دو روز پيش باز دو واقعه در کنار هم مرا در خود تنيدند و به نگاه حيرانم رنگ پاشيدند.
داشتيم به ميرفتيم خونه ، ساعت حدود 10:30 شب جمعه بود ، خيابون شلوغ و ما هم کمي عجله داشتيم. ناگهان يک بيامو رو باز دهان ما را باز کرد ، عجب ماشيني ، ايولا ، هنوز تو دو سه بوديم که با ديدن يک ماشين ديگه فريادي از نهادمان برخواست ، اووو ؛ نه باور کردني نبود ، پشت ماشين جاي پلاک نوشته بود خاطره 1928. ماشين داشت برق ميزد ، گويي امروز از کمپاني تحويل گرفته بودند.
اما موضوع اين دو ماشين نبودن بلکه نشانه و بهانهاي شدند براي طرح يک نگاه.
چرا با ديدن اين دو ماشين صداي فرياد ما بههوا برخواست؟ جواب ساده: چون آن دو براي ما غير قابل دسترس بودند ، نه جواب مناسبي نبود.
اينگونه ديدم : زيرا يکي در نهايت تکنولوژي امروز و ديگري در نهايت قدمت و يادگاري ، نه اينگونه هم نديدمش. بلکه انسان حريصي ديدم که به داشتههاي ديگران حسرت خورده و داشتههاي خويش را به فراموشي سپرده است. به فردا ميانديشد و حساب ميکند که بر گذشتهاش افسوس خورد. امروز را از ياد برده و در فسوس گذشته در جستجوي فرداي متعالي ميگردد. ذهن را پالودهي اميال داشتنها ميسازد و براي رسيدن به آنچه ندارد از همه گذر ميکند و چون فردا آنرا يافته يا حتي نايافته ميبيند در حسرت گذشته اشک ميريزد که بايد بيش از بود مرا. غافل از مرگ خويش است ، نه سالها پيش مردهايم و نميدانيم.

فراموش کردهايم:
فردا آينده است
ديروز تاريخ است
امروز زندگي است