شب تاريک است
شبي تاريک است؟!
نه، نوري در آسمان نظر ميربايد... مگر چه شبي است امشب که آسمان رنگي ديگر دارد، نوري و سوري...
گويي ابراهيم است که ميرقصد، آري اوست، اوست که به دردانه فرزندش خوشآمد ميگويد
اوست که سجدهي طاعت و تواضع بر آستان خالق گذاشته به شکرانهي اين خلق مبارکش
اين چه رقصي است که سما با آن همآهنگ است. هستي در رقص است و سما...
گفت پدر ديگر تمام شد اين بار از دوشم بردار و بر زمين بگذار، که اگر لطف باري تعالي نبود هرگز اين راه به فرجام نميآمد.
آسمان بار امانت نتوانست کشيد. . . قرعه کار به نام من ديوانه زدند
آه...
آه امشب زمين در ماتمي تلخ اما آسمان در شوري غرق. خاکيان در گريه غرقاند و کروبيان مست خندهاند.
نميدانم چه گذشتهاست بر آسمان و زمين امشب
پس گفتن نشايد ناشناختهها را
پينوشت: خواستم از سفر بگويم صفر گفتم.. ببخشاييد بر کفر انديشهام