زماني است که زمانه بر وفق مراد نيست، ساز رفتن مي‏زند و کوس ارجعي-ارجعي، کاروان آهنگ بر بنديد محمل‏ها مي‏نوازد بايد توشه بر بست و رفت.
گرد گردون مي‏چرخد، ثابت قدم و استوار تا لحظه‏ها راشکل دهد؛ گاه به سود ما گاه عليه ما. همين است سال‏ها و قرن‏هاست او بي‏هيچ دشمني جسم‏مان را ستاده است و فردا نيز هم... زمانِ عزيمت عزيزي رسيده بود و مرا هيچ کلامي براي تسلاي دل سوخته‏ي
مصطفي، جز همين که زندگي را پاياني نيست، از خاک برآمدن و به خاک شدن مگر پايان است؟! نه، مرگ آغازي است در پايان يک سفر آشنا و مبهم. و در انتها گشوده شدن پنجره‏اي به آن‏سوي دانسته‏ها در برابر ما بي‏خبرانِ حيران.
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست - کز صد هزار منزل بيش است در بدايت
شايد به نظر آنکه نامش به نکويي نبرند استحقاق بيشتري دارد براي مرده ناميدن و آنکس که هزاران سال پيش چشم بسته اما هنوز نامش بر زبان‏هاست زنده ناميدنش زيباتر است. روحش شاد و نامش جاودان باد.


اي عاشقان اي عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم مي رسد طبل رحيل از آسمان
اين بانگها از پيش و پس بانگ رحيل است و جرس
هر لحظه اي نفس و نفس سر مي کشد بر لا مکان
زين شعله هاي سر نگون زين پرده هاي نيلگون
خلقي عجب آمد برون تا غيبها گردد عيان
اي دل سوي دلدار شو اي يار سوي يار شو
اي پاسبان بيدار شو خفته نشايد پاسبان
زين چرخ دولابي تورا آمد گران خوابي تورا
فرياد از اين خواب سبک زنهار از اين خواب گران
تو گل بدي و دل شدي جاهل بدي عاقل شدي
آنکه کشيدت اينچنين ؛آنسو کشاند کش کشان
اين ريشخند و رخنه چه يعني منم سالار ده
تاکي جهان گردن بنه ورني کشندت چون کمان
تخم دغل مي کاشتي افسوسها مي داشتي
حق را عدم پنداشتي اکنون ببين اي قلتبان
با کس ندارم جنگ من وز کس ندارم ننگ من
بر کس نگيرم تنگ من زيرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود از عالم ديگر بود
اين سو جهان زان سو جهان بنشسته من بر آستان
برآستان آن کس بود کو ناطق و اخرس بود
اين رمز گفتي بس بود ديگر مگو درکش زبان


آسمان ::: چهارشنبه 22/3/1387::: ساعت 10:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته