اين روزا خيلي ابريام ، بي حال و حوصله ، بي رمق و خستهام. دلم خيلي گرفته ، ميخوام يکجا پيدا کنم که بتونم فرياد بزنم ، هوار بکشم ، يهجا هم پيدا کنم بتونم يه دل سير گريه کنم. ولي حيف که نميشه ، خوب آخه زشته -مردک 28 ساله الان بايد دوتا بچه داشته باشه ، هنوز مجرده ، بماند- حيا کن بچه! مثل نيني کوچولوها ميمومنه ، نازک نارنجيام که شده.
اي کاش از بچهگيهام يادم بود ، اي کاش يه فيلم رمانتيک و غمگين ميديدم که بشه کمي خودمو سبک کنم. و بازم اي کاش...
ولي اينها همش بازي دله ، آخه طفلکي خيلي تنهاس ، آخه هيچکي دوسش نداره. بازي ديگه ، گاهي برنده ميشي ، گاهي ميبازي. الان بازنده منم. هم تنهام و غمگين...
فکر بد نکنين با دوست دخترم قهر نکردم ، اصلاٌ تاپيک امشب به اين چيزا ربط نداره ، امشب ميخوام بگم ، نه نميگم ، شايد بعداً گفتم. بازم که جاده خاکي ميري دامادم نشدم. مسئلهي گريه و اينا بهانهاي بود براي اينکه بِکشمِتون اينجا تا برام کامنتهاي دلسوزانه بزارين ، بگين آخيش طلفکي آسمان(هوا) بار امانت نتوانست کشيد غرقهي کار به نام آسمان(من) زدند. يا بگين اين همه بار مشکلات رو چطوري تنها ميکشه ، چي دلي داره ، چه تواني داره ، بدرد کارگري ميخوره ، با اينکه ريزه ميزه است بد باربري نميکنه!!! برام عشقولانه در کنين که بهتون يه خبر بدم مات شين ، شايدم دوتا. شايدم بيشتر ... کيش و مات (تموم شد).