اين شعر زيبا جوابي است براي غرض‏ورزان که آدميت را با ديدي بسته خواندند.


شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا که فرياد از جگر بايد کشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيکار با نابخردان را
شمشير بايد مي‌گرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني کسي را مي توان کشت!

در راه باريکي که از آن مي‌گذشتم
تاريکي بي‌دانشي بيداد مي‌کرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

شب هاي بي‌پايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود


فريدون مشيري - نسيمي از ديار آشتي


آسمان ::: جمعه 19/11/1386::: ساعت 9:57 عصر
نگاری بر دل: نگاشته