی نخواهد در انباریِ ذهن رها شده و .... از اولین برخوردش با وی (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد


"ده تا پانزده روز بستری بودم و کسی از حالم خبر نداشت دیدم همراه یکی از دوستانش به دیدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعیت نا به سامان خانه را دید ، عذر رفیقش را خواست ، کمی با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.


نحوه‌ی نگارشم را مدیون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و... چندین بار از بیغوله‌های این شهر بی در و پیکر مرا بیرون کشاند. بهتر بگویم از 23 سالگی او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هویتی برای خویش بیابم."
این گفته‏ها همچون شهابی نوری روشن ساخته و به سرعت برق ناپدید شدند ، نمی‏دانم چرا و چگونه آیه «ان الانسان لفی خسر» در ذهنم نقش بست ولی هنوز به خود نیامده بودم که »انسان‏ها چه زود فراموش می‏کنند« شد معنای آیه. بهر حال شاید ترکیب این دو برداشت کنونی و درک نسبی‏ای به آنچه بوده‏ایم ، هستیم و خواهیم بود را به من داد.


اگر خیری انجام دهیم بازگشت آن خیر و اگر شری کرده ایم بازگشتی شرورانه در پی دارد که گاه آن را می فهمیم و گاهی چشم‌هایمان از دیدنش محروم و قلب هایمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.


آسمان ::: جمعه 31/1/1386::: ساعت 3:40 صبح
نگاری بر دل: نگاشته