باز کلاس روز پنجشنبه و تلاطم و رويا و درهمي ذهن اسيرم.
ميخواهم قالب ها را بشکنم حتي قالب نوشتن را ، ميخواهم تيرکي برپا نماند حتي در عمق انديشهام ، ميخواهم حصاري چيده نباشد حتي در ژرفاي ذهن سيالم...
شکستن ، برچيدن ، خرد کردن ، پاشيدن
عشق ، زيبايي ، شهوت ، هوس ، آغوش ، دوست داشتن ، دوست بودن ، همراهي اسيري خاکي
اي کاش بود نگاهي تيزبين که ميدانست در پس اين پستها قديسي نمينگارد بلکه گناهکاري با کلمات بازي ميکند که از بار گناهانش بکاهد ، گناهکاري که بودنش شرم است و خواهشش اميالي پست
اي کاش نميديدم ، اي کاش در همان کودکي -در آن حادثهي خونين- چشم باز نميکردم ، اي کاش زاييده نميشدم ، اي کاش زمين و آسماني نبود ، نظمي و نظامي هم نبود ، بينظمي هم نبود ، هيچ نبود و فقط هيچ بود ، نقطهاي روشن و نقطهاي تاريک فقط همين... اي کاش اميدي نبود تا نااميدي متولد نميگشت ، اي کاش بيکراني نبود تا آنرا کراني نميبايست ، اي کاش...
هر چند خنده محو نميگردد از لبانم اما اي کاش کسي غم درونم ، آهم را را نيز ميفهميد
اين کيست؟ و آن؟
اي کاش کور بودم ، شرمم آيد ، گريانم بر اين شهر پر نيرنگ
خجلتم از آنکه سوخت خويش به نرخي آزادگونه به ديگري وانهد تا دمي بياسايد و توجيه کند که طفلکي گناه دارد ، خرج دارد ، بچه دارد... ديگري در فرمان خويش گريه کند از 6صبح تا 1ظهر کار ميکنم براي بنزين و 2تا10 براي اجاره خانه ، اشکهايش را ديدم...
آتش ميگيرم اما هنوز ماشينهاي تک سرنشينه ، بچه پولدارها ، آقا و آقازادگان (فراموشم شد آنها هم سهميه دارند) اما چند ماشين ديگر هم دارند
ميسوزم براي دختراني ايستاده در کنار خيابان آنان که پول ندارند و با ديگري ميروند يا آنان که پول ميخواهند يا آنان که نيازي ديگر دارند
ميترکم از جوانهاي علاف در شهر که زمان را نميفهمند و درکش نميسازند و فقط ميخواهند لحظهاي بياسايند
ميخواهم از اين شهر فرار کنم اما دستهايم در زنجير است و پايم در خاک نرمش فرو رفته است و زبانم ، دهانم ، گوشم هر کدام در هوسي ، در ميلي ، در نفسي گرفتار آمدهاند... من خود اسير خاکم...
ميخواهم فرياد زنم اما دهانم را ميگيرم که مبادا چيز ديگري از آن بيرون آيد ، مي خواهم بخوانم اما کدامين نام را ، نميدانم. من خود گرفتار همين خاکم.
اين نميدانم هم شده همراه من ، لحظههايي را که ميدانم را باز نميدانم...
اي کاش خدا آدم نخستين خلق نکردي و آدم نخستين عشق را فهميدي و بر گناه نخستين آگاه نميگشتي.
اي کاش فهمي و احساسي نبودي تا هوس آنگونه با آن اجين نگشتي!!