شايد اين پست را توجيه نوشتهي هوس باشد ، اما خود دوست دارم بگويم بازخوانيِ هوس... گاه يک نگاشته داراي بُعدي پنهان است که در پشت هزاران پرده معنايي ديگر ميجويد. براي بازکردن آن کلمات کليدي را از نو معنا ميکنم و بعد نگاهي اجمالي بر متن.
جمعه --> روز استراحت و تامل ؛ همه جا تعطيل --> سکوت و آرامش.
ميانه راه --> مواجهه با درکي جديد.
دخترک 14 ساله --> نماد زيبايي ، گذر کرده از کودکي ، تکميل کنندهي جسم و روح پسرکي طالب
آراسته--> جلب نظر کردن ... آنکس که چشم ميگشايد تا حقيقت را دريابد ، در واقع با او رو در رو ميشود تا دريابدش.
شتابان و آهسته رفتن --> آنگاه که مقصد مشخص است ميشود شتاب گرفت و سرعت ، اما براي مقصدي نامعلوم بايد آهسته رفت و هوشيار بود.
حاج يونس --> اشاره به کسي که چند گامي فراتر را ميبيند.
ذهن هوسباز --> ذهني که از دانستن ميگريزد.
آينه --> آشکار ديده شدن ، نمايانگر زشتيها و زيباييها ، نمايشگر واقعيت واقع.
حال من و کشمکش دو جسم نيمه عريان --> من نماد ناظر است ، بينندهي نيمي از حقيقت و واقعيت. کسي که ميتواند درکي از محيط داشته باشد و آنرا بخواند.
خسته به کناري خزيده --> درک نادانستهاي که بر آدمي مسلط شده و او بايد آنرا بخواند و بداند که به تماميت آنرا نخوانده ، آدمي را خسته ميسازد. در دانستني آميخته در ندانستهها.
آرام گريست --> بر خود ميگريم زيرا از درک ندانستهاي کوچک عاجزم و بيانش نيز.
جمعه است و هنگام آن که خلوتي سازم ، در گوشهاي يا کنجي. اما براي درک معناي انديشه بايد ذهن را آبستن دانشي تازه سازم ، بايد نيمهي پنهان و خاموشم را روشن سازم. رواني مردانه که در جدال با سنتهاي گذشته دست به دامان روح مادري و زنانه خويش گشته ... ساعتي آرام گيرم تا رواني ديگر در کالبدم نقش بندد ، در ظرفم درآيد ، باز ذهن هوسباز مانعي و سدي ميگردد تا پيوند را بر هم زند و نقش را درهم آويزد...
جدالي سخت ، واقع شدهاي آشکار يا پنهان شدهاي سيال؟!
حال ميشود هم کليتها را خواند و هم جزييات را ديد -شايد معناي انسان کامل همين باشد- -شايد انسان را آدمي نام دهيم آنگاه با جفت ديگر خويش يگانه ميگردد- و امان از آيينه که هر آنچه هست مينماياند ، گاه آن چيزهايي که درست ميانگاريم را خطوطي نامفهوم نشان دهد تا بر اصلاحش برآييم.
حال خسته به از درکي تازه بر خود ميگريم که چون قطرهاي در ظرفِ کوچکم ميريزد لبريز گشته و تاب خوانشي ديگر ندارد. خواندني را از گفتنش قاصر وز نوشتنش عاجز