امروز با يکي از اقوام تجديد خاطرات از زمانهاي دور داشتيم. خيلي وقت بود با هم تنها نشده بوديم. يک دو سالي از من بزرگتره ، بچهگيها با هم خيلي جفت و جور بوديم تا اينکه رفت تهران.
کمي برگردم عقبتر. درس نخون بود ولي خنگ و کودن نبود از درس حال نميکرد ، کمکم بزرگترتر شديم ، به خاطر وزن زياد معافيت گرفت و رفت سر کار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتي گذشت ، رابطهها کمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوي شهرستان بودم و کمتر فرصت ميشد همرو ببينيم. شنيدم برشکست کرده و کمي بدهي بالا آورده که آخرش حل شد. براي کار رفت تهران ، کارش گرفت ، ديگه نديدمش ، فقط خبراش مياومد که دوو سييلو خريده و وضع روبراهه. همين برام کافي بود...
چند سال بعد بازم ضرر (ميگفت سرش کلاه گذاشتن اونم چه کلاهي). هر چي داشت و نداشت فروخت و بازم ده ميليون کم داشت. حکم قاضي بر آن شد 2سال حبس (هم شاکي ترک بود ، هم قاضي ، هم چکها خرد بود). اين حکم براي صدور چک بلامحل براي 10ميليون خيلي ستم بوده ولي بدشانسي که مياد هم از در و هم از ديوار مياد.
وقتي آدمي تنهايي خوشه موقع گرفتاري هم تنها ميمونه (هر چند ميگن تا پول داري نوکرتم ، چاکرتم ، غلام بند کيفتم ولي واي به روزي که گير کردي).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اونهمه خرجهاي آنچناني مجبور بودم چابهار با روزي 900تومن کار کنم ، خيلي سخت بود ولي کار ياد گرفتم.
2 سال پيش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج کنه (پيشنهاد خاله و داييش بود ، آخه شباهت زيادي به مادر مرحومش داشت). بازم چند باري بيشتر نديدمش...
تا اينکه سهشنبه قبل ديدمش ، توي کار تزيينات داخلي است ، از بچگي با سليقه و با حوصله بود. ميدونستم يکي دو تا ديگه تو مشهد کار کرده. کمي با هم صحبت کرديم ، ميگفت با يه کارگاه توي خيابون مطهري همکاري داره ، بدک نيست ولي جالبم نيست.
منم گفتم يک کم خورده کاري دارم اگه ميتوني (وقت آزاد داري و کارهاي جزيي انجام ميدي) بيا دفتر (اين يکي از خبرهاي خوشي بود که توي دو پست قبل قول داده بودم). يه دفتر براي توسعه آيتي گرفتم که از 10-12 روز ديگه شروع به کار جدي ميکنم ، برام دعا کنين (آخه منم چند بار طعم تلخ شکست رو چشيدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نيم ساعت بررسي و صحبت دوباره تنها نشستيم و کمي از حال احوال هم باخبر شيم. از مطهري هم اومده بيرون ، يه سفارش کار از رستورانهاي شانديز گرفته بود که اگه درست بشه سود خوبي براش داره ، حداقل ميتونه خانومش رو ببره خونه (الهي که بشه). با يه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده که 50-50 در سود شريک باشن.
از حرفهاي اقتصادي و توصيههاي دوستانه صرف نظر ميکنم ولي اين درس تمامي آنچيزي است که از هستي دارم به او گفتم ، گفتنش بد نيست پس ميگم:
خدا بعضيها رو خيلي دوست داره ، بهشون نميده (به اندازه ميده) اگه بيشتر از ظرفيتت گرفتي ازت پس ميگيره ، چون نميخواد اونها رو اسير داشتهها ببينه. اونايي رو که دوست داره امتحان ميکنه ، ميده و پس ميگيره چون دل نبندن. اگه روزي کسي از هستي چيزي بگيره که حقش نباشه ، هستي بهجاش همهي داشتههاتو ازت ميگيره. به يکي از دوستان ديگم ميگفتم اگر چيزي بدست آوردي بگرد ببين بجاش چي از دست دادي ، آخه رسم زمونه همينه.
ميدونم خيلي سختي کشيدي و دو-سه سال ديگه ميفهمي چه لطفي بهت کرده. اوون موقع توي تهران با اوون همه پول چکار ميکردي؟؟!!....
در جواب بهم گفت تو ميگي ، من ديدم و رسيدم... حالش روبراه شد يه چايي خورديم و رفتيم سمت خوونه.