بهقول استاد هر چه داستان به زبان هنر نزديکتر باشد قدرت تاويل آن فراتر است...
گفتهبودم داستان آبشخور پيلان و نيرنگ خرگوش را. بشنو باز قولي دگر تا شوي هوشيار و باهوشتر
سرِّ آن خرگـوش دان، ديو فضول -- -- کـه بـه پيـشِ نفـسِ تـو آمد رسول
تا کـه نفسِ گـُول را محـروم کرد -- -- ز آب حيواني که از وي خضـر خَورد
باژگـــونه کـــردهاي مـعنـيـش را -- -- کــفـر گـفتـي مستعد شو نيش را
اضـطــراب مــاه گـفتــي در زلال -- -- کــه بتـرسـانيــد پيــلان را شـغـــال
قصهي خرگوش و پيل آري و آب -- -- خشيـت پـيـلان زِ مَـه در اضـطــراب
نگاهي بس عميق است مولانا را که نمادها را اين گونه در جايي ديگر ميچيند تا برداشتي و معنايي تازه و موجز در جواب بدانديشان و احمقان بازگويد... آري همان داستان است که تفکير گويان گفتند بر رسولان. شاه نيز بر آن صدق ميگذارد و ميگويد همين است که شما ميگوييد اما اين بخوانيد:
خرگوش آن شغالِ ديو خصال بر آن است که شما را بفريبد و از آب حيات محرومتان سازد، شما هم اگر چون پيلي باشيد باز به کوتاه زماني اسير و در بند شويد..
پيل خود چه بود که سه مرغِ پَران -- -- کوفتند آن پيلکان را استخوان
اضـعـف مـرغـان ابـابيـل است و او -- -- پـيــل را بـدريـد و نـپـذيـرد رفـو
عکس ماهِ رسول را آب گواه ساخته و اضطرابش را قطعيت گناهِ ناکرده ميآوريم، بتها ميسازيم تا نگاهي به قامت بلند رسول نياندازيم... در تخيل خويش ساختهاي ميسازيم بر آب و با نفسي بر هم ميزنيم نقشهاي يافته را...
اسير نفس آمديم و بر هر لحظهاي توجيهي استوار ساختهايم! آخر تا بهکي اين گونه فرار از مسايل؟
تا به کي بر هم زدن تار و پودها؟ اين قالي نيمساخته به چکار آيد؟! اين پوچي و بيهدفي به کدام مقصد رساند ما را؟!
احمق کسي است که ميبيند،ميشنود و ميفهمد اما خود را به نديدن، نشنيدن و نفهميدن ميزند
ديـده را نـاديـده مـيآريــد ليــک -- -- چشمتان را واگشايد مرگ نيک
گيـر عالَم پُر بود خورشيد و نور -- -- چون رَوي در ظلمتي مانند گور
بي نصيب آيي از آن نور عظيم -- -- بستـه روزن باشي از ماه کريم
تــو درون چـاه رفتـستـي ز کاخ -- -- چـه گـنه دارد جهانهـاي فــراخ