به دنيا ميآييم تا هستي را درک کنيم، نه به تمامي تا آنجا که ميتوانيم. شايد تنها نقطهاي

مگر ميشود درکي داشت از اين هستي بيآنکه عاشقي را آزموده باشيم.
شرط اول قدم آن است که ببازيم هر آنچه داشتهايم.
خنک آن قماربازي که بباخت هر چه بودش -- بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
عاشق دلش را چه آسان ميدهد پس نه ميانديشد و نه ميخواهد که بيانديشد