ساعت 3 بعدازظهر است ، هوا خيلي گرم است ، از تاکسي هم خبري نيست. چند قدمي نرفته بودم که سمندي جلوي پام ايستاد ، منم به هواي اينکه آدرسي ميخواهد کمي نزديکتر رفتم. راننده پيرمردي با يک کلاه قديمي بود ، پرسيد کجا ميري؟ سجاد ، بشين.
کمي جلوتر هم يک زوج جوان را سوار کرد. مرد کمي بعد پياده شد ، پرسيد خانم آخر سجاد پياده ميشن چقدر تقديم کنم؟ قبل از آنکه راننده چيزي بگويد خانم گفت من حساب ميکنم ، شما برويد و پسر رفت... پرسيديم آزادشهر هم ميرويد؟ راننده گفت مسيرم شانديز است... تا پل استقلال همراهش بوديم ، تشکري کرده پياده شديم. چند صلوات و چند دعا شد کرايه آن مرد. ديديم به سمت آزادشهر رفت اما ما همراهش نبوديم. تاکسي ديگري سوار شديم و دقيقهاي بعد پياده. تا مقصد راهي نبود ، تاکسي ديگري سوار شدم و در هنگام پياده شدن کرايه نگرفت ، اينهم رايگان بود.
نيم ساعتي زود رسيدم ، به کافينت داخل کوچه رفتم تا چند کلام از مرد آنسوي مرزها بشنوم تا بر دردهايم تسکيني باشد.
ساعت قراري را يادآور ميشد ، هنگام کار بود.
با کسي قرار داشتم ، با او تماس گرفتم ، فهميدم اشتباه رفتم. من در مسير با پيرمرد همراه نشدم ، او مرا به مقصد ميرساند و من رفيقي نيمه راه بودمش...
گاه مقصدهايي وجود دارند که توهمي بيش نيستند و ما زمان را براي رسيدنشان خرج ميکنيم ، گاه ميرسيم و گاه در نيمه راه باز ميمانيم. اما جز حسرت و آه نتيجهاي در بر ندارد. هدف جايي ديگر بوده و ما سر از ناکجا آبادي درآوردهايم که پايانش آهي جانسوز است و تاسفي جانفرسا.
بياييم مقصد را درست انتخاب کنيم ، تا آنچه بايسته است بدست آوريم.
همچنين وبلاگ آدمکها با عنوان مقام ايراني بروز شد.