اگر غم را مجالی بود بر زیستنی چنین سخت
مرا لبخندی بس
اگر لحظهها را بر دست میفشردم
قطره آبی سرد مرا بس
اگر شرم بر حضورم سایهای داشت
خورشید را نه
نور شمعی خاموش بس
اگر بر دردهایم تریاک باید
مرا تک سلامی بس
اگر پرسید گذر کردم از این شهر
گویم راهِ بیپایان را
گاه یک قدم میشود بس
اگر گویند کدام قول را خواندهای
گویم لختی نگاه هست بس
بر قول من نباشید خاموش و منتظر
آگه نیستم از سرّ کلام
همین یک جمله مرا بس