حکايت است:
چشمهاي بود که پيلان از آن بهره ميجستند اما ديگر حيوانات از آن بينصيب بودند.
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور - - - حيلهاي کردند چون کم بود زور
خرگوشي در شب تار، از پشت بوتهزار، بانگ برآورد: شاه پيلا، رسول ماهم، ترک کن اين چشمهسار...
شاه پيلا من رسولم پيش بيست - - - بر رسولان بند و زجر و خشم نيست
ماه ميگــويد کــه اي پيـلان رويـد - - - چشمه آنِ ماست زين يکسـو شويـد
ورنـه مـن تان کـور گـردانـم سِتـَم - - - گـفـتـم از گـــــردن بـــــرون انــداخـتــم
تـرک ايـن چـشمه بگـوييـد و رويـد - - - تـــا ز زخـــم تيـــغ مــه ايمـــن شـويــد
نشان صدقِ گفتهي من اين است که چارده ماه بر لب چشمه آي تا خودِ ماه خشمش را به تو نشان دهد.
چونکه زد خرطوم پيل آن شب در آب - - - مضطرب شد آب و مه کرد اضطراب
پيــــل بـــاور کـــــرد از وي آن خـطـاب - - - چون درون چشمه مه کرد اضطراب
پس ترک گفتند پيلان آن چشمه سار، گشت حيلهي آن خرگوش زال کار ساز
اشعار و نقل از مثنوي معنوي مولانا